" درهم و برهم . درهم و برهم. تلاشی. متلاشی. پراکند. پراکندگی. پراکنش. پراکند. بی هم. ناهم. ناپیوند. ناپیوست. ناجور. بیجور. نادر خور. نالازم. ناروا. ناهمراه. نا تا. بی تا. بی با. نابا. ناباهم. نابایک. نابایکدیگر.
... [مشاهده متن کامل] ناباهمدیگر. ناشو. ناباشو. ناتا. ناتاشو. ناتاشوند. ناتاشونده. ناغلا. نامرداد. نازن. ناهمسایه. نآگوست. نا مدارا. نامروت. ناخشنود. نابهبود. نابهنود. ناهمسر. ناهمراه. ناهمنشین. ناهموار. ناهمکار. ناخود. ناش . نابد. ناپارچه. ناسار. ناشار. نازار. ناتار. ناگار. ناپار. نادار. ناوار. ناوآره. ناخبار. ناجاره. نآچار. نآیا. نایاور. ناگر. نا این. ناآن. نامن. ناتو. نااو. ناما. ناشما. ناایشان. ناآنها. نااینها. ناوِی. ناویان ( وِیان گِرد وی است. ناگِرد. ناگَرد . ناپسند. ناشهروند. ناهمایش. نانَوا. ناروا. نابسا. ناکسا. ناچرا. ناگرمابه. ناگلستان. ناایاق. ناسراغ. ناچراغ. نافراوان. نابسیاران. نانام. نانشان. نادرخور. نآتا. نتاشو. نآدرست. نانوار. نآغار. نآهار. ناپشت. ناست. نارست. ناخواست . ناداشت :" اختلال .
" آشفت. آشفتن. آشفتش. آشفتگی. آشفتا. آشفتایی. آشفتین. آشفتینه. آشفتایی. آشفتگان ": اختلال.
نارسایی ، درهم برهمی ، درهم وبرهمی ، بدکاری ، بدکارکردی ، کارکرد نادرست ، کارکرد نارسا
اختلال. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) درماندن شتران در علف شیرین. || گذرانیدن در چیزی نیزه را و دوختن بآن. || حاجتمند شدن بسوی چیزی یا کسی. نیازمند شدن. لاغر و کم شدن گوشت کسی. || لاغر شدن جسم کسی. نزار شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) . || بهم وادوختن. بهم بازدوختن. ( تاج المصادر بیهقی ) . || سرکه گردیدن عصیر. || سرکه ساختن. || سرکه انداختن. || سست و تباه شدن کار. زیان رسیدن بکارها. نادرست شدن کار. نابسامانی. بی سر و سامانی. بی سامانی. بی نظمی. بی ترتیبی. خلل پذیرفتن. ( مؤید ) . بخلل شدن کاری. ( تاج المصادر بیهقی ) . تباهی. || نقصان عقل. آشفتگی فکر. اختلال حواس :
... [مشاهده متن کامل]
وقت بازی کودکان رازاختلال
می نماید آن خزفها زرّ و مال.
مولوی.
- اختلال بصر ؛ عدم انتظام قوه بینائی.
- اختلال حواس ؛ پراکندگی و پریشانی حواس.
- اختلال دماغ ؛ پریشانی حواس. عدم انتظام اعمال مغز.
- اختلال دماغ داشتن ؛ پریشانی و اختلال حواس داشتن. رجوع به خَبْط شود.
- اختلال عقل ؛ عدم انتظام اعمال مغز. دیوانگی.
منبع. لغت نامه دهخدا
اختلال
اختلالات
لطفا این واژه ی زشت رو از فارسی حذف کنید!
.
به جای آن آشفتاری و آشفتگی را به کا برید.
اختلال: همتای پای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست:
پاتیوز pātyuz ( سغدی: patyoz )
آشفتگی ( دری )
اختلال: بهم زدن نظم حاکم بر کاری یا چیزی ، هرکاری و یا چیزی بصورت طبیعی یا قراردادی دارای نظم خاصی است از بین بردن و بهم زدن نظم مربوطه را اختلال گویند
ناهنجاری
اختلال به گمانم هم ریشه با واژه خلیدن و خلیج و . . . که همه ریشه ایرانی دارند و ایرانی های عربی ساز آن را ( اختلال ) را ساختند
پرشیدگی
در اخترشناسی در برخی نگارش ها دیده شده است
🇮🇷 همتای پارسی: درهمی 🇮🇷
کَراشیدن = اختلال یافتن، مختل شدن
کَراشیده = مختل ( دچار مشکل شده در میانه کار )
کَراش = اختلال ( مشکل در میانه یک کار )
بن خان: ۱ - لغت نامه دهخدا ۲ - برهان قاطع
( آیا این واژه با crash پیوند دارد؟!!! )
#پارسی دوست
disturbance
Disorder
درهمی ، درهم بودن ، پریشانی
به هم ریختگی ( بِهَم ریختگی )
در کنار برخی از برابرهای خوب یاد شده در بالا . . .
نمونه ها:
ـ دیگر مغزم بهم ریخته است ( . . . مختل شده است ) ؛ یا
ـ این دیگر یک بهم ر یختگی ( اختلال ) آشکار است.
سردرگمی
واژه بی معنی و اضافی در زبان فارسی
اختلال روانی : بیماری روانی
اختلال نعوظ: راست نکردن ، بلند نشدن ، سفت نشدن
اختلال امنینت : خطر گستری، خطر آفرینی ، قانون شکنی
یعنی تمرکز نداشتن که باعث اشفتگی می شود
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٩)