برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1677 100 1
شبکه مترجمین ایران

warrant

/ˈwɔːrənt/ /ˈwɒrənt/

معنی: حکم، گواهی، سند عندالمطالبه، تضمین کردن، گواهی کردن، ضمانت کردن
معانی دیگر: حواله، دستور (قانونی)، توجیه، دلیل، فرنود، عذر موجه، مجوز، پایندان کردن، اطمینان دادن، قول دادن، توجیه کردن، ایجاب کردن، مجاز شناختن، موجه کردن، اجازه دادن، مستوجب بودن، پروانه ی پیش خرید سهام

بررسی کلمه warrant

اسم ( noun )
(1) تعریف: in law, a judicial order or writ giving an officer of the law the right to make searches, seize property, make arrests, or execute judgments.
مترادف: writ
مشابه: license, order, permit, search warrant, subpoena, summons

- The officer obtained a warrant for her arrest.
[ترجمه ترگمان] افسر حکم بازداشت او را صادر کرد
[ترجمه گوگل] این افسر دستگیر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: justification on reasonable grounds.
مترادف: ground, justification
مشابه: basis, cause, excuse, rationale, reason

- Not missing a day of work is warrant enough for a holiday.
[ترجمه mah] وقتی حتی یک روز کاری را هم از دست نداده باشی، این یک دلیل قاطع میشه برای رفتن به یک تعطیلات|
[ترجمه ترگمان] حتی یک روز کار هم برای تعطیلات کافی نیست
[ترجمه گوگل] یک روز کار از دست رفته به اندازه کافی برای تعطیلات ضروری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه warrant در جمله های نمونه

1. a warrant for your arrest
حکم بازداشت شما

2. a warrant on the city treasurer
حواله به خزانه‌دار شهر

3. i warrant he will come when summoned
اطمینان می‌دهم که هر گاه احضار شود خواهد آمد.

4. a search warrant
حکم بازرسی خانه (یا اداره و غیره)

5. we hereby warrant that the said carpet is made in kashan
بدین وسیله تضمین می‌کنیم که قالی مذکور بافت کاشان است.

6. his worth is warrant for his welcome hither
(شکسپیر) ارجمندی او ایجاب می‌کند که در اینجا به او خوش‌آمد گفته شود.

7. these strange events warrant further attention
این رویدادهای عجیب و غریب توجه بیشتری را ایجاب می‌کند.

8. signing one's own death warrant
فرمان قتل خود را امضا کردن

9. his actions were completely without warrant
اعمال او به هیچ‌وجه قابل توجیه نبودند.

10. this new tax will be a death warrant for small businesses
این مالیات جدید برای شرکت‌های کوچک در حکم مرگ است.

11. chain smoking is like signing your own death warrant
سیگار کشیدن زنجیری (بدون وقفه) همانند امضای حکم اعدام خویشتن است.

1 ...

مترادف warrant

حکم (اسم)
brief , attachment , dictum , statement , edict , canon , precept , sentence , rule , decree , verdict , mandate , commission , pardon , fiat , arbiter , ruling , warrant , ordonnance , statute , commandment , finding , doom , writ , ordinance , rescript
گواهی (اسم)
certification , evidence , testimony , attestation , witness , warrant , deposition , testis
سند عندالمطالبه (اسم)
warrant
تضمین کردن (فعل)
avouch , bond , warrant , ensure , certify
گواهی کردن (فعل)
warrant , certify
ضمانت کردن (فعل)
sponsor , guarantee , warrant , vouch , insure

معنی عبارات مرتبط با warrant به فارسی

وکالت نامه
(ارتش امریکا) افسریار، ناوبان یار، ستوان یار، استوار
حکم بازداشت (صادره از سوی قاضی یا دادگاه)، حکم دادگاه یا قاضی علیه شخص گناهکار
هر چیز مرگ آفرین یا نابود ساز، ویرانگر، حکم مرگ (به حکم اعدامی که از سوی قاضی و دادگاه صادر شود بیشتر می گویند: death sentence)، حکم اعدام، فرمان کشتن
حواله پرداخت سود سهام
اجازه پرداخت سودسهام
(حقوق) حکم تفتیش خانه، اجازه ی بازرسی، حکم تفتیش منزل، حکم بازرسی و ورود
فرمان قتل خود را امضا کردن

معنی warrant در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] گواهینامه حق تقدم خرید سهام
[زمین شناسی] رس زیرین - اصطلاح رایج در انگلستان برای رس تحتانی «سخت و سفت» که متضمن حضور نهشته های زغالی است.
[حقوق] ضمانت یا تعهد کردن، اجازه، مجوز، سند ذمه، سند عند المطالبه، رسید انبار عمومی، اجازه پرداخت، قرار بازداشت یا تفتیش، قرار توقیف اموال
[ریاضیات] تضمنی کردن، رسید انبار، ضمانت کردن، تعهد کردن، مجوز دادن، مجوز
[حقوق] قرار بازداشت
[حقوق] قرار توقیف (مال یا شخص)
[حقوق] قرار توقیف شخص، قرار جلب شاهد
[حقوق] قرار توقیف مال
[حقوق] دعوای رفع تصرف عدوانی از منقول (از طریق دادرسی اختصاری)
[حقوق] قرار تفتیش، حکم بازرسی
[حسابداری] گواهینامه حق خرید سهام

معنی کلمه warrant به انگلیسی

warrant
• authorization, sanction; justification; authority; license to search (a house, etc.); authorization to make an arrest; guarantee; license; voucher; empowerment
• authorize; justify, entitle; empower; permit; sanction; vouch for, guarantee; pledge
• if something warrants a particular action, it makes the action seem necessary; a formal use.
• a warrant is an official document signed by a judge or magistrate, which gives the police special permission to do something such as arrest someone or search their house.
warrant of arrest
• order for arrest, order for imprisonment
warrant of extradition
• order of the court to transfer a resident to a different country in order to stand trial
warrant officer
• command sergeant major, highest level a soldier can reach
• a warrant officer is a person in the army, the air force, or the marines, who is above the rank of sergeant and below the rank of lieutenant.
warrant officer i
• rank before command sergeant major and after warrant officer
arrest warrant
• legal document ordering the arrest of a specific person or persons
• an arrest warrant is an official document that has been signed by an officer of the court ordering the arrest of a named individual.
bench warrant
• warrant issued by a court for the apprehension of an offender
death warrant
• order authorizing execution; something that causes hope to be lost, something that cancels expectations
• a death warrant is an official document which orders that someone is to be executed as a punishment for a crime.
• if someone is signing their own death warrant, they are behaving i ...

warrant را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

میلاد علی پور
جواز، لزوم و ضرورت چیزی را نشان دادن، جلب کردن، جذب کردن، ضرورت، لزوم، اهمیت
محدثه فرومدی
متضمن چیزی بودن
m.javid
تجویز کردن
لازم بودن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی warrant

کلمه : warrant
املای فارسی : وررنت
اشتباه تایپی : صشققشدف
عکس warrant : در گوگل

آیا معنی warrant مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )