warden

/ˈwɔːrdn̩//ˈwɔːdn̩/

معنی: سرپرست، رئیس، ناظر، متصدی، نگهبان، بازرس، قراول، زوار، والی
معانی دیگر: ولی، -بان، (انگلیس) عضو هیئت امنا، رییس مدرسه، رئیس دانشکده، (قدیمی) دروازه بان، دیده بان، رجوع شود به: churchwarden، نوعی گلابی زمستانی (که در پخت و پز کاربرد دارد)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
مشتقات: wardenship (n.)
(1) تعریف: a person who is responsible for or guards someone or something, such as persons, animals, facilities, or rules.
مترادف: caretaker, custodian, guard, keeper, warder
مشابه: curator, guardian, overseer, protector, steward, super, superintendent, watchman

(2) تعریف: the chief official administering a prison.
مترادف: superintendent
مشابه: manager, steward

جمله های نمونه

1. The warden found himself facing two hundred defiant prisoners.
رییس زندان با دویست زندانی سرکش مواجه شد

2. A cautious warden always has to anticipate the possibility of an escape.
رییس زندان محتاط، همیشه مجبور است احتمال فرار زندانیان را پیش بینی کند

3. When the journalists asked to meet with Warden Thomas, he sent word that he was sick.
وقتی که خبرنگار درخواست کرد تا با رییس "توماس" ملاقات کند، پیغام فرستاد که مریض است

4. warden of the mint
(انگلیس) سرپرست ضرابخانه

5. fire warden
رئیس آتش نشانی

6. game warden
سرپرست شکارگاه

7. game warden
شکاربان

8. the prison warden inspected all the rooms
رئیس زندان به همه ی اتاق ها سرکشی کرد.

9. He is the warden of an old people's home.
[ترجمه ترگمان]او سرپرست یک خانه سالمندان است
[ترجمه گوگل]او سرپرست خانۀ سالخورده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. He was a warden at the local parish church.
[ترجمه ترگمان]او رئیس زندان کلیسای محلی بود
[ترجمه گوگل]او یک سرپرست کلیسای محلی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. She's the warden of a home for mentally handicapped people.
[ترجمه ترگمان]او سرپرست یک خانه برای افراد معلول ذهنی است
[ترجمه گوگل]او سرپرست خانه ای است برای افراد مبتلا به اختلالات ذهنی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. A new warden took over the prison.
[ترجمه ترگمان]یک رئیس زندان از زندان بیرون آمد
[ترجمه گوگل]یک سرپرست جدید زندان گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. He is chief game warden of the Masai Mara game reserve in Kenya.
[ترجمه ترگمان]او رئیس اصلی بازی Masai مارا در کنیا است
[ترجمه گوگل]او بازیگر ارشد بازی مسیح ماره در کنیا است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. What are the duties of a traffic warden?
[ترجمه ترگمان]وظایف یک رئیس ترافیک چیه؟
[ترجمه گوگل]وظایف یک نگهبان ترافیک چیست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. A traffic warden asked him to move his car.
[ترجمه ترگمان]یک مددکار بران یگان از او خواست که اتومبیلش را حرکت دهد
[ترجمه گوگل]سرپرست ترافیک از او خواست تا ماشینش را حرکت دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. The warden of the prison signed the release.
[ترجمه ترگمان]رئیس زندان آزادی را امضا کرد
[ترجمه گوگل]سرپرست زندان این آزادی را امضا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. He's the chief warden of a big-game reservation.
[ترجمه ترگمان]رئیس زندان محل رزرو بزرگی است
[ترجمه گوگل]او سرپرست اصلی بازی رزرو بزرگ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. The dog warden rounds up stray dogs and takes them to the dog pound until claimed.
[ترجمه ترگمان]سگ نگهبان سگ های ولگرد را دور می زند و تا وقتی که ادعا می شود آن ها را به پوند می برد
[ترجمه گوگل]سگ نگهبان سگ های ولگرد را می گیرد و آنها را به پوند سگ می برد تا زمانی که ادعا می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. He's the warden of Wadham College, Oxford.
[ترجمه ترگمان]او سرپرست دانشگاه Wadham اکسفورد است
[ترجمه گوگل]او سرپرست کالج وادham در آکسفورد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Forest townships were compelled to pay the warden large sums of money if they did not attend Forest inquests at his summons.
[ترجمه ترگمان]ساکنان جنگل مجبور به پرداخت مبالغ هنگفت پول به سر مددکار در صورتی که در احضاریه وی شرکت نکنند، مجبور به پرداخت مبالغ هنگفت پول به سر مددکار شدند
[ترجمه گوگل]شهرستانها جنگل مجبور به پرداخت سربازان مبلغ زیادی پول اگر آنها در دعا نامه جنگل در احضار او حضور ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. The traffic warden helped by urging them on.
[ترجمه ترگمان]رئیس زندان با اصرار آن ها را تشویق کرد
[ترجمه گوگل]نگهبان ترافیک با تأکید بر آنها کمک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. Bradley is shot at by the warden and his guards, as well as by the killer and his henchmen.
[ترجمه ترگمان]برادلی \" هم بوسیله رئیس و guards تیر خورده و همینطور هم از طرف قاتل و henchmen
[ترجمه گوگل]برادلی توسط سرپرست و نگهبانانش، و همچنین توسط قاتل و پیروانش، شلیک می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سرپرست (اسم)
protector, administrator, supervisor, caretaker, superintendent, warden, attendant, overseer, headman, hierarch, symposiarch

رئیس (اسم)
provost, principal, superior, head, master, manager, director, superintendent, warden, commander, chief, leader, prefect, premier, headman, premiere, boss, chairman, president, ruler, sheik, sheikh, regent, dean, head master, higher-up, syndic

ناظر (اسم)
proctor, supervisor, superintendent, warden, bailiff, steward, chamberlain, majordomo, bystander, overseer, viewer, spectator, surveillant, butler, onlooker, looker on, controller, intendant, manciple

متصدی (اسم)
superior, head, manager, director, foreman, superintendent, warden, chief, operator, overseer, boss

نگهبان (اسم)
guardian, warden, ward, keeper, watchman, guard, curator, sentinel, conservator, custodian, lifeguard, sentry, guardsman, watchdog

بازرس (اسم)
warden, scrutineer, controller, inspector

قراول (اسم)
warden, sentinel, sentry

زوار (اسم)
warden

والی (اسم)
warden

تخصصی

[عمران و معماری] عامل راهنمایی
[زمین شناسی] واردن - اصطلاح رایج در ولز جنوبی برای ماسه سنگ توده ای ضخیم همراه با زغال سنگ.

به انگلیسی

• jailer, official in charge of a prison; guardian, keeper; guard, protector; custodian, curator
a warden is an official who makes sure that certain laws or regulations are being obeyed.
a warden is also a person in charge of a building or institution such as a youth hostel.
a warden is also somebody who works in a prison supervising the prisoners.
in the united states, the warden of a prison is the person in charge of it.

پیشنهاد کاربران

مراقب ، زندانبان
سرپرست ، رئیس ، ناظر، بازرس ، نگهبان
زندانبان

سرپرست زندان
( زندانبان )

سرزندانبان ( رئیسِ زندان ) ، فرمانده زندان
noun
[count]
1 : a person who is in charge of or takes care of something
◀️the warden of the cemetery
◀️a park/forest warden
◀️a game warden [=a person who makes sure that hunting and fishing laws are obeyed]

2 US : an official who is in charge of a prison —called also Brit ) governor
3 Brit : any one of various officials at a British college
پاسبان ( شخص مراقب و ناظر بر عملکرد صحیح چیزی )
- بان ( پاسبان، نگهبان ، محیط بان ، پارکبان و. . . )
متصدی
مراقب
نگهبان ( بویژه نگهبان زندان )

Keeper
Guardian
Supervisor
One who guards
Superintendent
Prison officer
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما