wheel

/ˈwiːl//wiːl/

معنی: دور، چرخ، چرخش، رل ماشین، گرداندن، چرخیدن
معانی دیگر: اراده، (مجازی) عامل پیشرفت یا تحرک، جنبانه، گردش، چرخ زنی، (روی چرخ) بردن یا حرکت دادن یا رفتن، چرخدار کردن، دور زدن، گردیدن، چرخ زدن، (معمولا با: about) تغییر مسیر یا روش دادن، در جهت مخالف رفتن، برگرداندن، برگشتن، هر چیز چرخ مانند، چرخه، گردونه، چرخ و فلک، (قرون وسطی) چرخ شکنجه، (عامیانه) دوچرخه، (خودمانی - جمع) اتومبیل، مخفف: potter's wheel و spinning wheel و steering wheel، (قمار) چرخ رولت (roulette wheel هم می گویند)، (قایق و کشتی) فرمان، چرخ سکان، (امریکا - خودمانی) آدم با نفوذ، کله گنده (big wheel هم می گویند)، (قدیمی) برگردان شعر، چرخاندن، به گردش در آوردن

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: at the wheel
(1) تعریف: a disk or circular frame that revolves on an axle, as on a vehicle.
مشابه: rim

(2) تعریف: any instrument, device, or apparatus resembling such a disk or frame in shape, motion, or function.

(3) تعریف: the process of turning in circles.
مشابه: turn

(4) تعریف: (pl.) moving or propelling forces.

- the wheels of industry
[ترجمه ریحانه] چرخ های صنعتی / چرخ صنعت
|
[ترجمه ترگمان] چرخ های صنعت
[ترجمه گوگل] چرخ صنعت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the wheels of justice
[ترجمه ترگمان] چرخ های عدالت
[ترجمه گوگل] چرخ های عدالت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a powerful, active person.
مشابه: big shot

- a big wheel in the business world
[ترجمه ترگمان] یک چرخ بزرگ در دنیای کسب وکار کار
[ترجمه گوگل] یک چرخ بزرگ در دنیای کسب و کار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: wheels, wheeling, wheeled
(1) تعریف: to cause to revolve or turn.
مشابه: revolve, roll, rotate, turn

(2) تعریف: to provide with wheels.

(3) تعریف: to move or transport on wheels.
مشابه: roll
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: wheelless (adj.)
(1) تعریف: to revolve or rotate, as around a central axis.
مشابه: revolve, roll, rotate, turn

(2) تعریف: to fly or soar in circles or on a curving course.

- The birds wheeled above the trees.
[ترجمه ترگمان] پرندگان بالای درخت ها می چرخیدند
[ترجمه گوگل] پرندگان در بالای درختان چرخاندند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to turn quickly or suddenly so as to face another direction; pivot (often fol. by around).
مشابه: chop, turn, twirl, whirl

- She wheeled and struck her assailant.
[ترجمه ترگمان] چرخید و به او حمله کرد
[ترجمه گوگل] او چرخید و مهاجم او را زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to travel smoothly on or as if on wheels.
مشابه: roll, spin

جمله های نمونه

1. wheel alignment
بالانس چرخ

2. wheel and deal
(خودمانی) زد و بند کردن،رتق و فتق کردن

3. wheel of fortune
1- چرخ سرنوشت 2- فراز و نشیب زندگانی

4. the wheel is stuck
چرخ گیر کرده است.

5. the wheel whirls fast and silently
چرخ با سرعت و بدون صدا می گردد.

6. to wheel a baby buggy
کالسکه ی کودک را حرکت دادن

7. glazing wheel
چرخ پرداخت

8. a toothed wheel
چرخ دنده دار (دندانه دار)

9. the beautiful wheel of the birds over the lake
چرخ زنی زیبای پرندگان بر فراز دریاچه

10. the bicycle's wheel wobbles
چرخ دوچرخه لنگی دارد.

11. the front wheel is free and unconnected to the motor
چرخ جلو آزاد است و به موتور وصل نیست.

12. the near wheel of a car
چرخ سمت چپ ماشین

13. the squeakiest wheel gets oiled first
(چرخی که بیشتر جیر جیر می کند اول روغن کاری می شود) تا سروصدا نکنی به فریادت نمی رسند.

14. the steering wheel is out of alignment
فرمان ماشین میزان نیست.

15. the creakiest wheel gets oiled first
چرخ پر سروصداتر اول روغن کاری می شود،به اشخاص پر سروصدا زودتر توجه می شود

16. an undershot water wheel
چرخ آبی که آب از زیر آن رد می شود

17. he ironed the wheel
او روی چرخ را با آهن پوشاند.

18. to pull a wheel from a car
چرخ ماشین را درآوردن

19. to set a wheel on an axle
چرخ را بر محور نصب کردن

20. to twirl a wheel
چرخی را چرخاندن

21. to reinvent the wheel
چرخ را دوباره اختراع کردن،کار عبث کردن،دوباره کاری کردن

22. the chain engages the wheel
زنجیر در چرخ جا می افتد (چرخ را می گیرد).

23. the driver cut the wheel sharply
راننده فرمان را به سرعت چرخاند.

24. the moon does not wheel on its own center
ماه دور مرکز خود نمی چرخد.

25. the motor turns the wheel
موتور چرخ را به گردش درمی آورد.

26. at (or behind) the wheel
1- (اتومبیل یا قایق و غیره)،پشت فرمان،در حال رانندگی 2- در راس امور،همه کاره

27. disengaging the chain from the wheel
درآوردن زنجیر از چرخ

28. get ahold of the steering wheel firmly and don't be afraid
فرمان اتومبیل را محکم بگیر و نترس.

29. put one's shoulder to the wheel
با جدیت کار کردن،جد و جهد کردن

30. if you detach the pin, the wheel will come off
اگر گیره را بازکنی چرخ درخواهد آمد.

31. the separation between the spokes of a wheel
فاصله ی میان پره های یک چرخ

32. the shaft is dimensioned to fit any wheel
میله با ابعادی ساخته شده است که به هر چرخی بخورد.

مترادف ها

دور (اسم)
cycle, circle, revolution, race, wheel, orbit, circuit, meander

چرخ (اسم)
loop, rhomb, cycle, turn, axle, wheel, cart, flywheel, wimple, gyrostabilizer, kestrel, trindle, strophe, truckle

چرخش (اسم)
trepan, turn, twirl, revolution, whirl, wrest, wheel, roll, tumble, evolution, rotation, wrench, spin, swirl, gyration, troll, volte-face

رل ماشین (اسم)
wheel

گرداندن (فعل)
operate, man, manage, turn, wrest, wheel, inflect

چرخیدن (فعل)
roll up, turn, twirl, whirl, swing, reel, pivot, rotate, wheel, wry, twist, trundle, revolve, trill, spin, troll, slue

تخصصی

[عمران و معماری] چرخ - تایر
[کامپیوتر] کاربری که دارای برخی از اولویت های مدیریت سیستم است . در یک سیستمunix کاربر از اعضای گروه wheels برای مدیران سیستم ذخیره شده است .
[مهندسی گاز] چرخ
[زمین شناسی] صفحه سخت حلزون دریایی به شکل یک چرخ که از یک کانون، حاشیه و پره ساخته شده است.
[صنعت] چرخ، چرخیدن
[ریاضیات] نقاله ی چرخی، چرخ

به انگلیسی

• circle which revolves on an axis; steering wheel; disk, drum; spin; rotation; cycling
rotate; spin; turn around; change direction, direct; turn; move something that is placed on wheels
a wheel is a circular object which turns round on a rod attached to its centre. wheels are fixed underneath vehicles so that they can move along.
the wheel is the steering wheel of a car.
if you wheel something such as a bicycle or cart, you push it along.
if someone or something wheels, they move round in the shape of a circle or part of a circle.

پیشنهاد کاربران

گردش
چرخ
چرخ سفالگری

چرخنده
هول دادن وسیله ای چرخدار در جهت خاص
خودرو: چرخ
چرخ و فلک، فانفار
گردونه
چرخش
فرمان
راندن، پا زدن
در حالت اسمی: چرخ - چرخه - سُکان کشتی
در حالت فعلی: هل دادن - چرخیدن
معنی مختلفی دارد:چرخ و فلک، چرخ خودرو
I dont want play wheel in fun fair . Its very dangerous.
هول دادن وسیله ای در جهت خاص
یکی از معنی
چرخ خودرو:wheels of car
بازده، شدت عمل، کیفیت کار
Wheel : چرخ / لاستیک ماشین
جسم دارای چرخ ( در بعضی مواقع معنی حول دادن هم میدهد )
به عنوان فعل: چرخ دادن، غلت دادن، گرداندن، حرکت دادن
push on wheels : i had to get off and wheel the bike along
معانی اسلنگی:
بلند کردن دختر.
رابطه جنسی خشن.
تو رابطه بودن.
زبون باز بودن.
دوست دختر .
پیتزا.
ماشین

مثال

i got my wheel on the cuff
ماشینم رو نسیه خریدم
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما