worth

/ˈwɜːrθ//wɜːθ/

معنی: قیمت، بها، ثروت، ازرش، با ارزش
معانی دیگر: ارزش، ارج، اخش، والایی، (با فعل -ing دار) ارزش (داشتن)، ارزشمند (بودن)، قابل (بودن)، به ارزش، به قیمت، به بهای، (با فعل to be) ارزیدن، دارای، به ثروت، به دارایی، دارایی، مال، اجرت، مقدار، میزان، اندازه، به اندازه ی، (قدیمی) شدن، برازیدن، مناسب بودن، سزاوار

بررسی کلمه

حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: good, valuable, or important enough to warrant.

- The excellent cinematography makes this a film worth seeing.
[ترجمه A.A] هنر فیلمبرداری عالی باعث میشه فیلم ارزش دیدن داشته باشد
|
[ترجمه Fateme ho3eini] فیلم برداری عالی به این فیلم ارزش دیدن می دهد
|
[ترجمه mohammad] هنر خوب فیلم برداری باعث میشه فیلم ارزشدیدن داشته باشد
|
[ترجمه ترگمان] فیلمبرداری عالی این فیلم را به ارزش دیدن می کند
[ترجمه گوگل] فیلمبرداری عالی این فیلم را ارزش دیدن دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The car was in such bad condition that it wasn't worth repairing.
[ترجمه زهیر صادقی] ماشین در چنان شرایط بدی بود که ارزش تعمیر نداشت
|
[ترجمه ترگمان] اتومبیل در شرایط بدی قرار داشت که تعمیر آن ارزش تعمیر نداشت
[ترجمه گوگل] ماشین در شرایط بدی بود که ارزش آن را نداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This problem really isn't worth your attention.
[ترجمه ترگمان] این مشکل واقعا ارزش توجه تو رو نداره
[ترجمه گوگل] این مشکل واقعا ارزش توجه شما را ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: successful in compensating for.

- It was a tough match but winning the competition made all the practice worth the effort.
[ترجمه ترگمان] این یک مسابقه سخت بود اما برنده شدن رقابت باعث شد که همه اعمال ارزش تلاش را داشته باشند
[ترجمه گوگل] این یک مسابقه سخت بود، اما پیروزی در رقابت باعث شد تمام تمرینات ارزش تلاش داشته باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: having a monetary value of.
مشابه: going for, priced at, selling for, valued at

- We thought the ring was worth at least a thousand dollars, but the jeweler told us that the stone wasn't real.
[ترجمه ترگمان] ما فکر می کردیم که حلقه حداقل هزار دلار ارزش دارد، اما جواهر به ما گفته که سنگ واقعی نیست
[ترجمه گوگل] ما تصور می کردیم که حلقه ارزش حداقل یک هزار دلار بود، اما جواهر فروشی به ما گفت که سنگ واقعی نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They sold the property for much less than it was worth.
[ترجمه ترگمان] آن ها ملک را خیلی کم تر از آنچه که ارزش داشت فروختند
[ترجمه گوگل] آنها اموال را برای خیلی کمتر از ارزش آن فروختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: having wealth and property amounting to.
مشابه: valued at

- He is worth at least three million dollars.
[ترجمه ترجمه اَوین] او حداقل ارزش سه میلیون دلار را دارد
|
[ترجمه ترگمان] دست کم سه میلیون دلار ارزش دارد
[ترجمه گوگل] او ارزش حداقل سه میلیون دلار دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: worth it
(1) تعریف: inherent excellence or importance.
مترادف: merit, value, worthiness
مشابه: account, character, consequence, distinction, eminence, excellence, goodness, greatness, honor, importance, quality

- The publisher recognized that she was an author of true worth.
[ترجمه ترگمان] ناشر تشخیص داد که او نویسنده ارزش واقعی است
[ترجمه گوگل] ناشر متوجه شد که نویسنده نویسنده ارزش واقعی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The worth of this idea was immediately apparent to all of us.
[ترجمه ترگمان] ارزش این فکر بلافاصله بر همه ما آشکار شد
[ترجمه گوگل] ارزش این ایده بلافاصله برای همه ما آشکار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They wanted their daughter to marry a man of worth.
[ترجمه ترگمان] آن ها دختر خود را می خواستند که با مردی ثروتمند ازدواج کنند
[ترجمه گوگل] آنها می خواستند دخترشان با یک مرد ارزشمند ازدواج کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: value or usefulness.
مترادف: use, usefulness, utility, value
متضاد: worthlessness
مشابه: account, advantage, avail, benefit, caliber, good, importance, meaning, merit, significance

- He could see that his worth to the company was increasing, so he decided to ask for a raise.
[ترجمه ترگمان] او می توانست ببیند که ارزش او برای شرکت در حال افزایش است، بنابراین تصمیم گرفت درخواست اضافه حقوق کند
[ترجمه گوگل] او می تواند ببیند که ارزشش برای این شرکت افزایش می یابد، بنابراین تصمیم گرفت که برای بالا بردن تقاضا کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a number or amount that can be purchased with particular sum.

- I bought forty dollars worth of gasoline.
[ترجمه ترگمان] من چهل دلار برای بنزین خریدم
[ترجمه گوگل] من 40 دلار بنزین خریدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: material or monetary value.
مترادف: valuation, value
مشابه: asking price, cost, market, price

- The diamond's worth is about two thousand dollars.
[ترجمه ترگمان] ارزش الماس در حدود دو هزار دلار است
[ترجمه گوگل] ارزش الماس حدود دو هزار دلار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. worth one's (or its) weight in gold
بسیار پرارزش

2. worth one's salt
دارای ارزش کافی (در مقابل مزدی که می گیرد یا در برابر هزینه ی آن)

3. worth one's salt
مستحق حقوق و مزایایی که می گیرد،زبده،کارآمد

4. worth one's while
مفید،به درد خور،چیزی که به وقتش می ارزد

5. worth one's while
سودمند،قابل صرف وقت

6. his worth is estimated anywhere from ten to twelve million dollars
ثروت او را بین ده تا دوازده میلیون دلار تخمین می زنند.

7. his worth is warrant for his welcome hither
(شکسپیر) ارجمندی او ایجاب می کند که در اینجا به او خوش آمد گفته شود.

8. ideas worth fighting for
عقایدی که ارزش جنگیدن را دارند

9. the worth of a canadian dollar
ارزش یک دلار کانادا

10. woe worth the day
اندوهی که برای آن روز مناسب بود

11. (be) worth an effort
ارزش جد و جهد را داشتن،به کوشش ارزیدن

12. anything worth doing is worth doing well
هر کاری که ارزش انجام شدن را دارد ارزش آن را دارد که خوب انجام شود

13. not worth a continental
(امریکا) ارزش یک پول سیاه را نداشتن،یک غاز نیرزیدن

14. not worth a damn
(عامیانه - ناپسند) بی ارزش،خیلی بد

15. not worth a damn (or a straw etc. )
کاملا بی ارزش

16. not worth a fig
کاملا بی ارزش

17. not worth a red cent
یک غاز هم نیارزیدن،یک پول سیاه هم ارزش نداشتن

18. not worth a shit
(خودمانی) بی ارزش،بی مصرف،اصلا به درد نخور

19. not worth a whoop
(امریکا - عامیانه) کاملا بی ارزش

20. not worth the paper it's written on
(قرار داد یا دست نوشته) بی اعتبار،بی ارزش

21. a dollar's worth of apples
سیب به اندازه ی یک دلار

22. a man worth half of million
مردی که نیم میلیون دارایی دارد

23. a man's worth does not depend on his office; rather the worth of his office depends on him
نه به منصب بود بلندی مرد / بلکه منصب شود به مرد بلند

24. an hour's worth of hard work
به اندازه ی یک ساعت کار سخت

25. any teacher worth his salt knows that
هر معلم واقعی آن (چیز) را می داند.

26. it isn't worth my while to go to that meeting
رفتن به آن جلسه برای من صرف نمی کند.

27. it isn't worth the bother
به دردسرش نمی ارزد.

28. it's not worth a hill of beans!
اصلا ارزش ندارد!

29. it's not worth a hoot
یک پشیز هم نمی ارزد.

30. it's not worth shucks
یک غاز هم نمی ارزد.

31. it isn't worth a bean
(خودمانی) یک شاهی نمی ارزد،یک غاز هم نمی ارزد

32. one's money's worth
به اندازه ی میزان پول صرف شده،به قدر ارزش پولی که داده شده

33. it is not worth a tinker's damn
یک غاز هم نمی ارزد.

34. this book is worth reading
این کتاب ارزش خواندن را دارد.

35. to estimate the worth of a gold watch
قیمت یک ساعت طلا را تخمین زدن

36. (a game) not worth the candle
کاری که به زحمتش نمی ارزد

37. for all one's worth
(خودمانی) با تمام قوا،با همه ی انرژی یا نیرو

38. for what it's worth
به هرچه که بیارزد،به هر بهایی،به هر قیمتی

39. a hat that is worth $50
کلاهی که 50 دلار می ارزد

40. a suggestion that is worth considering
پیشنهادی که قابل ملاحظه است

41. ending the war was worth any concession
پایان دادن به جنگ ارزش هرگونه گذشتی را داشت.

42. his opinion is not worth a straw
عقیده ی او یک پول سیاه هم نمی ارزد.

43. his promise is not worth a fig
قول او یک پول سیاه هم ارزش ندارد.

44. i failed but it's worth another try
موفق نشدم ولی ارزش یک بار کوشش دیگر را دارد.

45. it is not even worth a farthing
حتی ارزش یک پول سیاه را هم ندارد.

46. it is not even worth a picayune
یک پشیز هم نمی ارزد.

47. javad proved to be worth his salt
در عمل معلوم شد که بودن جواد به صرفه است (کارش از حقوقی که می گیرد بیشتر ارزش دارد).

48. this contract is not worth the paper it is written on
این قرارداد ارزش کاغذی را که روی آن نوشته شده است،ندارد.

49. this hat is not worth a whoop
این کلاه یک غاز نمی ارزد.

50. this job is not worth a damn!
مرده شور این شغل را ببرد! این شغل یک غاز نمی ارزد!

51. this radio is not worth a straw
این رادیو یک پشیز هم نمی ارزد (به کفر ابلیس نمی ارزد).

52. it was the only book worth reading
آن تنها کتابی بود که ارزش خواندن را داشت.

53. none of those books is worth reading
هیچیک از آن کتابها ارزش خواندن ندارد.

54. this old bicycle is not worth keeping
این دوچرخه ی قراضه ارزش نگهداشتن را ندارد.

55. your friendship is of great worth to me
دوستی تو برای من بسیار ارزش دارد.

56. put in one's two cent's worth
نظر خود را ابراز کردن،عقیده ی خود را گفتن

57. a bird in the hand is worth two in the bush
سیلی نقد به از حلوای نسیه

58. in an emergency a good car is worth its weight in gold
در مواقع اضطراری یک اتومبیل خوب ارزش طلا را دارد.

59. and this is my opinion, for what it's worth
و این نظر بنده است،تا چه قدر ارزش داشته باشد.

60. i chased the thief for all i was worth
با تمام نیرویم آن دزد را تعقیب کردم.

61. according to the experts' appraisal, this house is not worth more than ten million
طبق ارزیابی خبرگان این خانه بیش از ده میلیون ارزش ندارد.

62. hiring a taxi costs a little more but it is worth it
کرایه ی تاکسی کمی بیشتر است ولی می ارزد.

مترادف ها

قیمت (اسم)
estimate, value, bourse, worth, price

بها (اسم)
value, valuation, cost, worth, price

ثروت (اسم)
wealth, possession, money, worth, treasure, weal, fortune, riches, gold, mammon, moneybag

ازرش (اسم)
worth

با ارزش (صفت)
noteworthy, big-ticket, valuable, worth, valorous, chi-chi, chichi

تخصصی

[صنعت] ارزش، بها - عبارتست از حداقل هزینه ای که برای انجام یک عملکرد، لازم است.

به انگلیسی

• town in missouri (usa); county in georgia (usa); village in illinois (usa)
price; value; importance
eligible; advantageous; valued at -; having a value of -; worthwhile to -; suited for -; whose assets are valued at -
if something is worth an amount of money, it can be sold for that amount or has that value.
you use worth to indicate that the value of something is equal to a particular amount of money. for example, fifty dollars' worth of equipment can be bought for fifty dollars.
someone's worth is their value, usefulness, or importance; a formal use. uncount noun here but can also be used as a predicative adjective. e.g. no man can say what another man is worth.
you can use worth to say how long something will last. for example, a week's worth of food is the amount of food that will last you for a week.
you use worth to say that something is so enjoyable or useful that it is a good thing to do or have.
if an action or activity is worth your while, it will be helpful or useful to you.

پیشنهاد کاربران

شایستگی
با ارزش
شایسته
جواهر
ارزیدن be worth sth or doing sth
معادل ( از نظر قیمت )
It's worth 10 dollars
ارزشش ده دلاره
ارزش داشتن
درخور، فراخور، برازنده، شایان، شایگان، مستحق، لایق
سزاوار بودن، خوب بودن
به ارزش
●ارزش، به میزان
● be worth sth
یعنی ارزیدن، قیمت داشتن

ارزش. گران بها
ارزش کاربردی
It is worth seeing twice ارزش دوبار دیدنو داره
توجه داشته باشید که واژه "Worth" در مقام فعل بکار نمیره با اینکه توی ترجمه شاید بعنوان فعل ترجمه شه
مثلا این جمله
His house is worth $2 million
اینجوری ترجمه میشه که خانه اش دو میلیون دلار "می ارزه"
اما در حقیقت نقشش تو این جمله preposition حساب میشه؛ یه چیزی مثل خود کلمه تومان یا دلار
ارزیدن. [ اَ دَ ] ( مص ) قیمت داشتن. بها داشتن. ارزش داشتن. معادل قیمتی بودن. ( شعوری ) . ارزش :
از ایران چو او کم شد اکنون چه باک
نیرزند آنان به یک مشت خاک.
فردوسی.
فرو شد جهاندیدگان را بچیز
که آن چیز گفتن نیرزد پشیز.
فردوسی.
بنزد کهان و بنزد مهان
به آزار موری نیرزد جهان.
فردوسی.
نیرزند جانم به یک مشت خاک
ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک.
فردوسی.
ز گفتار من سر بپیچید نیز
جهان پیش چشمش نیرزد بچیز.
فردوسی.
که نزدم نیرزند یک ذره خاک
بدین گرز از ایشان برآرم هلاک.
فردوسی.
نخواهم بُدن زنده بی روی او
جهانم نیرزد به یک موی او.
فردوسی.
ببخشیم شاهی به کردار گنج
که این تخت و افسر نیرزد به رنج.
فردوسی.
چنین گفت کای خام پیکارتان
شنیدن نیرزید گفتارتان.
فردوسی.
نیرزد همی زندگانی بمرگ
درختی که زهر آورد بار و برگ.
فردوسی.
وزین پس ترا هرچه آید بکار
زدینار وز گوهر شاهوار
فرستم نگر دل نداری برنج
نیرزد به رنج تو آکنده گنج.
فردوسی.
ز پرویز خسرو میندیش نیز
کز او یاد کردن نیرزد پشیز.
فردوسی.
که گفتار خیره نیرزد بچیز
ازین در سخن چند رانیم نیز.
فردوسی.
نه او دست یابد بر این گنج تو
نه ارزد همه گنجها رنج تو.
فردوسی.
همی جنگ ما خواهد از بهر گنج
همه گنج گیتی نیرزد به رنج.
فردوسی.
یقین آشکارا همی دیدمی
که هم سنگ خود زر بارزیدمی.
فردوسی.
جهانی کجا شربت آب سرد
نیرزد، براو دل چه داری بدرد.
فردوسی.
که هیچ چیز نیست که بخواندن نیرزد و آخر هیچ حکایت از نکته ای که بکار آید خالی نباشد. ( تاریخ بیهقی ) .
همی تا بود جان ، توان یافت چیز
چو جان شد، نیرزدجهان یک پشیز.
اسدی.
ز دانا موئی ارزد یک جهانی
نیرزد صد سر نادان بنانی.
ناصرخسرو.
واﷲ که بکفش تو نیرزند
آنانکه ره سخا سپردند.
مسعودسعد.
اگر زنده ام هم بیرزم بنان.
مسعودسعد.
اگر خود نفاقیست جان را بکاهد
وگر اتفاقی ، بهجران نیرزد.
سنائی.
من سوزنیم شعر من اندر پی ان شعر
نرزد بیکی سوزن سوفار شکسته.
سوزنی.
زین سور بآیین تو بردند بخروار
زرّ و درم آن قوم که نرزند به دو تیز.
سوزنی.
طلب مکن ز لئیمان نوای عیش و طرب
که آن طرب بجفای طلب نمی ارزد
خوش است شیر شتر تشنگان بادیه را
ولی بدیدن روی عرب نمی ارزد.
( حاشیه ٔ نسخه خطی احیاءالعلوم متعلق بکتابخانه ٔ مؤلف ) .
بصد جان ارزد آن نازی که جانان
نخواهم گوید و خواهد بصد جان.
نظامی.
ترکی که به رخ درد مرا درمانست
اورا دل من همیشه در فرمان است
بخریده اَمَش بزر بصد جان ارزد
جانی که بزر توان خرید ارزانست.
شاه کبودجامه.
لیک امیدوار باید بود
که پس از مرگ تو هزار ارزد.
سعدی.
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی.
سعدی.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما