war

/ˈwɔːr//wɔː/

معنی: نزاع، جنگ، رزم، محاربه، حرب، افند، دشمنی کردن، عداوت کردن، کشمکش کردن، جنگ کردن
معانی دیگر: پیکار، مبارزه، جنگیدن، آفندیدن، مبارزه کردن، پیکار کردن، (قدیمی) نبرد، عملیات نظامی، رزم آرایی، علم جنگ، (اسکاتلند) رجوع شود به: worse

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: at war, declare war on
(1) تعریف: a state or period of open, armed fighting between nations, states, or other groups of people.
مترادف: conflict, hostilities, warfare
متضاد: peace
مشابه: battle, clash, combat, conquest, engagement, fighting, hostility, insurgency, invasion, rebellion, revolution, strife, struggle

(2) تعریف: a state of active or open hostility or competition.
مترادف: antagonism, clash, competition, confrontation, face-off, hostility
متضاد: peace
مشابه: battle, conflict, contention, contest, dissension, duel, infighting, rivalry, showdown, sparring, strife, struggle, warfare

- a war of ideologies
[ترجمه ترگمان] جنگ ایدئولوژی ها
[ترجمه گوگل] یک جنگ ایدئولوژی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a strong effort; struggle.
مترادف: push, struggle
مشابه: campaign, combat, contention, initiative, tussle

- the war against poverty
[ترجمه ترگمان] جنگ علیه فقر
[ترجمه گوگل] جنگ علیه فقر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: wars, warring, warred
(1) تعریف: to make or wage war; fight.
مترادف: combat, engage, fight
مشابه: attack, battle, skirmish

(2) تعریف: to fight vigorously; oppose; contend.
مترادف: combat, contend, fight, strive
مشابه: battle, dispute, mix it up, oppose, wrangle

جمله های نمونه

1. war belied any hope for reconciliation
جنگ هرگونه امید برای آشتی را از بین برد.

2. war brought death and famine
جنگ مرگ و قحطی آورد.

3. war can assay a man's courage
جنگ می تواند شجاعت مرد را در بوته ی آزمایش قرار دهد.

4. war dealt a lethal blow to the country's economy
جنگ ضربه ی مرگ آوری به اقتصاد کشور وارد آورد.

5. war dehumanizes humans
جنگ انسان ها را ددمنش می کند.

6. war deranged the lines of communication
جنگ خطوط ارتباطی را مختل کرد.

7. war dwarfed all social problems
جنگ کلیه ی مسائل اجتماعی را تحت الشعاع قرار داد.

8. war exhausts nations
جنگ ملت ها را فرسوده می کند.

9. war experiences netted him many medals and much glory
تجربیات جنگی برای او مدال های متعدد و افتخار بسیار کسب کرد.

10. war gave weather forecasting a tremendous push
جنگ باعث رواج زیاد پیش بینی وضع هوا شد.

11. war had drained the country's manpower
جنگ نیروی انسانی کشور را تحلیل برده بود.

12. war has put a new complexion on everything
جنگ جنبه ی خاصی به همه ی چیزها داده است.

13. war interrupted the trade between the two countries
جنگ،بازرگانی میان دو کشور را مختل کرد.

14. war is a judgement for our sins
جنگ عقوبت گناهان ما است.

15. war is barbarism
جنگ بربریت است.

16. war is legalized mass murder
جنگ کشتار دسته جمعی قانونی است.

17. war is productive of much misery
جنگ موجد فلاکت زیاد است.

18. war is the worst kind of insanity
جنگ بدترین نوع دیوانگی است.

19. war made them homeless
جنگ آنانرا بی خانمان کرد.

20. war mothered famine and ruin
جنگ موجد قحطی و خرابی شد.

21. war of attrition
جنگ فرسایشی

22. war parted children from their parents
جنگ،بچه ها را از والدینشان جدا کرد.

23. war preparations
تدارکات جنگی

24. war produces destruction
جنگ ویرانی به بار می آورد.

25. war scare
وحشتزدگی به خاطر احتمال جنگ

26. war veterans with all kinds of disabilities
سربازان از جنگ بازگشته با انواع معلولیت ها

27. war of aggression
جنگ تهاجمی

28. a war of such magnitude
جنگی به این عظمت

29. all-out war
جنگ همه جانبه

30. at war
در (حال) جنگ

31. atomic war
جنگ اتمی

32. civil war
جنگ داخلی (بین شهروندان کشور)

33. heavy war reparations
غرامت های سنگین جنگ

34. his war experiences seem not to have touched him at all
به نظر می رسد که تجربیات زمان جنگ او اصلا روی او اثری باقی نگذاشته است.

35. nuclear war
جنگ اتمی

36. open war
جنگ علنی

37. price war
مبارزه سر قیمت

38. the war against poverty
پیکار بافقر

39. the war boomed the aircraft industry
جنگ موجب رونق صنعت هواپیمایی شد.

40. the war caused us many problems
جنگ برایمان مشکلات زیادی به بار آورد.

41. the war continued for eight years
جنگ هشت سال ادامه داشت.

42. the war did not impact upon me until my father was killed
جنگ بر من اثری نداشت تا اینکه پدرم کشته شد.

43. the war exacted a heavy toll
جنگ موجب ضایعات سنگینی شد.

44. the war gave a fillip to patriotism, but for a short time only
جنگ میهن دوستی را برانگیخت ولی فقط برای مدتی کوتاه.

45. the war has displaced thousands of people
جنگ هزاران نفر را بی خانمان کرده است.

46. the war is all over now
اکنون جنگ تمام شده است.

47. the war left him poor and mentally handicapped
جنگ موجب فقر و نقص روانی او شد.

48. the war left nothing but a heritage of poverty and destruction
جنگ چیزی جز میراثی از فقر و خرابی به جا نگذاشت.

49. the war left the country in ruins
جنگ کشور را ویران کرد.

50. the war made heavy demands on the industry
جنگ صنایع را تحت فشار شدید قرار داد.

51. the war of seventy-two nations . . .
جنگ هفتاد و دو ملت . . .

52. the war sucked all of the country's energy
جنگ تمام انرژی کشور را تحلیل برد.

53. the war took the flower of the nation's youth
جنگ گل های سرسبد جوانان ملت را ربود.

54. the war took the lives of the pride of english gentry
جنگ گل های سرسبد خانواده های اشرافی انگلیس را به کشتن داد.

55. the war was a drag on the country's resources
جنگ باعث تحلیل رفتن منابع کشور بود.

56. the war was an utter futility
جنگ کاملا بیهوده بود.

57. the war was due more to misunderstanding than to conflicts of interest
جنگ بیشتر به علت سوتفاهم بود تا تضاد منافع

58. the war went badly
جنگ بد پیشرفت می کرد.

59. the war which had just ended
جنگی که تازه تمام شده بود

60. the war will be continued until the total destruction of the enemy
جنگ تا نابودی کامل دشمن ادامه خواهد داشت.

61. this war movie was shot in california
این فیلم جنگی در کالیفرنیا برداشته شده بود.

62. at war
در جنگ،در حال محاربه

63. declare war
اعلان جنگ دادن

64. declare war
اعلام جنگ دادن

65. levy war (against or upon)
اقدام به جنگ (علیه کسی) کردن

66. the war effort
چالش (برای بردن) جنگ

67. wage war on (or against)
مصاف دادن،جنگیدن،پیکار کردن

68. a dry war
جنگ بی خونریزی

69. a fratricidal war
جنگ برادرکشانه (خانمان برانداز)

70. a holy war
جنگ مقدس

مترادف ها

نزاع (اسم)
quarrel, battle, fray, affray, strife, dispute, contention, discord, spar, war, warfare, fuss, scuffle, wrangle, squeal, scrap, tousle, dust-up, embroilment, falling-out

جنگ (اسم)
battle, fight, anthology, analects, war, warfare, belligerence, scrap, varia

رزم (اسم)
battle, combat, war

محاربه (اسم)
battle, combat, war, warfare, belligerence

حرب (اسم)
fight, combat, war

افند (اسم)
war

دشمنی کردن (فعل)
war

عداوت کردن (فعل)
hate, war, feud

کشمکش کردن (فعل)
war, scuffle, spat

جنگ کردن (فعل)
battle, fight, fray, war

به انگلیسی

• state or period of combat between two sides (especially two countries); state of conflict or contention between two sides; theory of combat; effort against something
battle, combat, fight, struggle; be in a state of war
of combat, pertaining to war

پیشنهاد کاربران

جنگ

درگیری
نزاع و درگیری
جنگ سرد
جنگ با سلاح گرم سرد.
جنگ دعوا کشمکش
😈😈
جنگ - درگیری - نزاع
جنگ
جنگ
Some of the war are over recism

بعضی از جنگ ها بر سر نژاد پرستی اتفاق می افته.
کشمکش و درگیری طرفین
جنگ ⛺️⛺️
She doesn't like to see war movies
او علاقه ای به دیدن فیلم های جنگی ندارد.
warfare
conflict
جنگ، جدال
جنگ، دعوا، یورش. . .
There were many wars in world
در جهان جنگ های زیادی بود


جنگ.
برای یادسپاری بهتر می توان از کلمات مشابه برای جمله سازی ( چه بهترمسخره ) و تصویر سازی بهره برد.
بعضی آدمها worm ( کرم ) دارند لذا باعث war ( جنگ ) و یا warm ( گرم کردن ) آن می شوند.
اگر جنگ نرم ( Soft War ) داریم حتما جنگ گرم هم داریم ( Warm War ) .
There is a Palestinian war with Israel
war ( علوم نظامی )
واژه مصوب: جنگ
تعریف: پیکار و نبرد بین دو یا چند کشور که در آن تمام توان نظامی طرفین مخاصمه از راه زمین و دریا و هوا برای پیروزی به کار گرفته شود
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما