winding

/ˈwaɪndɪŋ//ˈwaɪndɪŋ/

معنی: سیم پیچ، چیزی که پیچ میخورد، رود پیچ، پیچاپیچ، مارپیچی
معانی دیگر: پیچاندن، پیچش، تابیدگی، پیچیدن، پیچ و خم، پیچ و تاب، پر پیچ و خم، پر پیچ و تاب، مارپیچ، حلزونی، (معمولا جمع) پیچ و خم گمراه کننده، پیچیدگی ها، (هر چیزی که دور چیز دیگری بپیچند) سیم، ریسمان، روبان (وغیره)، چرخش، دور، گردش، (چوب) تاب برداشتگی، ناصافی

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of someone or something that winds.
مشابه: roll

(2) تعریف: a bend or curve, as in a path.
مشابه: turn

- After many windings, the trail reaches the lake.
[ترجمه ترگمان] بعد از خیلی پیچ وخم دیگر، رد پا به سوی دریاچه دراز می شود
[ترجمه گوگل] پس از بسیاری از پیچ ها، مسیر به دریاچه می رسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a single turn of something, as rope or wire, that is wound around something else.
مشابه: convolution

(4) تعریف: electrical wire that is wound into a coil, helix, or other conformation.
صفت ( adjective )
مشتقات: windingly (adv.)
(1) تعریف: bending, turning, or twisting, as a trail.
متضاد: straight
مشابه: circuitous, circular, devious

(2) تعریف: having a spiral form, as a staircase.
مشابه: tortuous

جمله های نمونه

1. a winding path that could only be travelled by mule
راه باریک و پرپیچ و خمی که فقط با قاطر قابل سفر بود

2. a winding river
یک رودخانه ی پرپیچ و خم

3. a winding road
راه پر پیچ و خم

4. a winding staircase
پلکان مارپیچ

5. somber, winding alleys
کوچه های تاریک و پرپیچ

6. the winding of thread on a spool
پیچاندن نخ به دور قرقره

7. the winding steps of a minaret
پلکان پیچاپیچ منار (یا گلدسته)

8. she is winding the bandage on her finger
او دارد نوار زخم بندی را دور دستش می پیچد.

9. o, you, useless winding stomach . . .
ای شکم بی هنر پیچ پیچ . . .

10. oh, stomach, artless and winding
ای شکم بی هنر پیچ پیچ

11. the infantry was slowly winding its way down the mountain
پیاده نظام مسیر مارپیچی را به سوی پایین کوه به آهستگی طی می کرد.

12. we carefully negotiated the winding road
ما با دقت راه پر پیچ و خم را طی کردیم.

13. i got lost in the winding passages of the old hotel
در راهروهای پرپیچ و خم آن هتل قدیمی گم شدم.

14. his house was at the end of a narrow, winding alley
خانه ی او در ته کوچه ی تنگ و پرپیچ و خمی بود.

15. He hinted at the impossibility of winding up the work in two months.
[ترجمه ترگمان]به عدم امکان پرداخت کردن کار در دو ماه اخیر اشاره کرد
[ترجمه گوگل]وی اشاره کرد که امکان ناپدید شدن کار در دو ماه آینده وجود ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. A winding path rambled across the village into the distance.
[ترجمه ترگمان]جاده ای پر پیچ وخم از میان دهکده به راه افتاد
[ترجمه گوگل]یک مسیر پیچشی در سراسر روستا در فاصله ای قرار گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. Unfortunately, the party was just winding down as we got there.
[ترجمه ترگمان]متاسفانه، مهمونی به همون اندازه که اونجا رسیدیم پر پیچ وخم بود
[ترجمه گوگل]متأسفانه، حزب همانطور که در آنجا بود، فقط به پایین می افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. Foreign aid workers have already begun winding down their operation.
[ترجمه ترگمان]امدادرسانان خارجی هم اکنون شروع به کار در عملیات خود کرده اند
[ترجمه گوگل]کارگران کمک خارجی در حال حاضر عملیات خود را به پایان رسانده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Then he synthesized his statement before winding it up.
[ترجمه ترگمان]بعد، قبل از اینکه دوباره شروع به بالا رفتن کند، اظهارات او را ترکیب کرد
[ترجمه گوگل]سپس بیانیه خود را قبل از اینکه آن را بپوشاند تهیه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. The stream bifurcates into two narrow winding channels.
[ترجمه ترگمان]نهر به دو کانال مارپیچ باریک تبدیل می شد
[ترجمه گوگل]جریان به دو کانال سیم پیچ باریک تقسیم می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سیم پیچ (اسم)
winding, coil

چیزی که پیچ میخورد (اسم)
winding

رود پیچ (اسم)
winding

پیچاپیچ (صفت)
vortiginous, spiral, winding, convoluted, tortuous, flexuous, meandrous

مارپیچی (صفت)
vortiginous, acyclic, spiral, winding, whorled, sinuous, anfractuous

تخصصی

[سینما] فیلم پیچی / نوار پیچی
[برق و الکترونیک] سیم پیچ 1. یک یا چند دور سیم که پیچک پیوسته ای را برای ترانسفورماتور، رله، ماشین دورا یا قطعه الکتریکی دیگر تشکیل می دهد . 2. مسیر رسانایی معمولاً از سیم، که به طور القایی به هسته یا سلول ذخیره کننده مغناطیسی تزویج می شود . - سیم پیچیدن
[ریاضیات] گردشی

به انگلیسی

• act of turning or coiling; curve, twisting of a path; path of conduction in an electrical device
spin; twist; bend; wrap around; be wrapped around; be bent; change direction
twisting, turning; looping, spiral

پیشنهاد کاربران

پیچیدن نخ روی بوبین
سیم پیچ
( جاده، رود و . . . ) پر پیچ و خم
پر پیچ و خم
Quartz watches don't need winding
With lots of bends not at all straight
■ اسم:
● سیم پیچ

■ صفت:
● مارپیچ، پر پیچ و خم
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما