wearing

/ˈwerɪŋ//ˈweərɪŋ/

پوشیدنی، وابسته به پوشیدن، فرساینده، تحلیل برنده
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
مشتقات: wearingly (adv.)
(1) تعریف: pertaining to articles of clothing.

(2) تعریف: tiring; exhausting.

جمله های نمونه

1. wearing mourning clothes is optional
پوشیدن لباس عزاداری اختیاری است.

2. wearing blinkers
ناآگاه به جوانب کار یا موضوع،غافل

3. boys wearing denim and sleeveless shirts
پسرانی که شلوار جین و پیراهن بی آستین پوشیده بودند.

4. soldiers wearing black boots stumped the street
سربازانی که پوتین های سیاه پوشیده بودند در خیابان با گام های سنگین راه می رفتند.

5. women wearing immodest clothes
زن هایی که لباس منافی عفت می پوشند

6. abbas was wearing dark glasses
عباس عینک تیره زده بود.

7. he was wearing a black hat
او کلاه سیاهی برسر داشت.

8. he was wearing a black suit
جامه ی سیاه پوشیده بود.

9. he was wearing a loud shirt
او پیراهن جلفی به تن داشت.

10. he was wearing a pair of black corduroys
او شلوار مخمل کبریتی سیاه رنگی به تن داشت.

11. he was wearing a pair of gray casuals
او شلوار خاکستری راحت و غیررسمی پوشیده بود.

12. he was wearing a red hat
کلاهی قرمز بر سر داشت.

13. he was wearing a uniform, his chest plastered with medals
اونیفورم پوشیده بود و سینه اش پر از مدال بود.

14. he was wearing a woolen coat
یک پالتو پشمی به تن داشت.

15. he was wearing his brown cords
او شلوار مخمل کبریتی قهوه ای رنگ خود را پوشیده بود.

16. he was wearing smart clothes
لباس شیکی پوشیده بود.

17. heidi was wearing a flowery skirt
هایده دامن گل داری به تن داشت.

18. hossein was wearing leather gloves
حسین دستکش چرمی دست کرده بود.

19. julie was wearing a long black skirt
جولی یک دامن سیاه و بلند پوشیده بود.

20. pari was wearing a gold necklace
پری یک گردنبند طلا زده بود.

21. parry was wearing a long dress
پری پیراهن بلندی پوشیده بود.

22. reza was wearing an air of gloom
(قیافه ی) رضا حالت غمگینی به خود گرفته بود.

23. she was wearing a buff uniform
اونیفورم زرد مایل به قهوه ای به تن داشت.

24. she was wearing a dress with a plunging neckline
پیراهنی با یقه ی چاکدار پوشیده بود.

25. she was wearing a long dress
او یک پیراهن بلند پوشیده بود.

26. she was wearing a stupid hat
یک کلاه بی قواره سر گذاشته بود.

27. she was wearing an old disreputable overcoat
او پالتو کهنه و ناجوری بتن داشت.

28. she was wearing an old-fashioned dress
او پیراهن از مد افتاده ای پوشیده بود.

29. she was wearing her hat on the skew
کلاهش را یک وری روی سرگذاشته بود.

30. she was wearing several layers of clothing
او چندین جامه روی هم پوشیده بود.

31. she was wearing the briefest of skirts
او دامن بسیار کوتاهی پوشیده بود.

32. they were wearing identical hats
کلاه های آنها یکجور بود.

33. zary was wearing a puckered blouse
زری یک بلوز چروکیده پوشیده بود.

34. his patience was wearing away
صبرش داشت تمام می شد.

35. my patience was wearing thin
داشت صبرم تمام می شد.

36. she has been wearing black ever since her husband's death
از (موقع) مرگ شوهرش تا حال سیاهپوش شده است.

37. the bridegroom was wearing a black suit
داماد کت و شلوار سیاهی پوشیده بود.

38. the officer was wearing his medals
افسر نشان های خود را زده بود.

39. the pirate was wearing a black eye patch
دزد دریایی چشم چپش را با پارچه ی سیاه پوشانده بود.

40. they were all wearing black tails and white ties
آنها همه کت سیاه دنباله دار و کروات سفید در بر داشتند.

41. she was sick of wearing her older sister's cast-offs
از پوشیدن لباس های دست دوم خواهر بزرگترش بیزار بود.

42. the bank robbers were wearing masks
سارقان بانک رخپوش (ماسک) زده بودند.

43. the strain of the war had been wearing them
فشار جنگ آنها را فرسوده کرده بود.

44. he had no other clothes than those he was wearing
لباسی به غیر از آنچه برتن کرده بود نداشت.

تخصصی

[فوتبال] پوشیدنی
[زمین شناسی] فرسودگی، فرسودن - تخریب تدریجی یک زمین دیس یا سطح توسط اصطکاک یا سایش. - مقایسه شود با: wasting. - نیز ببینید: dawnwearing, backwearing، Wear.

به انگلیسی

• act or instance of putting something on (i.e. clothing, jewelry, etc.); act or instance of being gradually worn down from continual use
an activity that is wearing makes you feel very tired.

پیشنهاد کاربران

لباس پوشیدن
پوشیدن
پوشیدن لباس

در حال پوشیدن
خسته کننده
دونده قوی بااعتماد به نفس عالی وبالا
تحلیل رفتن
پوشیدن - پوشیدنی - تحلیل رفتن - پاکردن - وابسته به پوشاک - پوشاک
پوشیدن یا پوشیده
کسل کننده
بر تن داشتن
You need to take your ring off when you finger me. It scratches me
I'm not wearing a ring. That's my watch : من حلقه ندارم. اون ساعتمه
پوشید
مثلا
خدمتکاران همیشه لباس هاشون ابی بوده و لی الان لباس سبز پوشیدن ( : ( : ( :
پوشیدن، پوشید، پوشیده
What perfume are you wearing
چه عطری زدی؟
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما