weave

/ˈwiːv//wiːv/

معنی: بافت، بافندگی، درست کردن، بافتن
معانی دیگر: نساجی کردن، جولایی کردن، سر هم کردن، در هم بافتن، در آمیختن، پنگاندن، لابلای چیزی گذاشتن، (عنکبوت و غیره) تنیدن، (وسیله ی نقلیه و غیره) به چپ و راست رفتن یا بردن، از لابلای جمعیت (یا ترافیک و غیره) عبور کردن، پیچ خوردن و رد شدن، مارپیچ رفتن، طرز بافت، نوع بافت، پارچه، منسوج، ساختن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: weaves, weaving, weaved, wove, woven
(1) تعریف: to make (fabric, baskets, or the like) by passing threads or strips over and under each other; interlace.
مترادف: interlace, loom
مشابه: braid, cane, intertwine, plait, twine, twist, wreathe

(2) تعریف: to create or form by combining elements into a whole.
مترادف: compose, knit, make
مشابه: blend, build, combine, construct, entwine, fabricate, fuse, intertwine, interweave, mesh, unite

- He wove a plot from several biographical details.
[ترجمه ترگمان] او برای چند نفر از جزئیات زندگی یک توطئه چید
[ترجمه گوگل] او یک طرح از چندین عکس بیوگرافی داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to insert or interlace (usu. fol. by in or into).
مترادف: incorporate, insert, interweave
مشابه: entwine, interlace, intertwine, knit, lace, mesh, splice

- I am weaving a pattern into the fabric.
[ترجمه ترگمان] من یک الگو در بافت weaving
[ترجمه گوگل] من الگوی پارچه ای را می پوشانم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He wove advertisements into his speech.
[ترجمه ترگمان] او آگهی های تبلیغاتی را به سخنرانی او wove
[ترجمه گوگل] او تبلیغات را به سخنرانی اش می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: of spiders and larvae, to spin (a web).
مترادف: spin

(5) تعریف: to move (something) from side to side in a zigzag fashion.
مترادف: zigzag
مشابه: snake, wind

- She weaved her way through the crowd.
[ترجمه ترگمان] از میان جمعیت راه خود را باز کرد
[ترجمه گوگل] او از طریق جمعیت راه خود را بافته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to make something, such as fabric or baskets, by passing threads or strips over and under each other.

(2) تعریف: to move or travel from side to side in a zigzag course.
مترادف: zigzag
مشابه: dodge, meander, snake, wind

- He weaved through the trees at top speed.
[ترجمه ترگمان] به سرعت از میان درختان عبور می کند
[ترجمه گوگل] او از طریق درختان در سرعت بالا بافته شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: the pattern or construction of a fabric.
مترادف: fabric, texture
مشابه: construction, grain, pattern, woof

- a coarse weave
[ترجمه ترگمان] یک بافت خشن
[ترجمه گوگل] بافت درشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. weave (something) out of (something)
با در هم بافتن (چیزی) درست کردن یا ساختن

2. fine weave
ریز بافت

3. to weave a garland out of roses
از گل سرخ حلقه ی گل درست کردن

4. to weave baskets
سبد بافتن

5. to weave cloth out of wool
از پشم پارچه بافتن

6. to weave fact and fiction together
واقعیت و تخیل را در آمیختن

7. to weave flowers into one's hair
لابلای گیسوی خود گل قرار دادن

8. a cloth of english weave
پارچه ی بافت انگلیس

9. we must undo the sweater and weave it again
بایستی ژاکت را بشکافیم و از نو ببافیم.

10. everything i do is just to weave my wings for my dream now so that it can hover in the real world.
[ترجمه ترگمان]هر کاری که می کنم این است که بال خود را برای رویای من بافت تا بتواند در دنیای واقعی شناور شود
[ترجمه گوگل]همه چیزهایی که من انجام می دهم فقط برای بال های من برای رویای من است تا بتوانم در دنیای واقعی پنهان شوم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Fabrics with a close weave are ideal for painting.
[ترجمه ترگمان]fabrics با یک بافت نزدیک برای نقاشی ایده آل هستند
[ترجمه گوگل]پارچه ای با پارچه ای نزدیک برای نقاشی ایده آل است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. I think you can weave a story around this incident.
[ترجمه ترگمان]فکر می کنم شما می توانید یک داستان در اطراف این حادثه بسازید
[ترجمه گوگل]من فکر می کنم شما می توانید یک داستان در اطراف این حادثه بکشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. We were shown how to roughly weave ferns and grass together to make a temporary shelter.
[ترجمه ترگمان]ما نشان دادیم که چگونه سرخس ها و علف ها را با هم می بافند تا یک پناه گاه موقت بسازند
[ترجمه گوگل]ما نشان داده شده است که چطور به طور کلی پنیر و چمن را با هم بپوشیم تا یک پناهگاه موقت ایجاد کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. He had to weave his way through the milling crowds.
[ترجمه ترگمان]ناچار بود از میان جمعیت عبور کند
[ترجمه گوگل]او مجبور بود از طریق جمعیت میلان راه خود را بچرخاند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. She can tell you how to weave reeds into a beautiful basket.
[ترجمه .] او می تواند به شما بگوید که چگونه نی ها را در یک سبد زیبا ببافید.
|
[ترجمه ترگمان] اون می تونه به تو بگه که چطور توی یه سبد زیبا فرو کنی
[ترجمه گوگل]او می تواند به شما بگوید چطور طناب را به یک سبد زیبا بپوشاند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. Will Owen be able to weave his magic against Scotland on Wednesday?
[ترجمه ترگمان]آیا اوون قادر خواهد بود که روز چهارشنبه جادوی خود را بر علیه اسکاتلند به پایان برساند؟
[ترجمه گوگل]آیا اوون قادر خواهد بود تا روز چهارشنبه جادوی خود را در برابر اسکاتلند بپوشاند؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بافت (اسم)
texture, weave, fiber, fibre, tissue, contexture

بافندگی (اسم)
texture, weave, knitting

درست کردن (فعل)
right, clean, agree, make, adapt, address, fix, devise, trim, regulate, fettle, organize, gully, make up, weave, build, fashion, concoct, integrate, compose, indite, emend, mend, redd, straighten

بافتن (فعل)
braid, weave, knit, entwine, entwist

تخصصی

[سینما] لرزش عرضی - لرزش عرضی [فیلم در برابر دریچه دوربین یا دستگاه نمایش ]
[نساجی] بافت لانه زنبوری - بافت - بافتن - منسوج - تکنیک بافت پارچه
[پلیمر] بافتن

به انگلیسی

• pattern or texture in which a cloth is woven
knit, interlace; wind (between obstacles); be knit, be interlaced; embroider
if you weave cloth or a carpet, you make it by crossing threads over and under each other using a machine called a loom.
the weave of a cloth or carpet is the way in which the threads are arranged.
if you weave something such as a basket, you make it by crossing long plant stems or fibres over and under each other.
if you weave your way somewhere, you move between and around things as you go there.

پیشنهاد کاربران

مار پیچ رفتن ( وسیله نقلیه )
نظرات، موضوعات، داستانها و سایر موارد متفاوت را کنار هم قرار دادن و آنها را به هم وصل کردن
لایی کشیدن ( در ترافیک یا جاهای شلوغ و پر از مانع ) ، عبور دادن خودرو با حرکات مارپیچی از مسیرهای شلوغ، پیچ خوردن و رد شدن!
مثال )
Incredibly she wove through the trees without so much as a bump
بطرز باور نکردنی او از میان درختان، حتی بدون یک برخورد، لایی می کشید!/ پیچ خورد و رد شد!
بافتن

to make cloth, a carpet, a basket, etc. by crossing threads or narrow pieces of material across, over and under each other by hand or on a machine called a loom
جولاهیدن.
بافتن.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما