walk

/ˈwɑːk//wɔːk/

معنی: تفریح، خیابان، سیر، گردشگاه، پیاده رو، راهرو، راهروی، گردش پیاده، راه رفتن، گام زدن، تفرج کردن، پیادهرفتن، گردش کردن، سیر کردن
معانی دیگر: پیاده روی کردن، راهپیمایی کردن، رهنوردی کردن، گام برداشتن، گام گذاشتن، قدم گذاشتن، (به داخل یا خارج) رفتن یا آمدن، گشت زدن، پرسه زدن، خرامیدن، قدم زدن، همراهی کردن، همگامی کردن، همراه شدن یا بودن، هم گام شدن یا بودن، (انگلیس - قبل از ازدواج یا نامزدی و غیره با کسی) رفت و آمد کردن، بیرون رفتن، معاشرت کردن (عاشقانه)، (ارواح مردگان) بازگشتن، ظاهر شدن، رد شدن (از)، پیمودن، (پیاده) گذشتن از، زیرپا گذاشتن، راه بردن، به راه روی واداشتن، تاتی کردن، (دوچرخه و موتورسیکلت و غیره - با فشار یا هل دادن) همراه بردن، با خود بردن، (به منظور بازرسی و غیره) گشت زدن، رفتار کردن، عمل کردن، اتخاذ کردن، برگرفتن، مسیر قدم زدن، (پیاده روی) فاصله، مسافت، دوری، طرز راه رفتن، (اجتماعی یا اقتصادی و غیره) طبقه، رده، صنف، جور، شغل، (بسکتبال) رجوع شود به: travel، (مهجور) فعال بودن، تحرک داشتن، در حرکت بودن، رجوع شود به: sidewalk، لک و لک، گام های آهسته، (باغداری) درختکاری به صورت رج های موازی، رج کاری، فاصله ی میان هر صف درخت، چراگاه نرده دار، (انگلیس) مسیر پستچی، مسیر روزانه، (ورزش) مسابقه ی پیاده روی با سرعت (باید پاشنه ی پا اول به زمین برسد نه پنجه ی پا)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: walks, walking, walked
(1) تعریف: to move at a moderate pace by steps.
مشابه: amble, ambulate, go, mosey, move, pace, perambulate, plod, saunter, slog, step, stride, stroll, trudge

- The baby is one year old and can walk now.
[ترجمه Hamy] ان کودک یک سال دارد و حالا میتواند راه برود
|
[ترجمه Anar] آن کودک یک ساله شه و حالا میتواند راه برود
|
[ترجمه ترگمان] بچه یک ساله است و حالا می تواند راه برود
[ترجمه گوگل] کودک یک ساله است و اکنون می توانید راه برود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It was a nice day, so I decided to walk to work.
[ترجمه فاطمه] روز عالیی بود ، برای همین تصمیم گرفتم از اینجا تا محل کارم را پیاده برم.
|
[ترجمه Farimah] امروز روزی خیلی عالیه هست و به خاطر این خواستم تا محل کار پیاده برم
|
[ترجمه ترگمان] روز خوبی بود واسه همین تصمیم گرفتم برم سر کار
[ترجمه گوگل] روز خوبی بود، بنابراین تصمیم گرفتم به کار خود ادامه دهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to travel on foot for exercise or enjoyment.
مشابه: hike, roam, stroll, tramp, trek, wander

- Let's walk in the park this afternoon.
[ترجمه Razi] بیا امروز بعد از ظهر در این پارک قدم بزنیم
|
[ترجمه ترگمان] امروز بعد از ظهر بیا توی پارک قدم بزنیم
[ترجمه گوگل] بگذار در این پارک این بعدازظهر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to move in a way that resembles walking.

- He made his chair walk across the floor.
[ترجمه ترگمان] صندلیش را روی زمین گذاشت
[ترجمه گوگل] او صندلی خود را روی زمین راه می داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to act or live a particular way.
مشابه: be, go, live, move

- She walks in joy.
[ترجمه ترگمان] با خوشحالی راه می رود
[ترجمه گوگل] او از شادی می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to move in a visible form, as a ghost or specter.
مشابه: appear, come out, haunt, materialize, move, wander

- The spirits walk just before dawn.
[ترجمه ترگمان] ارواح قبل از طلوع آفتاب می روند
[ترجمه گوگل] ارواح فقط قبل از طلوع خورشید راه می روند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: (informal) to go on strike, or quit one's job.
مترادف: quit, strike
مشابه: leave

- If they don't raise our pay, we'll walk.
[ترجمه ترگمان] اگر دست مزد ما را پرورش نمی دهند، راه می رویم
[ترجمه گوگل] اگر حقوق ما را افزایش ندهند، ما راه می رویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: (informal) to be acquitted in a court of law.

- Everyone knew he was guilty, but he walked.
[ترجمه ترگمان] همه می دانستند که او گناهکار است، اما راه می رفت
[ترجمه گوگل] همه می دانستند که او گناهکار است، اما او راه می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: walk off with, walk away with, walk out
(1) تعریف: to move over, through, on, or upon by walking.
مترادف: stroll
مشابه: pace, ramble, roam, step, tramp, traverse, trudge, wander

- She walks the fields in the evening.
[ترجمه ترگمان] شب در صحراها گردش می کند
[ترجمه گوگل] او میدان را در شب می گذراند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause or help to walk, or to accompany another in walking.
مشابه: drive, move, slog

- We walk the dog at least twice a day.
[ترجمه ترگمان] حداقل دو بار در روز از سگ پیاده می شویم
[ترجمه گوگل] سگ حداقل دو بار در روز راه می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The taxi driver walked the elderly man to his door.
[ترجمه ترگمان] راننده تاکسی مرد مسن را تا دم در مشایعت کرد
[ترجمه گوگل] راننده تاکسی مرد سالخورده را به درون خود راه می داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Let me get my coat and I'll walk you home.
[ترجمه ترگمان] اجازه بدهید کتم را بردارم و شما را تا خانه مشایعت خواهم کرد
[ترجمه گوگل] اجازه دهید کلاه خود را بگیرم و شما را به خانه می برم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The little girl walked her teddy bear across the bed.
[ترجمه ترگمان] دختر بچه خرس عروسکی را روی تخت گذاشت
[ترجمه گوگل] دختر کوچولو در رختخواب راننده خرس عروسکی خود را می گذراند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to lead or accompany on foot.
مترادف: accompany, escort, lead
مشابه: guide, usher

- He walked her home after the party.
[ترجمه ترگمان] بعد از مهمونی اومد خونه
[ترجمه گوگل] پس از آن حزب، او را به خانه برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to move (a large or heavy object) one section at a time or in a way that resembles walking.
مشابه: work

- The movers had to walk the huge wardrobe into the bedroom.
[ترجمه ترگمان] The مجبور شدند کمد بزرگ را داخل اتاق خواب راه دهند
[ترجمه گوگل] موتورسواران مجبور بودند کمد لباس های بزرگ را به اتاق خواب برسانند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: walkable (adj.)
عبارات: walk of life
(1) تعریف: an act or instance of walking, esp. for exercise or enjoyment; stroll.
مترادف: hike, stroll
مشابه: amble, constitutional, march, promenade, ramble, saunter, trek, turn

(2) تعریف: a particular style or rate of walking.
مترادف: gait, step, stride
مشابه: amble, bearing, carriage, comportment, pace

- a walk that indicates energy and confidence
[ترجمه ترگمان] پیاده روی که نشان دهنده انرژی و اعتماد به نفس است
[ترجمه گوگل] پیاده روی که نشان دهنده انرژی و اعتماد به نفس است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: distance measured in terms of time needed for walking.
مشابه: march, march

- an hour's walk from here
[ترجمه ترگمان] یک ساعت پیاده روی از اینجا شروع می شود
[ترجمه گوگل] پیاده روی یک ساعته از اینجا
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a path, sidewalk, or other area for walking.
مترادف: path, sidewalk
مشابه: alley, boardwalk, catwalk, concourse, crosswalk, esplanade, footpath, pathway, promenade, trail, walkway, way

جمله های نمونه

1. walk behind me
پشت سرم بیا.

2. walk humbly with thy god
(انجیل ) با فروتنی باخداوند خود همراه شو.

3. walk (all) over
(عامیانه) 1- سخت یا به آسانی شکست دادن 2- با سلطه جویی و بی انصافی رفتار کردن با

4. walk a chalk line
(عامیانه) اطاعت کامل کردن،مواظب رفتار خود بودن

5. walk away from
به آسانی شکست دادن،(مسابقه ی دو) خیلی جلو زدن

6. walk away with
1- دزدیدن،بلند کردن 2- به آسانی برنده شدن،به آسانی شکست دادن

7. walk off
1- رفتن (از محلی)،جیم شدن 2- (با پیاده روی) از دست دادن

8. walk out
1- (ناگهان یا باخشم) رفتن،(جایی را) ترک کردن 2- اعتصاب کردن

9. walk out on
(عامیانه) جیم شدن،(زن و بچه و غیره را) ول کردن و رفتن

10. walk someone off their feet (or legs)
با راه بردن زیاد کسی را خسته کردن،از پا انداختن

11. walk the floor
(در اثر درد یانگرانی و غیره) در اتاق پس و پیش رفتن،در اتاق راه رفتن

12. walk the plank
(دزدان دریایی با اسیران چنین می کردند) بستن چشم و وادار کردن به راه رفتن روی الواری که از کشتی به بیرون امتداد داشت

13. walk with god
با پارسایی زیستن

14. his walk is just like his father's
درست مثل پدرش راه می رود.

15. i walk for relaxation
برای تمدد اعصاب پیاده روی می کنم.

16. to walk for an hour
به مدت یک ساعت راه رفتن

17. to walk for exercise
به عنوان ورزش (برای ورزش) پیاده روی کردن

18. to walk into a trap
در دام گام نهادن

19. to walk off pounds
با راهپیمایی وزن کم کردن

20. to walk on a tightrope
روی طناب راه رفتن

21. to walk warily
با هشیاری عمل کردن

22. to walk with a limp
با لنگی راه رفتن (لنگیدن)

23. to walk with a measured tread
با گام های شمرده راه رفتن

24. you walk too fast and i can't keep up with you
تو تند راه می روی و من نمی توانم پابه پای تو بروم.

25. to walk (or float) on air
احساس سبکی و شادی کردن،سرمست بودن

26. a gravel walk in a garden
راه شن ریزی شده در یک باغ

27. a lazy walk
راه پیمایی کند

28. a mincing walk
راه رفتن همراه با ادا و اطوار

29. a quick walk
پیاده روی تند

30. a refreshing walk in the forest
یک گردش فرحبخش در جنگل

31. a slithery walk
راه رفتن به طور کشان کشان

32. he can't walk without knee braces
بدون زانوبند نمی تواند راه برود.

33. i can't walk any further
بیش از این نمی توانم راه بروم.

34. let us walk in peace
بگذارید روش صلح آمیزی داشته باشیم.

35. don't knock, just walk in !
در نزن،بیا تو دیگه !

36. he could not walk without assistance
بدون کمک قادر به راه رفتن نبود.

37. she loves to walk in the park
او دوست دارد در پارک گردش بکند.

38. to line the walk with flowers
در امتداد پیاده رو گل کاشتن

39. to take a walk
پیاده روی کردن

40. we have to walk a careful course to avoid inflation
برای احتراز از تورم باید خطمشی احتیاط آمیزی را اتخاذ کنیم.

41. he started at a walk but soon broke into a run
در آغاز راه می رفت ولی به زودی شروع کرد به دویدن.

42. he was unable to walk
قادر به راه رفتن نبود

43. i was trying to walk through a melee of cars, bicycles and donkies
می کوشیدم که از میان غوغای اتومبیل ها و دوچرخه ها و الاغ ها رد شوم.

44. my grandfather used to walk in his sleep
پدر بزرگم در خواب راه می رفت.

45. the lilt in her walk
ناز و کرشمه ی راه رفتن او

46. to go for a walk
(برای تفریح) پیاده روی کردن

47. the cock of the walk
گردن کلفت محل،داش مشدی

48. before a race, the riders walk their horses around the track
قبل از مسابقه،سوارکاران اسب های خود را دور زمین مسابقه راه می برند.

49. he lives within a short walk of his office
در فاصله ی کوتاهی از اداره اش زندگی می کند.

50. i know him by his walk
از طرز راه رفتنش او را می شناسم.

51. pedestrians are not allowed to walk in the middle of the road
پیاده ها اجازه ندارند در وسط جاده راه بروند.

52. the neighboring countries wanted to walk in and take over
کشورهای همسایه می خواستند بیایند و صاحب اختیار بشوند.

53. we have time enough to walk to the office
وقت کافی برای پیاده رفتن به اداره را داریم.

54. it's fun to watch the baby walk
تماشای راه رفتن کودک کیف دارد.

55. the british and american people will walk together. . .
(چرچیل ) مردم انگلیس و امریکا با یکدیگر همگام خواهندبود . . .

56. the patient wants the strength to walk
بیمار توانایی راه رفتن ندارد.

57. the school was too remote to walk to
مدرسه دورتر از آن بود که بتوان پیاده رفت.

58. the hospital is within a ten minutes walk
با پای پیاده تا بیمارستان ده دقیقه راه است.

59. you must be tired after that long walk
پس از آن پیاده روی طولانی لابد خسته هستی.

60. that woman is so feeble that she can't walk
آن زن آنقدر نزار است که نمی تواند راه برود.

61. a manhole lid (which is) flush with the side- walk
دریچه ای که با کف پیاده رو همتراز است.

62. i did not have the heart to force those footworn soldiers to walk any further
دلم نمی آمد که آن سربازان ازپا افتاده را وادار به پیاده روی بیشتری بکنم.

63. the distance between our house and the supermarket makes it difficult to walk there
دوری منزل ما از فروشگاه پیاده رفتن به آنجا را مشکل می کند.

64. the road was very steep and i had to get off and walk the bicycle to the top of the hill
جاده بسیار سر بالا بود و مجبور شدم پیاده شوم و دوچرخه را تا بالای تپه با خود ببرم.

مترادف ها

تفریح (اسم)
amusement, break, play, paseo, walk, pastime, recreation, promenade, diversion, divertimento, jaunt

خیابان (اسم)
road, avenue, street, walk, broadway

سیر (اسم)
development, process, go, movement, motion, travel, excursion, passage, walk, promenade, tour, garlic, sightseeing

گردشگاه (اسم)
park, walk, promenade, esplanade, walkway, purlieu

پیاده رو (اسم)
walk, pedestrian, peripatetic, pavement, footer, sidewalk, footpath

راهرو (اسم)
runway, aisle, corridor, hall, doorway, passage, lobby, walk, vestibule, gallery, passageway, door, gangway

راهروی (اسم)
walk

گردش پیاده (اسم)
walk

راه رفتن (فعل)
go, ambulate, walk, gait, stride, stalk, tread

گام زدن (فعل)
pace, walk

تفرج کردن (فعل)
walk, promenade

پیاده رفتن (فعل)
walk

گردش کردن (فعل)
walk, promenade, trip, revolve, circulate, gander, itinerate, rove

سیر کردن (فعل)
satiate, feed, fill, go, move, travel, walk, tour, sate, glut, rotate, revolve, cloy, roam, give to eat, saturate

تخصصی

[نساجی] عملیات والک - نمدی کردن
[ریاضیات] گذر، گشت و گذار، گام، راه

به انگلیسی

• striding, strolling; journey on foot; path; passage; sidewalk; manner of walking; profession; lane
stroll, stride; travel by foot; lead, guide; accompany; conduct
when you walk, you move forward by putting one foot in front of the other on the ground.
a walk is the action of walking rather than running.
a walk is also a journey or outing which you make by walking somewhere.
your walk is the way you move when you walk.
if you walk someone somewhere, you walk there with them as a way of being polite to them or to protect them.
if you walk your dog, you take it for a walk in order to keep it healthy.
see also walking.
if you walk away with something such as a prize, you win it; an informal expression.
if you walk in on a person or an event, you go into a place and interrupt them without intending to, because you did not expect them to be there.
if you try to walk off a headache or other illness, you go for a walk in order to try to feel better.
if someone walks off with something that does not belong to them, they take it without permission; an informal expression.
if you walk off with something such as a prize, you win it very easily; an informal expression.
if you walk out of a meeting, performance, or unpleasant situation, you leave it suddenly, usually to show that you are angry or very bored.
if workers walk out, they go on strike.
if you walk out on someone you have a close relationship with, you leave them suddenly.

پیشنهاد کاربران

قدم زدن
راه رفتن
طی کردن
Walks of life :
ابعاد زندگی
پیاده روی
اجرا کردن ، عمل کردن کد یا برنامه
راه رفتن
پیاده روی کردن

walk of life: در همه ی سطوح زندگی
walk the walk : حرف کسی با عملش جور درآمدن
راه رفتن، قدم زدن، پیاده روی و از این قبیل
با تشکر
سوق دادن ( به سمت کسی یا چیزی )
David walks very fast 🖋
دیوید خیلی سریع راه می رود
اتخاذ کردن
راه رفتن قدم زدن

مرور کردن، با دقت توصیف کردن، فهماندن، شرح دادن، تفسیر کردن، بازنمودن
یعنی:راه رفتن، قدم زدن
استراحت
راه رفتن ، قدم زدن
تفریح. خیابان. سیر. گردشگاه. گردش
guide, accompany, or escort ( someone ) on foot.
هدایت کردن
همراهی کردن
قدم زدن
و راه رفتن
walk over :
مغلوب کردن/ پیروز شدن/بردن/ شکست دادن
عرض چیزی را طی کردن
جهیدن
قدم زدن / به طرف چیزی رفتن
به چیزی نزدیک شدن
walk away :
بی خیال شدن
دورشدن از جایی ( ترک کردن جایی )
رفتن از جایی
پی کار خود رفتن
فرار کردن
گذاشتن رفتن ( بگذارید بروید )
راه افتادن و رفتن از جایی
به چاک زدن
کَفشیدَن.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما