warrant

/ˈwɔːrənt//ˈwɒrənt/

معنی: حکم، گواهی، سند عندالمطالبه، تضمین کردن، گواهی کردن، ضمانت کردن
معانی دیگر: حواله، دستور (قانونی)، توجیه، دلیل، فرنود، عذر موجه، مجوز، پایندان کردن، اطمینان دادن، قول دادن، توجیه کردن، ایجاب کردن، مجاز شناختن، موجه کردن، اجازه دادن، مستوجب بودن، پروانه ی پیش خرید سهام
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: in law, a judicial order or writ giving an officer of the law the right to make searches, seize property, make arrests, or execute judgments.
مترادف: writ
مشابه: license, order, permit, search warrant, subpoena, summons

- The officer obtained a warrant for her arrest.
[ترجمه ترگمان] افسر حکم بازداشت او را صادر کرد
[ترجمه گوگل] این افسر دستگیر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: justification on reasonable grounds.
مترادف: ground, justification
مشابه: basis, cause, excuse, rationale, reason

- Not missing a day of work is warrant enough for a holiday.
[ترجمه mah] وقتی حتی یک روز کاری را هم از دست نداده باشی، این یک دلیل قاطع میشه برای رفتن به یک تعطیلات
|
[ترجمه ترگمان] حتی یک روز کار هم برای تعطیلات کافی نیست
[ترجمه گوگل] یک روز کار از دست رفته به اندازه کافی برای تعطیلات ضروری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an assurance or guarantee of some event or result; proof.
مترادف: proof
مشابه: assurance, evidence, excuse, guarantee, warranty

(4) تعریف: a pledge, guarantee, or security.
مترادف: collateral, guarantee, pledge
مشابه: assurance, deposit, earnest, excuse, guaranty, security

(5) تعریف: a written order that authorizes payment or the like.
مترادف: order, voucher
مشابه: bill of lading, chit, invoice, receipt
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: warrants, warranting, warranted
مشتقات: warrantable (adj.), warranted (adj.), warrantless (adj.)
(1) تعریف: to serve as reasonable grounds, adequate reason, or justification for.
مترادف: justify, sanction
مشابه: call for, countenance, demand, deserve, merit, underwrite

- His good work warranted a bigger pay raise than he got.
[ترجمه ترگمان] کار خوب او برای جبران دست مزد بیشتر از چیزی بود که داشت
[ترجمه گوگل] کار خوب او منجر به افزایش پرداخت بیشتر از او شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to attest to or guarantee the description, condition, quality, reliability, or character of; vouch for.
مترادف: attest, guarantee, vouch, vouch for
مشابه: assure, back up, certify, covenant, ensure, guaranty, pledge, promise, support, uphold

(3) تعریف: to give any of various guarantees, as of safety or against loss.
مترادف: guarantee, insure
مشابه: assure, covenant, indemnify, pledge, secure

(4) تعریف: to give authorization or sanction to; empower.
مترادف: authorize, commission, empower
مشابه: accredit, certify, enable, entitle, license, sanction

جمله های نمونه

1. a warrant for your arrest
حکم بازداشت شما

2. a warrant on the city treasurer
حواله به خزانه دار شهر

3. i warrant he will come when summoned
اطمینان می دهم که هر گاه احضار شود خواهد آمد.

4. a search warrant
حکم بازرسی خانه (یا اداره و غیره)

5. we hereby warrant that the said carpet is made in kashan
بدین وسیله تضمین می کنیم که قالی مذکور بافت کاشان است.

6. his worth is warrant for his welcome hither
(شکسپیر) ارجمندی او ایجاب می کند که در اینجا به او خوش آمد گفته شود.

7. these strange events warrant further attention
این رویدادهای عجیب و غریب توجه بیشتری را ایجاب می کند.

8. signing one's own death warrant
فرمان قتل خود را امضا کردن

9. his actions were completely without warrant
اعمال او به هیچ وجه قابل توجیه نبودند.

10. this new tax will be a death warrant for small businesses
این مالیات جدید برای شرکت های کوچک در حکم مرگ است.

11. chain smoking is like signing your own death warrant
سیگار کشیدن زنجیری (بدون وقفه) همانند امضای حکم اعدام خویشتن است.

12. Officers armed with a search warrant entered the flat.
[ترجمه ترگمان]افسران مسلح به حکم بازرسی وارد آپارتمان شدند
[ترجمه گوگل]افسران مسلح با یک حکم جستجو وارد تخت شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. They had a warrant to search the house.
[ترجمه ترگمان]اونا حکم بازرسی خونه رو داشتن
[ترجمه گوگل]آنها مجاز به جستجو در خانه بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The police must have a search warrant to search a house.
[ترجمه ترگمان]پلیس باید یه حکم بازرسی برای گشتن خونه داشته باشه
[ترجمه گوگل]پلیس باید یک حکم بازرسی برای جستجوی یک خانه داشته باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The magistrate issued a warrant for his arrest.
[ترجمه ترگمان]قاضی حکم بازداشت او را صادر کرد
[ترجمه گوگل]دادستان یک حکم دستگیری او صادر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. I'll warrant we won't see him again.
[ترجمه ترگمان]من حکم می کنم که دیگر او را نخواهیم دید
[ترجمه گوگل]من اطمینان می دهیم که دیگر او را نمی بینیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. Police confirmed that they had issued a warrant for his arrest.
[ترجمه ترگمان]پلیس تایید کرد که حکم بازداشت وی را صادر کرده اند
[ترجمه گوگل]پلیس تایید کرد که آنها حکم دستگیری خود را صادر کرده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. She swore out a warrant for the arrest of the man who stole her car.
[ترجمه ترگمان]اون برای دستگیری مردی که ماشینش رو دزدیده بود قسم خورد
[ترجمه گوگل]او حکم دستگیری مردی را که اتومبیلش را دزدیده بود، محکوم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. She signed her own death warrant by refusing to do what the boss demanded.
[ترجمه ترگمان]او حکم مرگش را با رد کردن کاری که رئیس خواسته بود امضا کرد
[ترجمه گوگل]حکم مرگ خود را با امتناع از انجام آنچه رئیس خواستار است، امضا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. The police served a warrant on him.
[ترجمه ترگمان]پلیس حکم صادر کرد
[ترجمه گوگل]پلیس به او دستور داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

حکم (اسم)
brief, attachment, dictum, statement, edict, canon, precept, sentence, rule, decree, verdict, mandate, commission, pardon, fiat, arbiter, ruling, warrant, ordonnance, statute, commandment, finding, doom, writ, ordinance, rescript

گواهی (اسم)
certification, evidence, testimony, attestation, witness, warrant, deposition, testis

سند عندالمطالبه (اسم)
warrant

تضمین کردن (فعل)
avouch, bond, warrant, ensure, certify

گواهی کردن (فعل)
warrant, certify

ضمانت کردن (فعل)
sponsor, guarantee, warrant, vouch, insure

تخصصی

[حسابداری] گواهینامه حق تقدم خرید سهام
[زمین شناسی] رس زیرین - اصطلاح رایج در انگلستان برای رس تحتانی «سخت و سفت» که متضمن حضور نهشته های زغالی است.
[حقوق] ضمانت یا تعهد کردن، اجازه، مجوز، سند ذمه، سند عند المطالبه، رسید انبار عمومی، اجازه پرداخت، قرار بازداشت یا تفتیش، قرار توقیف اموال
[ریاضیات] تضمنی کردن، رسید انبار، ضمانت کردن، تعهد کردن، مجوز دادن، مجوز

به انگلیسی

• authorization, sanction; justification; authority; license to search (a house, etc.); authorization to make an arrest; guarantee; license; voucher; empowerment
authorize; justify, entitle; empower; permit; sanction; vouch for, guarantee; pledge
if something warrants a particular action, it makes the action seem necessary; a formal use.
a warrant is an official document signed by a judge or magistrate, which gives the police special permission to do something such as arrest someone or search their house.

پیشنهاد کاربران

جواز، لزوم و ضرورت چیزی را نشان دادن، جلب کردن، جذب کردن، ضرورت، لزوم، اهمیت
متضمن چیزی بودن
تجویز کردن
لازم بودن
مجوز، حکم
Issue a warrant به معنی صادر کردن حکم/مجوز
برانگیختن
قرار باز داشت
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما