برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1393 100 1

unfortunate

/ənˈfɔːrt͡ʃənət/ /ʌnˈfɔːt͡ʃʊnət/

معنی: بد بخت، مایه تاسف، ناشی از بدبختی
معانی دیگر: بداقبال، ناخجسته، نگون بخت، نافرخ، شوربخت، مفلوک، تیره بخت، شوم، بد فرجام، تاسف آور، بدبیار، بدشانس

بررسی کلمه unfortunate

صفت ( adjective )
(1) تعریف: suffering from adverse luck; unlucky.
مترادف: hapless, luckless, poor, sorry, unlucky, wretched
متضاد: fortunate, lucky
مشابه: cursed, ill-fated, ill-starred, jinxed, miserable, pathetic, sad, star-crossed, unblessed, woeful

- The unfortunate man had lost both his phone and his wallet with all his money.
[ترجمه ترگمان] مرد بدبخت تلفن و کیف پولش را با همه پولش از دست داده بود
[ترجمه گوگل] مرد تاسف آوری هر دو گوشی و کیف پول خود را با تمام پول خود از دست داده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: resulting in difficult or adverse circumstances.
مترادف: adverse, ill, sorry, unhappy, unlucky
متضاد: fortunate, happy
مشابه: contrary, disadvantageous, inauspicious, inimical, inopportune, portentous, unfavorable, unpropitious, untoward

- An unfortunate series of events made his dream impossible to achieve.
[ترجمه 🌠MM93🌠] یک سلسله از وقایع تأسف‌بار، تحقق رویای او را غیرممکن ساخت.|
[ترجمه ...

واژه unfortunate در جمله های نمونه

1. an unfortunate decision
یک تصمیم تاسف آور

2. the unfortunate consequences of his haste
پیامدها شوم عجله او

3. the unfortunate mother of those orphans
مادر فلک‌زده‌ی آن کودکان یتیم

4. he was the evil genius of that unfortunate prince
او برای آن شاهزاده‌ی تیره بخت ناصح بسیار بدی بود.

5. An unfortunate man would be drowned in a teacup.
[ترجمه ترگمان]یک مرد بدبخت در فنجان چای غرق می‌شد
[ترجمه گوگل]یک مرد مایه تاسف در یک تانک غرق خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. He is unfortunate who cannot bear misfortune.
[ترجمه ترگمان]بدبختی است که تحمل این بدبختی را ندارد
[ترجمه گوگل]او مایه تاسف است که نمی تواند بدبختی کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. I was unfortunate enough to lose my keys.
[ترجمه ترگمان]من به اندازه کافی بدبخت بودم که کلیدهام رو از دست بدم
[ترجمه گوگل]من به اندازه کافی مایه تاسف برای از دست دادن کلید من بود
[ترجم ...

مترادف unfortunate

بد بخت (صفت)
gray , ill-fated , sorry , woeful , unhappy , unblessed , unlucky , infelicitous , wretched , unfortunate , miserable , ill-starred
مایه تاسف (صفت)
unfortunate
ناشی از بدبختی (صفت)
unfortunate

معنی کلمه unfortunate به انگلیسی

unfortunate
• unfortunate person
• unlucky, hapless, ill-fated, experiencing misfortune; not suitable, regrettable, not favorable, unsuccessful; pitiable
• someone who is unfortunate is unlucky.
• if you describe something that has happened as unfortunate, you mean that you regret it because you think it is inappropriate or embarrassing.

unfortunate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Samin
ناخوشبختانه،بدبختانه،بد اقبال
SonRez
مضر، شوم، بد یُمن
Matin
بد بخت، بد اقبال
حسن
بُز آوردن. اقبال برگشته.
میثم علیزاده
بدبخت
بد اقبال
از روی بدیمنی
سمانه
تاسف‎بار
Z.ATIN
Unfortunate animal
حیوان زبان بسته^^
hosein
بدشانس، بدبخت
زهرا بايرامي
You are so unfortunate that in the university exam, because I could not give you the answer , you took a woman with you on the same day that you had limited your relationship with that woman that semester.
You are the same jealous
That I was not upset for a moment and I was even against you. Imagine that you were at peace with
your idiot. You idiot
تو اونقد بدبختي كه تو امتحان دانشگاه چون نتونستم جواب ٥ رو بهت برسونم همون روز رفتن يك زن رو هم با خودت بردي تا جايي كه تو اون ترم رابطت را محدود كرده بودي با اون زن
تو همون حسودي هستي
كه من لحظه ي ناراحت نشدم و حتي عليه تو بودم خيالتو بيين تو با اومدنت آرامش بودي ابله تو كابوس خودت هستي

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی unfortunate
کلمه : unfortunate
املای فارسی : یونفرتونت
اشتباه تایپی : عدبخقفعدشفث
عکس unfortunate : در گوگل

آیا معنی unfortunate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )