underlying

/ˌəndərˈlaɪɪŋ//ˌʌndəˈlaɪɪŋ/

معنی: در زیر قرار گرفته، اصولی یا اساسی
معانی دیگر: اساسی، بنیادی، بنیادین، زیر بنایی، اصلی، نهفته، واقعی، نهانی، در زیر، زیرین، پایینی، متضمن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: lying under or below.

- The underlying fabric is chiffon.
[ترجمه گوگل] پارچه زیرین پارچه ابریشمی است
[ترجمه ترگمان] پارچه زیر آن chiffon است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: fundamental; basic.
مشابه: bottom, fundamental, prime

- The presence of bacteria is an underlying cause of tooth decay.
[ترجمه گوگل] وجود باکتری یکی از دلایل اصلی پوسیدگی دندان است
[ترجمه ترگمان] حضور باکتری ها علت اصلی پوسیدگی دندان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: present but not easily apparent; implicit.
متضاد: surface

- The psychiatrist hoped to find the underlying reasons for the patient's mental breakdown.
[ترجمه گوگل] این روانپزشک امیدوار بود که دلایل اصلی شکست روانی بیمار را بیابد
[ترجمه ترگمان] روان پزشک امیدوار بود که دلایل اساسی برای فروپاشی روانی بیمار پیدا کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
( verb )
• : تعریف: present participle of underlie.

جمله های نمونه

1. the underlying cause
علت اصلی

2. the underlying trend
گرایش نهانی

3. oil pockets underlying the mountain
حفره های نفتی در زیر کوه

4. a sage who penetrates the underlying principles of physics
حکیمی که اصول بنیادی فیزیک را درک می کند

5. The bald statistics tell us nothing about the underlying trends.
[ترجمه گوگل]آمار طاس به ما چیزی در مورد روندهای اساسی نمی گوید
[ترجمه ترگمان]آمار کچل چیزی در مورد تمایلات زیربنایی به ما نمی گوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The underlying theme of the novel is very serious.
[ترجمه گوگل]موضوع اصلی رمان بسیار جدی است
[ترجمه ترگمان]موضوع اصلی رمان بسیار جدی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Despite this month's disappointing figures, the underlying trend is healthy.
[ترجمه گوگل]علیرغم ارقام ناامیدکننده این ماه، روند زیربنایی سالم است
[ترجمه ترگمان]با وجود این ارقام نومید کننده ماه، روند اساسی سالم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The joke did not obscure the underlying seriousness of his point.
[ترجمه گوگل]این شوخی جدیت اصلی حرف او را پنهان نکرد
[ترجمه ترگمان]این شوخی نکته اساسی این نکته را مبهم نمی ساخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. He has no illusions about the underlying reality of army life.
[ترجمه گوگل]او هیچ توهمی در مورد واقعیت اساسی زندگی ارتش ندارد
[ترجمه ترگمان]او هیچ گونه پندار درباره واقعیت اساسی زندگی نظامی ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. An underlying pessimism infuses all her novels.
[ترجمه گوگل]بدبینی زیربنایی همه رمان های او را القا می کند
[ترجمه ترگمان]بدبینی اساسی در تمام رمان های او وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He theorized that the underlying cause of the war was slavery.
[ترجمه گوگل]او این نظریه را مطرح کرد که علت اصلی جنگ برده داری است
[ترجمه ترگمان]وی استدلال کرد که دلیل اصلی جنگ برده داری بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The underlying assumption is that the amount of money available is limited.
[ترجمه گوگل]فرض اساسی این است که مقدار پول موجود محدود است
[ترجمه ترگمان]فرض اساسی این است که مقدار پول موجود محدود است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Even so, the underlying trend is positive.
[ترجمه گوگل]با این حال، روند اساسی مثبت است
[ترجمه ترگمان]با این حال، روند اساسی مثبت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The underlying reasons for these differences will be explored in depth in the next chapter.
[ترجمه گوگل]دلایل اساسی این تفاوت ها در فصل بعدی به طور عمیق مورد بررسی قرار خواهد گرفت
[ترجمه ترگمان]دلایل اصلی این تفاوت ها در عمق در فصل بعد بررسی خواهند شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Beneath the festive mood there is an underlying apprehension.
[ترجمه گوگل]در زیر حال و هوای جشن، دلهره ای نهفته است
[ترجمه ترگمان]در زیر فضای جشن، نگرانی زیربنایی وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

در زیر قرار گرفته (صفت)
underlying

اصولی یا اساسی (صفت)
underlying

تخصصی

[زمین شناسی] زیرین - زیر نهشته. قرار گرفته در زیر.
[حقوق] اساسی، اصلی، پنهانی
[ریاضیات] اصولی، اساسی، زیربنا، زمینه، اصلی

به انگلیسی

• lying beneath, forming the foundation of; fundamental, basic; implicit; prior
underlying features are important but not obvious.

پیشنهاد کاربران

شالودهٔ چیزی قرار گرفتن
زیربنایی
پشت سر ( مثلاً منطق پشت سر چیزی ) - underlying rationale
نهفته

تحت زیرنظر
زیرپوستی
زیرین
اصولی
زمینه ساز
مبنی بر اینکه
به طور مشخص
ضمنی
- مهم، ضروری، حیاتی، واجب
- اساسی
- ریشه٫بنیان
- مرکز، هسته
- اصولی
- اصلی
- nitty - gritty

زمینه ای، زیر بنایی
سبب چیزی شده است، سبب ساز، مولد، مسبب، زمینه ساز

این صفت معمولا قبل یه سری کلمات مثل couse, problem, message, priciple و… میاد و به این معنیه که اون پیام، علت، مشکل، یا حالاهرچی، از همه چی مهم تره ولی کسی به اون توجه ای نمیکنه، کمتر مورد توجه قرار گرفته
Stress is the underlying cause of many illnesses
و اینجام که استرس رو عامل مهم و مورد توجه قرار نگرفته ی بیماری ها دونسته

زیرین، نهانی
زیرساختی، بنیادین ( ریشه ای ) ، اساسی
زیربنایی، زیرساختی، اصلی، اساسی
پوشیده، نهفته
زیری، زیرین
در پس مسئله ای
مربوطه
دخیل در
زیرساختی
ذیل
underlying asset
دارایی پایه ( در بازارهای مالی )
underlying pulmonary disease
بیماری ریوی زمینه ای
تحتانی
تحت تاثیر
این لغت میتونه دو نقش در جمله داشته باشه: یا صفت یا participle. وقتی در نقش صفت به کار برده میشه تکلیفش معلومه و معنی ش همون چیزیه که دوستان نوشته ن: زیربنایی، اساسی، پایه ای. اما وقتی نقش participle رو در جمله بازی کنه باید اون رو به معنی کامل و فعلی اون ترجمه کرد. مثال:
it would be logically impossible to refute any of the axioms underlying his theory.
جمله در اصل این بوده:
the axioms which underlie his theory
در همچو حالتی بهتره ما صورت کامل جمله رو ترجمه کنیم. یعنی: اصول موضوعه ای که اساس و شالوده ی نظریه ی او را بنا می نهند/شکل می دهند/تشکیل می دهند.
زیرلایه ساز
دارایی پایه ( در بازارهای مالی )
underlying asset
underlying illness :بیماری زمینه ای
عِلّی؛ عامل زمینه ساز
بنیادین ، اصولی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما