torment

/ˈtɔːrˌment//tɔːˈment/

معنی: شکنجه، عذاب، غرامت، ازار، زحمت، زجر، معذب کردن، زجر دادن
معانی دیگر: (به ویژه روحی) عذاب، رنج، درد، اسباب شکنجه، عامل عذاب، رنج دادن، عذاب دادن، آزار دادن، مصدع شدن، رنجه داشتن، اذیت کردن، ناراحت کردن، پاپی شدن، بایک، (مهجور) ابزار شکنجه، (نادر) شکنجه کردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: torments, tormenting, tormented
(1) تعریف: to inflict great physical or mental anguish on.
مترادف: anguish, harrow, plague
مشابه: afflict, agonize, crucify, distress, gnaw, outrage, punish, rack, scourge, torture

- The guards were known to mercilessly torment the prisoners.
[ترجمه ترگمان] نگهبانان با بی رحمی تمام اسیران را شکنجه می دادند
[ترجمه گوگل] نگهبانان متوجه شدند که بی رحمانه زندانیان را مجازات می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to agitate, annoy, or pester.
مترادف: annoy, badger, beleaguer, harass, harry, nettle, persecute, plague, trouble, vex
مشابه: devil, hound, irritate, nag, needle, offend, pester, worry

- As a child, her brother tormented her with his teasing.
[ترجمه ترگمان] به عنوان یک بچه، برادرش او را با دست انداختن آزار می داد
[ترجمه گوگل] به عنوان یک کودک، برادرش عذاب خود را با اذیت کردن او
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Just give the dog the bone and stop tormenting him!
[ترجمه ترگمان] ! فقط استخوان رو بده به سگ و دیگه عذابش نده
[ترجمه گوگل] فقط سگ استخوان را بشویید و عذاب او را متوقف کنید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: tormentedly (adv.), tormentingly (adv.)
(1) تعریف: a state of great physical or mental anguish; agony.
مترادف: agony, anguish, grief, misery, pain, torture, tribulation
مشابه: affliction, distress, rack, sorrow, suffering, trial, vexation, woe

- The morphine eased the wounded soldier out of his torment.
[ترجمه ترگمان] مورفین سرباز زخمی را از شکنجه او بیرون کشید
[ترجمه گوگل] مورفین سرباز زخمی را از عذاب خود آزاد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- As slaves, they had lived a life of torment.
[ترجمه ترگمان] به عنوان برده، زندگی را عذاب داده بودند
[ترجمه گوگل] آنها به عنوان برده ها زندگی عذاب می کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: that which causes this state.
مترادف: grief, misery, pain, sorrow, tribulation
مشابه: affliction, cross, persecution, plague, rack, scourge, trial, vexation

- The bully was a torment to the younger boys.
[ترجمه ترگمان] این قلدر به پسرهای کوچک تر زجر کشیده بود
[ترجمه گوگل] پسر مورد آزار و اذیت پسرها بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. Persistent headaches tormented him.
سر دردهای مکرر او را رنج می داد

2. The illustrations in our history text show the torments suffered by the victims of the French Revolution.
تصاویر موجود در کتاب تاریخ ما، نشان از رنج قربانیان انقلاب فرانسه دارد

3. The logical way to end the torment of doubt over the examination is to spend adequate time in study.
راه حل منطقی برای پایان بخشیدن به عذاب مربوط به امتحان، صرف نمودن وقت کافی برای مطالعه است

4. the torment of the mother whose son was dying
عذاب مادری که پسرش در حال مرگ بود

5. the perpetual torment of sinners in hell
زجر ابدی گناهکاران در جهنم

6. his repeated phone calls had become a torment to us
تلفن های مکرر او مایه ی رنج ما شده بود.

7. The jealous are troublesome to others, but a torment to themselves. William Penn
[ترجمه ترگمان]حسادت برای دیگران آزار دهنده است، بلکه عذاب وجدان است ویلیام پن
[ترجمه گوگل]حسادت برای دیگران مشکل است، اما عذاب برای خود ویلیام پن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. He has never suffered the torment of rejection.
[ترجمه ترگمان]او هرگز عذاب رد شدن را تحمل نکرده است
[ترجمه گوگل]او هرگز عذاب اخراج را رنج نداده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Love is a sweet torment.
[ترجمه ترگمان]عشق یک عذاب شیرین است
[ترجمه گوگل]عشق عذاب شیرین است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. She lay awake all night in torment.
[ترجمه ترگمان]تمام شب را در عذاب بود
[ترجمه گوگل]او تمام شب را در عذاب بیدار گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. She has suffered great mental torment.
[ترجمه ترگمان]او رنج روحی شدیدی را متحمل شده
[ترجمه گوگل]او از عذاب روحی بزرگ رنج می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The family said they had endured years of torment and abuse at the hands of the neighbours.
[ترجمه ترگمان]خانواده گفت که آن ها سال ها شکنجه و آزار و اذیت را در دستان کشورهای همسایه تحمل کرده اند
[ترجمه گوگل]خانواده اظهار داشتند که سالها از عذاب و سوءاستفاده به دست همسایگان رنج می برند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. It was wicked of you to torment the poor girl.
[ترجمه ترگمان]خیلی بد بود که این دختر بیچاره را عذاب بدهی
[ترجمه گوگل]از شما خواسته بود که دختر فقیر را مجبور به عذاب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The flies were a terrible torment.
[ترجمه رویا] مگس ها عذاب وحشتناکی بودند
|
[ترجمه ترگمان]مگس ها عذاب وحشتناکی داشتند
[ترجمه گوگل]مگس عذاب وحشتناک بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The older boys would torment him whenever they had the chance.
[ترجمه ترگمان]پسرهای بزرگ تر هر وقت فرصت داشتند او را عذاب می دادند
[ترجمه گوگل]پسران بزرگتر او را هر وقت که فرصت داشتند عذاب می کشیدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. The journey must have been a torment for them.
[ترجمه ترگمان]سفر باید به خاطر آن ها عذاب کشیده باشد
[ترجمه گوگل]سفر باید عذابی برای آنها باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. My older brother and sister used to torment me by singing it to me.
[ترجمه ترگمان]برادر و برادر بزرگم با خواندن آن مرا عذاب می دادند
[ترجمه گوگل]برادر بزرگتر و خواهر بزرگتر من را با آواز خواندن به من عذر خواهی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. I will torment you no more .
[ترجمه ترگمان]دیگر تو را عذاب خواهم داد
[ترجمه گوگل]من دیگر شما را عذاب نخواهم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

شکنجه (اسم)
affliction, torture, persecution, torment, excruciation, rack

عذاب (اسم)
agony, tribulation, suffering, torture, torment, excruciation, rack, anguish, inquisition

غرامت (اسم)
fine, torment, anguish, compensation, restitution, recompense, reparation, dues, indemnification, mulct, compunction

ازار (اسم)
hurt, annoyance, trouble, persecution, torment, excruciation, harassment, nuisance, vexation, trade, hindrance, disservice

زحمت (اسم)
pain, work, labor, difficulty, trouble, discomfort, torment, tug, inconvenience, discomfiture, discommodity

زجر (اسم)
torture, persecution, torment, maceration

معذب کردن (فعل)
torment

زجر دادن (فعل)
torture, torment, macerate

به انگلیسی

• torture, pain, suffering, anguish
torture, agonize, persecute
torment is extreme pain or unhappiness.
a torment is something that causes extreme pain or unhappiness.
to torment someone means to make them very unhappy.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیشکنجه، عذاب، غرامت، ازار، زحمت، زجر، معذ ...معانی متفرقه( به ویژه روحی ) عذاب، رنج، درد، اسباب شکن ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : torments, tormenting, tormented • ( 1 ) تعریف: to infl ...جمله های نمونه1. Persistent headaches tormented him. سر دردهای مکرر او را رنج می داد 2. The illustrations in o ...مترادفشکنجه ( اسم ) affliction, torture, persecution, torment, excruciation, rack عذاب ( اسم ) agony, ...انگلیسی به انگلیسیtorture, pain, suffering, anguish torture, agonize, persecute torment is extreme pain or unhappiness ...
معنی torment، مفهوم torment، تعریف torment، معرفی torment، torment چیست، torment یعنی چی، torment یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف t، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف t، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف t، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف t
کلمه بعدی: tormentedly
اشتباه تایپی: فخقئثدف
آوا: /ترمنت/
عکس torment : در گوگل
معنی torment

پیشنهاد کاربران

معنی یا پیشنهاد شما