unravel

/ənˈrævəl//ʌnˈrævəl/

معنی: حل کردن، از هم باز کردن، از گیر در اوردن
معانی دیگر: (چیز بافته یا به هم تابیده و غیره) واچیدن، ریش ریش کردن یا شدن، (گره یا گوریدگی) باز کردن، (مسئله یا دشواری و غیره) حل کردن یا شدن، گره گشائی کردن، نشان دادن، (بافتنی) در رفتن، در دادن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: unravels, unraveling, unraveled
(1) تعریف: to undo (something knitted or woven); reduce from cloth to threads; cause to come apart.

(2) تعریف: to disentangle or make clear.
متضاد: complicate, entangle
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to become disentangled or unwoven.

جمله های نمونه

1. to unravel a rope into separate strands
طناب را باز کردن و به تارهای مجزا تقسیم کردن

2. to unravel the mystery of the atom
از راز اتم پرده برداشتن

3. . . . to unravel our tangled affairs
. . . گره از کار فروبسته ی ما بگشاید

4. he tried to unravel the origin of languages
او کوشید که سرچشمه ی زبان ها را نشان بدهد.

5. Detectives are still trying to unravel the mystery surrounding his death.
[ترجمه گوگل]کارآگاهان همچنان در تلاش هستند تا معمای مرگ او را کشف کنند
[ترجمه ترگمان]کاراگاهان هنوز دارن تلاش میکنن تا رمز مرگ اون رو حل کنن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. His government began to unravel because of a banking scandal.
[ترجمه جواد کیهان] دولت او ( رئیس جمهور ) به خاطر رسوایی بانکی منحل شد
|
[ترجمه گوگل]دولت او به دلیل یک رسوایی بانکی شروع به آشکار شدن کرد
[ترجمه ترگمان]دولت او به دلیل رسوایی بانکی از هم پاشیده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. A young mother has flown to Iceland to unravel the mystery of her husband's disappearance.
[ترجمه گوگل]یک مادر جوان برای کشف راز ناپدید شدن شوهرش به ایسلند پرواز کرده است
[ترجمه ترگمان]یک مادر جوان به ایسلند رفته است تا راز ناپدید شدن شوهرش را درک کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. He was good with his hands and could unravel a knot or untangle yarn that others wouldn't even attempt.
[ترجمه گوگل]او با دستانش خوب بود و می توانست گره ای را باز کند یا نخی را باز کند که دیگران حتی آن را امتحان نمی کردند
[ترجمه ترگمان]او با دست او خوب بود و می توانست یک گره را از هم باز کند که دیگران حتی تلاش هم نمی کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. I had to unravel one of the sleeves because I realised I'd knitted it too small.
[ترجمه گوگل]مجبور شدم یکی از آستین ها را باز کنم چون فهمیدم خیلی کوچک آن را بافتم
[ترجمه ترگمان]مجبور شدم یکی از آستین ها را باز کنم چون فهمیدم که آن را خیلی کوچک گره زده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Even to list these begins to unravel some of the complications in this everyday concept.
[ترجمه گوگل]حتی فهرست کردن این موارد شروع به کشف برخی از عوارض این مفهوم روزمره می کند
[ترجمه ترگمان]حتی برای این که این ها شروع به کشف برخی از پیچیدگی های این مفهوم روزمره شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Can scientists unravel the complex interactions of chemicals within foods?
[ترجمه گوگل]آیا دانشمندان می توانند فعل و انفعالات پیچیده مواد شیمیایی در غذاها را کشف کنند؟
[ترجمه ترگمان]آیا دانشمندان می توانند واکنش های پیچیده مواد شیمیایی درون مواد غذایی را حل کنند؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. You only need more patience to unravel a complexly worded question, not necessarily more ability.
[ترجمه گوگل]برای حل یک سوال پیچیده فقط به صبر بیشتری نیاز دارید، نه لزوما توانایی بیشتری
[ترجمه ترگمان]شما فقط به صبر و شکیبایی بیشتری نیاز دارید تا یک سوال دقیق و دقیق را درک کنید، نه لزوما توانایی بیشتر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Chucha started to unravel her bundle, and we all guessed she was about to do a little farewell voodoo on us.
[ترجمه گوگل]چوچا شروع کرد به باز کردن دسته‌اش، و همه ما حدس زدیم که او می‌خواهد کمی خداحافظی کند
[ترجمه ترگمان]Chucha شروع به باز کردن وسایلش کرد و ما همه حدس زدیم که اون می خواد یه جادو برای ما انجام بده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Only a qualified person can unravel the causes.
[ترجمه گوگل]فقط یک فرد واجد شرایط می تواند علل را کشف کند
[ترجمه ترگمان]تنها یک فرد واجد شرایط می تواند دلایل را درک کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Yet the social fabric seemed to unravel further.
[ترجمه جواد کیهان] با وجود اقدامات و اظهاریه ها به نظر می رسد ک بافت اجتماعی همچنان درحال تکه تکه شدن هست ( بین گروه های مختلف اجتماع تفرقه درحال به وجود آمدن هست )
|
[ترجمه گوگل]با این حال، به نظر می‌رسید که بافت اجتماعی بیشتر از هم باز می‌شود
[ترجمه ترگمان]با این حال، به نظر می رسید که بافت اجتماعی بیشتر حل می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. A prepared statement failed to unravel the mystery.
[ترجمه گوگل]بیانیه آماده شده نتوانست این راز را آشکار کند
[ترجمه ترگمان]یک بیانیه آماده برای حل این مساله شکست خورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

حل کردن (فعل)
assoil, solve, dissolve, untangle, unravel, work out, loose, decide, untie

از هم باز کردن (فعل)
break, unravel, hackle, unlink, untwine

از گیر در اوردن (فعل)
unravel, disengage, disentangle

تخصصی

[نساجی] شکافتن پارچه کشباف-پس کردن بافت پارچه کشباف- باز کردن بافت پارچه کشباف

انگلیسی به انگلیسی

• untwist, unwind, untangle; become unraveled; solve, figure out
if something that is knotted, woven, twisted, or knitted unravels, or if you unravel it, it becomes undone.
if you unravel a problem or mystery, you work out the answer to it.
if something such as a plan or system unravels, it breaks up or begins to fail very badly.

پیشنهاد کاربران

clear up
clarify
unravel ( v ) ( ʌnˈr�vl ) =if you unravel threads that are twisted, woven, or knit, or if they unravel, they become separated, e. g. I unraveled the string and wound it into a ball.
unravel
۱. ریش ریش کردن. نخ کش کردن. از هم باز کردن ۲. ریش ریش شدن. نخ کش شدن ۳. {بافتنی} در دادن. شکافتن ۴. {بافتنی} در رفتن ۵. روشن کردن. حل کردن 6. روشن شدن. حل شدن
مثال:
And we unraveled them
و ما آنها را از هم باز کردیم. {اشاره به باز شدن و گسترش آسمانها و زمین}
�فَفَتَقْنَاهُمَا�
۱. ریش ریش یا رشته رشته کردن و از هم باز کردن چیزی منسجم ( مثل طناب )
∆ unravel the yarn : ریش ریش کردن یک نخ
∆ unravel a rope : رشته رشته کردن یک طناب
∆ This will keep the ends of the rope from unraveling. [=fraying] : این کار از باز شدن انتهای طناب جلوگیری می کند. [=شکستن]
...
[مشاهده متن کامل]

۲. حل کردن - کشف و یافتن توضیح و دلیل چیزی
∆ Scientists are still unraveling the secrets/mysteries of DNA : دانشمندان هنوز در حال کشف اسرار/رازهای DNA هستند.
۳. شکست خوردن - به در بسته خوردن - فروپاشیدن و به خاک سیاه نشستن
∆ Their plans unraveled when she lost her job : وقتی او شغلش را از دست داد، نقشه های آن ها به هم ریخت.
∆ His frequent absences from home caused his marriage to unravel : غیبت های مکرر او از خانه باعث شد ازدواج او از هم بپاشد.
∆ I feel like my life is unraveling : احساس می کنم زندگی ام در حال فروپاشی است.
مثال های بیشتر:
∆ to unravel a rope into separate strands : طناب را باز کردن و به تارهای مجزا تقسیم کردن
∆ The edges of the old carpet are unraveled : لبه های فرش کهنه ریش ریش شده است.
∆ He tried to unravel the origin of languages : او کوشید که سرچشمه ی زبان ها را نشان بدهد.
∆ . . . to unravel our tangled affairs : . . . گره از کار فروبسته ی ما بگشاید
∆ to unravel the mystery of the atom : از راز اتم پرده برداشتن

investigate and solve or explain ( something complicated or puzzling ) .
"they were attempting to unravel the cause of death"
to solve a crime or explain a mystery
معمای یک جنایت را حل کردن یا یک راز را توضیح و تبیین کردن
You will discover what the title means as you unravel the movie's mysteries
منابع• https://dictionary.cambridge.org/dictionary/english/unravel
کشف کردن
آشکار کردن، پرده برداشتن
گسستن، گسست، تکه تکه شدن، چندپاره شدن
the social unravel گسست امر اجتماعی
Unravel ، واریختن، نخ کش شدن پارچه یا فرش،
● باز کردن ( فهم و توضیح ) یک مساله
● گره گشودن
● از هم پاشیدن
She does send the Empress
into an unravel
او داره امپرس را از مسیرش خارج و منحرف می کنه=باعث نابودیش می شه
unravel
از مسیر منحرف شدن، از مسیر خارج شدن
فاش کردن ، پرده برداشتن
پرده برداشتن
نخ کش شدن ( لباس )
• مشکلی را حل کردن، undo, solve
• روشن کردن ( قضیه، مسئله، موضوع، رمز و راز )
Unravel the mess
• ( مذاکره، توافق، شراکت، برنامه، پروژه، طرح، سازمان یا سیستم ) با شکست مواجه شدن، از هم پاشیدن، از هم گسستن، نابود شدن ( به عبارتی به فنا رفتن؛ ) )
...
[مشاهده متن کامل]

• سوحماخ ( توخومما ) The sleeve of my sweater is unraveling

از هم پاشیدن
حل وفصل ( کردن ) ، گره چیزی را گشودن، تار و پود چیزی از هم باز شدن، وا رفتن
رو به شکست و نابودی رفتن
3 [ intransitive ] if a system, plan, organization etc unravels, it starts to fail SYN fall apart :
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٠)

بپرس