wash

/ˈwɑːʃ//wɒʃ/

معنی: شستشو، غسل، رخت شویی، پاک کردن، شستشو دادن، شستن، غسل ارتماسی دادن
معانی دیگر: زدودن (به وسیله ی شستن)، خیس کردن، اشباع کردن، سگر کردن، فرا گرفتن، (در نور و رنگ و غیره) غرق شدن، (شستن و) بردن (مانند سیل)، (توسط امواج) آوردن یا بردن، (مجازی - گناه و غیره) بخشیدن، مبرا کردن، از میان رفتن یا بردن، شسته شدن، (عامیانه) پذیرفتنی بودن، باور کردنی بودن، قابل قبول بودن، (معمولا با: up) خود را شستن، استحمام کردن، محل شستن، - شویی، رخت چرک، نیازمند به شسته شدن، مقدار لباس های شستنی، شویه، محلول (برای شستشو)، قابل شستشو، شستنی (که در اثر شستن خراب نمی شود)، شست پذیر، (نقاشی آبرنگ) با رنگ کم رنگ پوشاندن، رنگ آبکی زدن، رنگ خفیف، با لایه ی نازک فلزی پوشاندن، آب فلز دادن، اکلیل، (شیمی) با آب مقطر تصفیه کردن (به ویژه در فیلتر)، (برای گرفتن مواد قابل حل) از میان محلول گاز رد کردن، گاز شویی کردن، (کان) با شستشو فلز را از خاک معدنی جدا کردن، خاکه شویی کردن، یورش امواج، دریا کشند، امواج سرکش، (آب دنباله ی کشتی و غیره که در اثر گردش پروانه و حرکت کشتی به غلیان در می آید) آب منقلب، آب آشوب، (هوای دنباله ی هواپیما و غیره که در اثر چرخش پروانه و حرکت هواپیما به غلیان در می آید) هوای منقلب، هوا آشوب، فرسایش (در اثر امواج یا جریان آب)، آب فرسایش، آبرفت، آب نهشت، زمین پست (که گاهی آب آن را می گیرد)، زمین سیل گیر، مرداب، باتلاق، استخر (کم ژرفا)، آبگیر، (سیل یا رود) بستر، آبکند، (مشروب الکلی) آبکی، بی زور، کم الکل، (خوراک) آبکی، آب زیپو، (عامیانه) آب یا آبجو و غیره که با ویسکی و غیره می آشامند، هم آشامه، صدای جریان آب، لباس های شسته، مخفف: واشنگتن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: washes, washing, washed
(1) تعریف: to make clean by immersing in or applying water or other liquid, esp. if soap is also used.
مترادف: clean
مشابه: bathe, cleanse, deterge, flush, launder, lave, mop, rinse, scrub, shampoo, swab, wipe

- He washed all the cups.
[ترجمه دهقان] او تمام فنجان ها را شست.
|
[ترجمه ترگمان] اون همه جام رو شسته
[ترجمه گوگل] او تمام فنجان ها را شسته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to remove (dirt or other matter) by immersing in water or other liquid, esp. if soap is also used.
مترادف: rinse
مشابه: clean, flush, launder, lave, scrub

- She washed the stain out of her shirt.
[ترجمه ترگمان] اون لکه رو از لباسش پاک کرد
[ترجمه گوگل] او پیراهنش را از دستش پاک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to transport by means of a moving liquid, esp. water.
مترادف: carry
مشابه: bring, deposit, drive, throw, transport

- The waves wash shells onto the beach.
[ترجمه ترگمان] امواج به ساحل برخورد می کنند
[ترجمه گوگل] امواج پوسته ها را بر روی ساحل شستشو می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to erode or destroy by the action of moving water.
مترادف: erode, wear
مشابه: consume, destroy, flush, weather

- Rain washed the snowman.
[ترجمه ترگمان] باران آدم برفی را شست
[ترجمه گوگل] باران آدم برفی را بشوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to make wet; moisten; drench.
مترادف: moisten, wet
مشابه: bathe, dampen, douse, drench, saturate, soak, sop

(6) تعریف: to rid of guilt or impurity.
مترادف: absolve, purify
مشابه: baptize, cleanse, purge, rid
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: wash down, wash one's hands of
(1) تعریف: to clean or bathe oneself.
مترادف: bathe, shower
مشابه: douche, launder, scrub

(2) تعریف: to clean something in or with water or other liquid.
مترادف: clean
مشابه: launder, scrub, soak

(3) تعریف: to be capable of being cleaned in or with water without shrinking or fading.
مترادف: clean, launder

- This dress won't wash well.
[ترجمه ترگمان] این لباس خوب نمی شود
[ترجمه گوگل] این لباس به خوبی شسته نمی شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to be carried by the action of moving water.
مترادف: drift, float

- A pail washed up on the beach.
[ترجمه ترگمان] یه سطل آب توی ساحل پیدا شده
[ترجمه گوگل] یک تابه در ساحل شسته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to be removed or worn down by the action of moving water (often fol. by away).
مترادف: erode, wear
مشابه: fade, melt, vanish

- The paint on the road washed away in the rain.
[ترجمه ترگمان] رنگ جاده در باران شسته شد
[ترجمه گوگل] رنگ در جاده ها در باران شسته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to flow over; rush against.
مترادف: flow, pour, rush, stream
مشابه: dash, lap, splash, surge, sweep

- The waves washed over the dock.
[ترجمه ترگمان] امواج روی اسکله شسته شدند
[ترجمه گوگل] امواج بر روی حوض شسته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: come out in the wash
(1) تعریف: the act or an instance of washing.
مترادف: cleaning
مشابه: bath, laundering, lavage, mopping, rinsing, scrubbing, shampoo, shower

- He gave the floor a wash.
[ترجمه ترگمان] کف اتاق را شست
[ترجمه گوگل] او به طبقه شستشو داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: things washed or intended to be washed together, esp. laundry.
مترادف: cleaning, laundry, washing
مشابه: linen

(3) تعریف: the flow, surging, breaking, or other movement of waves of water.
مترادف: current, flow, tide
مشابه: eddy, rip, ripple, surge, swell, undulation, wave

(4) تعریف: a disturbance in water or air left behind a moving ship or aircraft.
مترادف: backwash, wake
مشابه: disturbance, track, trail

(5) تعریف: a thin layer spread so as to cover a surface.
مشابه: coat, film, glaze, whitewash

(6) تعریف: the erosion of earth by the action of moving water.
مترادف: erosion, washout
مشابه: wear, weathering

(7) تعریف: a medicinal fluid.
مترادف: antiseptic, tincture
مشابه: emollient, emulsion, liniment, medicament, medicine, ointment, preparation, rinse, salve

- A soothing wash used to clean a wound.
[ترجمه ترگمان] یک شستشوی آرامش بخش برای تمیز کردن زخم استفاده می شود
[ترجمه گوگل] شستشوی آرامبخش که برای پاک کردن زخم استفاده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
• : تعریف: able to undergo washing without shrinking, fading, or becoming damaged; washable.
مشابه: launderable, washable

جمله های نمونه

1. wash the sting with alcohol
جای نیش را با الکل شستشو بده.

2. wash white cottons in hot water
لباس های پنبه ای سفید را با آب گرم بشویید.

3. wash your hands after using the toilet
پس از استفاده از مستراح دستان خود را بشویید.

4. wash away
شستن و با خود بردن،زدودن،فرسودن (خاک و غیره)

5. wash down
1- (با آب یا بخار و غیره) شستن،پاک کردن 2- (پس از لقمه ی خوراک یا جرعه ی مشروب قوی) آب خوردن،هم آشامه نوشیدن

6. wash one's hands of (something)
(نسبت به چیزی) از خود سلب مسئولیت کردن،از ادامه ی کاری خودداری کردن،دست از کاری شستن

7. wash out
(خودمانی) 1- (از برنامه ی ورزشی یا آموزشی و غیره) حذف شدن،کناره گرفتن 2- مردود کردن،رد کردن،(از تیم و غیره) حذف کردن

8. wash over (someone)
(انگلیس - عامیانه) متوجه (چیزی) نشدن

9. wash up
(ظرف و غیره یا بدن خود را) شستن،شستشو کردن

10. a wash dress
پیراهن شستنی

11. i wash the sheets once a week
هفته ای یک بار ملافه ها را می شویم.

12. to wash clothes
رخت شستن

13. to wash out (or clean) with antiseptic
با گندزدا تمیز کردن

14. to wash the mud off the car
گل و لای اتومبیل را زدودن

15. to wash the stain out of the shirt
لکه پیراهن را زدودن (به وسیله شستن)

16. to wash the wound with water
زخم را با آب شستشو دادن

17. if you wash these trousers they will shrink
اگر این شلوار را بشوری آب خواهد رفت.

18. if you wash this cloth in hot water it will bleed
اگر این پارچه را در آب داغ بشویی رنگ پس خواهد داد.

19. if you wash this cloth, its color will fade
اگر این پارچه را بشویی رنگش خواهد رفت.

20. she put the wash in a basket
او رخت های شستنی را در سبد گذاشت.

21. that story didn't wash with hassan
حسن آن داستان را باور نکرد.

22. these excuses won't wash
این بهانه ها قابل قبول نیستند.

23. this cloth doesn't wash well
این پارچه خوب شسته نمی شود.

24. be in the wash
در حال شسته شدن بودن،هنوز خیس بودن

25. my mother used to wash the drapes twice a year
مادرم سالی دوبار پرده ها را می شست.

26. come out in the wash
(خودمانی) 1- دیر یا زود معلوم شدن 2- خود به خود معین یا حل شدن

27. an interesting theory that won't wash
یک تئوری جالب که قابل قبول نیست.

28. those who handle food should wash their hands well
کسانی که به خوراک دست می زنند باید دست های خود را خوب بشویند.

29. your hands are full of filth; go wash them!
دستانت پر از کثافت است،برو آنها را بشور!

30. zarry and i quarreled over who should wash the dishes
من و زری بر سر شستن ظرف ها دعوایمان شد.

31. the next thing you must do is to wash the clothes
کار دیگری که باید بکنی شستن لباس ها است.

32. before sitting at the dinner table, you are to wash up
قبل از این که سر میز شام بنشینی باید خودت را بشویی.

مترادف ها

شستشو (اسم)
ablution, wash, rinse, laundering, washout, bathing, souse, purification, embrocation, bath, elution, lavation, lotion

غسل (اسم)
ablution, wash, dip, immersion, soaking

رخت شویی (اسم)
wash, washing

پاک کردن (فعل)
wash, wipe, abrade, erase, clean, purify, cleanse, rub, scrape, absolve, absterge, purge, assoil, obliterate, expiate, mop, furbish, lustrate, deterge, efface, sublimate, willow, winnow, wipe up

شستشو دادن (فعل)
wash, absterge, embrocate

شستن (فعل)
wash, scour, leach, deterge, launder, elute

غسل ارتماسی دادن (فعل)
wash, immerse

تخصصی

[عمران و معماری] آبرفت
[زمین شناسی] فروشست، شستگی - در غارشناسی: پرشدگی. - در زمین ریخت شناسی: الف) فرسایش متأثر از عمل امواج. ب) سایش خاک بوسیله رواناب، مثلاً در فرسایش سیلابی یا ورقه ای: باران شست. <br> (رسوب شناسی): الف) مواد سطحی سست یا فرسوده شده (مانند گراول، ماسه، سیلت) که بوسیله آب جاری جمع آوری، منتقل و نهشته شده است، مثلاً بر روی شیبهای کوتاهتر یک رشته کوه، خصوصاً آبرفت درشت دانه. - ب) یک نهشته بادبزن شکل مثلاً در مخروط افکنه یا مخروط آبرفتی یا پشته مواد آواری در زیر یک حفره صخره ای. - ج) پاکسازی، شست و شو. شستن زمین - - در زمین شناسی اقتصادی: یک پلاسر آبرفتی. -
[نساجی] شستن
[نفت] نفت شویی کردن
[آب و خاک] شسته شدن،سیلدشت،آبکند

به انگلیسی

• cleansing; rinsing; cleaning; laundry; washable items; detergent; erosion; sweeping of waves; coating
cleansing; rinsing; cleaning; cleaning laundry; erode; flood; be rinsed; be flooded; coat with a color
washable, launderable
if you wash something, you clean it using water and soap. verb here but can also be used as a count noun. e.g. give it a good wash.
the wash is all the clothes that are washed together at one time.
if you wash or if you wash part of your body, you clean your body using soap and water. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he was having a wash.
if a liquid washes somewhere, it flows there.
if something is washed somewhere or if something washes it in a particular direction, it is carried there by a flow of liquid.
if you say that you wash your hands of something, you mean that you refuse to be involved with it any longer or to accept any further responsibility for it.
see also washing.
if floods wash away buildings, they destroy them and carry them away.
if you wash down food, you drink something after you have eaten or while you are eating it.
if you wash a stain out of something, you remove it using water and soap.
if you wash out a container, you wash the inside of it.
if a sporting event is washed out, bad weather has caused it to be cancelled.
if you wash up, you wash the pans, plates, cups, and cutlery which have been used in cooking and eating a meal.
to wash up also means to clean part of your body with soap and water, especially your hands and face; used in american english.
if something is washed up on a piece of land, it is carried there by a river or the sea.
see also washing-up.

پیشنهاد کاربران

با آب مقطر تصفیه کردن ( شیمی )
شستن
Kristin washes her hair every other day or so
کریستین موهایش را یک روز در میان یا بیشتر میشوید 🉐

شستن
there is a bird washing itself in the river 🚨🚨🚨
آنجا پرنده ایست که دارد خودش را در روخانه ای می شوید
شستشو دادن
washed ashore
آورده شدن به ساحل توسط امواج
jack washed ashore on small island
بستر بی آب رودخانه
شستن
مثال
Wash the car
شستن ماشین
شستن . غسل دادن
wash ( مهندسی مواد و متالورژی )
واژه مصوب: ماسه شویی
تعریف: شسته شدن ماسه از سطح قالب یا ماهیچه در راهباره ها ( ingate ) براثر عبور جریان مذاب که باعث به وجود آمدن برآمدگی های حجیم و نامنظمی بر روی سطح قطعۀ ریختگی می شود
فعل wash به معنای شستن یا تمیز کردن
فعل wash در فارسی به معنای شستن یا تمیز کردن است. بطور کلی برای نشان دادن عمل تمیز کردن یا شستن چیزی یا کسی، معمولا با آب و یک ماده تمیز کننده ( شامپو و صابون و . . . ) ، توسط چیزی یا کسی دیگر از این فعل استفاده می شود. مثال:
. i'll wash the bottle out and use it again ( من بطری را شسته و دوباره از آن استفاده میکنم. )
to wash the car ( شستن اتومبیل )
. she washed her baby ( او بچه اش را شست. )

منبع: سایت بیاموز
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما