برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1399 100 1

unconditional

/ˌənkənˈdɪʃn̩əl/ /ˌʌnkənˈdɪʃn̩əl/

معنی: مطلق، قطعی، غیر مشروط، فرض، بی شرط، بدون قید و شرط، غیر شرطی، بلا شرط
معانی دیگر: بی قید و شرط، بی چون و چرا، نامشروط، ناسامه

بررسی کلمه unconditional

صفت ( adjective )
مشتقات: unconditionally (adv.)
• : تعریف: not having conditions or limits; unlimited or absolute.
مترادف: absolute, categorical, unlimited, unqualified, unrestricted
متضاد: conditional
مشابه: complete, out-and-out, outright, straight-out, total, unmitigated, unreserved, utter

واژه unconditional در جمله های نمونه

1. germany's unconditional surrender
تسلیم بدون قیدو شرط آلمان

2. the offer for unconditional surrender was rejected with scorn
پیشنهاد تسلیم بلاشرط را با تحقیر رد کردند.

3. the allies demanded germany's unconditional surrender
متفقین خواهان تسلیم بی قید و شرط آلمان شدند.

4. our commander spurned the enemy's offer of unconditional surrender
فرمانده ما پیشنهاد دشمن مبنی بر تسلیم بدون قید و شرط را با تحقیر رد کرد.

5. There have been calls for his immediate and unconditional release.
[ترجمه ترگمان]درخواست‌هایی برای آزادی فوری و بی‌قید و شرط او وجود داشته‌است
[ترجمه گوگل]خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط او شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The allied commander demanded their immediate and unconditional surrender.
[ترجمه ترگمان]فرمانده متفقین خواستار تسلیم فوری و بی‌قید و شرط آن‌ها شد
[ترجمه گوگل]فرمانده متحد خواستار تسلیم فوری و بی قید و شرط خود شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The warring sides have agreed on an unconditiona ...

مترادف unconditional

مطلق (صفت)
abstract , absolute , utter , sheer , total , full , independent , unconditional , unconditioned , slick , unlimited , categorical , implicit , downright , arbitrary , despotic , categoric , unrestrained , plenipotentiary , thetic , thetical
قطعی (صفت)
absolute , decisive , definite , definitive , certain , final , unconditional , critical , decretive , decretory , positive , categorical , sure , last , categoric , conclusive , deterministic , trenchant , decided , magistral , terminative , peremptory , uncompromising , irrevocable
غیر مشروط (صفت)
absolute , unconditional , unconditioned
فرض (صفت)
unconditional , essential , must
بی شرط (صفت)
unconditional , categorical , implicit , categoric
بدون قید و شرط (صفت)
unconditional
غیر شرطی (صفت)
unconditional
بلا شرط (صفت)
unconditional

معنی عبارات مرتبط با unconditional به فارسی

انشعاب غیر شرطی
جهش غیر شرطی
انتقال غیر شرطی

معنی unconditional در دیکشنری تخصصی

unconditional
[حقوق] بدون قید و شرط
[ریاضیات] بدون شرط، بی شرط، بلاشرط، غیر شرطی، غیر مشروط
[کامپیوتر] انشعاب غیر شرطی
[زمین شناسی] همگرایی ناشرطی
[ریاضیات] همگرایی غیر شرطی، همگرایی نا مشروظ
[آمار] همگرایی ناشرطی
[ریاضیات] فراوانی غیر شرطی
[ریاضیات] نابرابری نامشروط، نامساوی غیر شرطی
[حسابداری] ضمانت نامه بدون قید و شرط
[زمین شناسی] احتمال ناشرطی
[ریاضیات] احتمال غیر شرطی
[آمار] احتمال ناشرطی
[ریاضیات] فراوانی غیر شرطی نسبی
[ریاضیات] فراوانی نسبی غیر شرطی حادثه
[برق و الکترونیک] پایدار غیر شرطی

معنی کلمه unconditional به انگلیسی

unconditional
• not conditional; unreserved, unlimited; absolute
• something that is unconditional has no conditions or limits associated with it.
unconditional jump
• computer command that commands it to divide the sequence of performance in all conditions, computer command that is not conditional
unconditional love
• love that is not dependent upon anything, natural and true love, love without any preconditions
unconditional surrender
• giving up completely, absolute submission

unconditional را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

بهمن عنایتی کاریجانی
بنام خدا
با سلام ، به معنی بی چون و چرا ، میباشد.
با تشکر

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی unconditional
کلمه : unconditional
املای فارسی : یونکندیتینل
اشتباه تایپی : عدزخدیهفهخدشم
عکس unconditional : در گوگل

آیا معنی unconditional مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )