برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1410 100 1

walk

/ˈwɑːk/ /wɔːk/

معنی: تفریح، خیابان، سیر، گردشگاه، پیاده رو، راهرو، راهروی، گردش پیاده، راه رفتن، گام زدن، تفرج کردن، پیادهرفتن، گردش کردن، سیر کردن
معانی دیگر: پیاده روی کردن، راهپیمایی کردن، رهنوردی کردن، گام برداشتن، گام گذاشتن، قدم گذاشتن، (به داخل یا خارج) رفتن یا آمدن، گشت زدن، پرسه زدن، خرامیدن، قدم زدن، همراهی کردن، همگامی کردن، همراه شدن یا بودن، هم گام شدن یا بودن، (انگلیس - قبل از ازدواج یا نامزدی و غیره با کسی) رفت و آمد کردن، بیرون رفتن، معاشرت کردن (عاشقانه)، (ارواح مردگان) بازگشتن، ظاهر شدن، رد شدن (از)، پیمودن، (پیاده) گذشتن از، زیرپا گذاشتن، راه بردن، به راه روی واداشتن، تاتی کردن، (دوچرخه و موتورسیکلت و غیره - با فشار یا هل دادن) همراه بردن، با خود بردن، (به منظور بازرسی و غیره) گشت زدن، رفتار کردن، عمل کردن، اتخاذ کردن، برگرفتن، مسیر قدم زدن، (پیاده روی) فاصله، مسافت، دوری، طرز راه رفتن، (اجتماعی یا اقتصادی و غیره) طبقه، رده، صنف، جور، شغل، (بسکتبال) رجوع شود به: travel، (مهجور) فعال بودن، تحرک داشتن، در حرکت بودن، رجوع شود به: sidewalk، لک و لک، گام های آهسته، (باغداری) درختکاری به صورت رج های موازی، رج کاری، فاصله ی میان هر صف درخت، چراگاه نرده دار، (انگلیس) مسیر پستچی، مسیر روزانه، (ورزش) مسابقه ی پیاده روی با سرعت (باید پاشنه ی پا اول به زمین برسد نه پنجه ی پا)

بررسی کلمه walk

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: walks, walking, walked
(1) تعریف: to move at a moderate pace by steps.
مشابه: amble, ambulate, go, mosey, move, pace, perambulate, plod, saunter, slog, step, stride, stroll, trudge

- The baby is one year old and can walk now.
[ترجمه Hamy] ان کودک یک سال دارد و حالا میتواند راه برود
|
[ترجمه Anar] آن کودک یک ساله شه و حالا میتواند راه برود
|
[ترجمه ترگمان] بچه یک ساله است و حالا می‌تواند راه برود
[ترجمه گوگل] کودک یک ساله است و اکنون می توانید راه برود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It was a nice day, so I decided to walk to work.
[ترجمه فاطمه] روز عالیی بود ، برای همین تصمیم گرفتم از اینجا تا محل کارم را پیاده برم.
...

واژه walk در جمله های نمونه

1. walk behind me
پشت سرم بیا.

2. walk humbly with thy god
(انجیل ) با فروتنی باخداوند خود همراه شو.

3. walk (all) over
(عامیانه) 1- سخت یا به آسانی شکست دادن 2- با سلطه جویی و بی انصافی رفتار کردن با

4. walk a chalk line
(عامیانه) اطاعت کامل کردن،مواظب رفتار خود بودن

5. walk away from
به آسانی شکست دادن،(مسابقه‌ی دو) خیلی جلو زدن

6. walk away with
1- دزدیدن،بلند کردن 2- به آسانی برنده شدن،به آسانی شکست دادن

7. walk off
1- رفتن (از محلی)،جیم شدن 2- (با پیاده‌روی) از دست دادن

8. walk out
1- (ناگهان یا باخشم) رفتن،(جایی را) ترک کردن 2- اعتصاب کردن

9. walk out on
(عامیانه) جیم شدن،(زن و بچه و غیره را) ول کردن و رفتن

10. walk someone off their feet (or legs)
با راه بردن زیاد کسی را خسته کردن،از پا انداختن

11. walk the floor
(در اثر درد یانگرانی و غیره) در اتاق پس و پیش رفتن،در اتاق راه رفتن

12. walk the plank
(دزدان دریایی با اسیران چنین می‌کردند) بستن چشم و وادار کردن به راه رفتن روی الواری که از کشتی به بیرون امتداد داشت
...

مترادف walk

تفریح (اسم)
amusement , break , play , paseo , walk , pastime , recreation , promenade , diversion , divertimento , jaunt
خیابان (اسم)
road , avenue , street , walk , broadway
سیر (اسم)
development , process , go , movement , motion , travel , excursion , passage , walk , promenade , tour , garlic , sightseeing
گردشگاه (اسم)
park , walk , promenade , esplanade , walkway , purlieu
پیاده رو (اسم)
walk , pedestrian , peripatetic , pavement , footer , sidewalk , footpath
راهرو (اسم)
runway , aisle , corridor , hall , doorway , passage , lobby , walk , vestibule , gallery , passageway , door , gangway
راهروی (اسم)
walk
گردش پیاده (اسم)
walk
راه رفتن (فعل)
go , ambulate , walk , gait , stride , stalk , tread
گام زدن (فعل)
pace , walk
تفرج کردن (فعل)
walk , promenade
پیادهرفتن (فعل)
walk
گردش کردن (فعل)
walk , promenade , trip , revolve , circulate , gander , itinerate , rove
سیر کردن (فعل)
satiate , feed , fill , go , move , travel , walk , tour , sate , glut , rotate , revolve , cloy , roam , give to eat , saturate

معنی عبارات مرتبط با walk به فارسی

(عامیانه) اطاعت کامل کردن، مواظب رفتار خود بودن
به آسانی شکست دادن، (مسابقه ی دو) خیلی جلو زدن
1- دزدیدن، بلند کردن 2- به آسانی برنده شدن، به آسانی شکست دادن
جادار (دارای جای کافی برای ایستاده داخل شدن)، دارای در به خیابان (نه به راهرو)، (درمانگاه و غیره) پذیرای همگان (بدون نیاز به گرفتن وقت از پیش )، مشتری یا بیمار (که از پیش وقت نگرفته است)، بی وعده، بدون قرار قبلی، پستوی جادار
پیشه، شغل
1- رفتن (از محلی)، جیم شدن 2- (با پیاده روی) از دست دادن
(هنرپیشه ای که نقش فرعی دارد و روی صحنه حرف نمی زند) بازیگر فرعی، سیاهی لشگر
1- (ناگهان یا باخشم) رفتن، (جایی را) ترک کردن 2- اعتصاب کردن، اعتصاب کردن، کاری را ناگهان ترک کردن
(عامیانه) جیم شدن، (زن و بچه و غیره را) ول کردن و رفتن، ترک گفتن، خالی از سکنه کردن، قال گذاشتن
(عامیانه) 1- سخت یا به آسانی شکست دادن 2- با سلطه جویی و بی انصافی رفتار کردن با
با راه بردن زیاد کسی را خسته کردن، از پا انداختن
...

معنی walk در دیکشنری تخصصی

[نساجی] عملیات والک - نمدی کردن
[ریاضیات] گذر، گشت و گذار، گام، راه
[سینما] دور شدن به آرامی از صحنه و سوژه و محل مورد نظر
[سینما] ورود به آرامی به صحنه و محل مورد نظر
[سینما] اولین اجرا - تمرین نهایی
[عمران و معماری] پیاده روی جانبی - پیاده روی حاشیه ای
[عمران و معماری] گذرگاه عابر پیاده
[ریاضیات] گردش تصادفی، سیر تصادفی، قدم زدن تصادفی، گام برداری تصادفی، گام تصادفی
[آمار] قدم زدن تصادفی
[ریاضیات] قدم زدن تصادفی متقارن

معنی کلمه walk به انگلیسی

walk
• striding, strolling; journey on foot; path; passage; sidewalk; manner of walking; profession; lane
• stroll, stride; travel by foot; lead, guide; accompany; conduct
• when you walk, you move forward by putting one foot in front of the other on the ground.
• a walk is the action of walking rather than running.
• a walk is also a journey or outing which you make by walking somewhere.
• your walk is the way you move when you walk.
• if you walk someone somewhere, you walk there with them as a way of being polite to them or to protect them.
• if you walk your dog, you take it for a walk in order to keep it healthy.
• see also walking.
• if you walk away with something such as a prize, you win it; an informal expression.
• if you walk in on a person or an event, you go into a place and interrupt them without intending to, because you did not expect them to be there.
• if you try to walk off a headache or other illness, you go for a walk in order to try to feel better.
• if someone walks off with something that does not belong to them, they take it without permission; an informal expression.
• if you walk off with something such as a prize, you win it very easily; an informal expression.
• if you walk out of a meeting, performance, or unpleasant situation, you leave it suddenly, usually to show that you are angry or very bored.
• if workers walk out, they go on strike.
• if you walk out on someone you have a close relationship with, you leave them suddenly.
walk a dog
• take a dog out for a short walk
walk a thon
• fund-raising event in which participants walk as much as they can and donations are pledged per lap (mile, kilometer, etc.)
walk about
• tour around, take a trip
walk along
• s ...

walk را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

mahsa...
قدم زدن
.....
راه رفتن
مری
طی کردن
سجاد مصلحی
Walks of life :
ابعاد زندگی
جوادی
پیاده روی
سید محمدرضا حسینی
اجرا کردن ، عمل کردن کد یا برنامه
پریا
راه رفتن
Tina
راه رفتن
پیاده روی‌ کردن
لیلی موسوی
walk of life: در همه ی سطوح زندگی
فرهاد سليمان‌نژاد
walk the walk : حرف كسي با عملش جور درآمدن
mobinaمبینا
راه رفتن،قدم زدن،پیاده روی و از این قبیل
با تشکر
جهان
سوق دادن ( به سمت کسی یا چیزی )
tinabailari
David walks very fast 🖋
دیوید خیلی سریع راه می رود
Younes
اتخاذ کردن
Mania
راه رفتن قدم زدن
میلاد علی پور
مرور کردن، با دقت توصیف کردن، فهماندن، شرح دادن، تفسیر کردن، بازنمودن
AMIR ALI(◠ᴥ◕ʋ)
یعنی:راه رفتن،قدم زدن
فیلیپ نگ
استراحت
MARY🐰
راه رفتن ، قدم زدن
مصطفی سرباز امام زاده
تفریح.خیابان.سیر.گردشگاه.گردش

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی walk
کلمه : walk
املای فارسی : واک
اشتباه تایپی : صشمن
عکس walk : در گوگل

آیا معنی walk مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )