temper

/ˈtempər//ˈtempə/

معنی: خشم، حالت، خیم، مزاج، سرشت، طبیعت، خو، خوی، طبع، قلق، ابدیده کردن، درست ساختن، درست خمیر کردن، میزان کردن، مخلوط کردن، اب دادن، ملایم کردن
معانی دیگر: تعدیل کردن، توام کردن، درآمیختن، (فلز) باز پخت کردن، آب دادن، آب دیده کردن، سرد و گرم کردن، سخت کردن، سرشتن، به غلظت دلخواه رساندن، به عمل آوردن، (انسان - دراثر تجربیات تلخ یا دشواری و غیره) کاردیده کردن، مانند پولاد آبدیده کردن، استوار کردن، محکم کردن، خلق، حالت روحی، منش، بد خلقی، ناسازگاری، غیظ، خصلت، نهاد، گرایش، ویژگی(ها)، (نادر) جور کردن، مناسب کردن، تنظیم کردن، (قدیمی) به نسبت مناسب مخلوط کردن، درست آمیختن، (موسیقی) ساز را کوک و میزان کردن، (زیر و بمی را) تنظیم کردن، اب دادن فلز، معتدل کردن، غضب
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a habitual state of mind or manner of feeling.
مترادف: disposition, spirit
مشابه: attitude, opinion, pulse, state

- Optimism was the prevailing temper of that decade.
[ترجمه ترگمان] خوش بینی آخرین خلق آن دهه بود
[ترجمه گوگل] خوش بینی خویش در آن دهه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She's always had a sunny temper.
[ترجمه ترگمان] او همیشه یک خلق آفتابی داشت
[ترجمه گوگل] او همیشه خلق و خوی آفتابی داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a state of mind or emotion at a specific time, esp. regarding contentment or irritability; mood.
مترادف: humor, mood, spirits
مشابه: attitude, blood, feeling, state

- Don't ask him for any favor right now; he's in a very bad temper.
[ترجمه ترگمان] الان از او هیچ لطفی در حق او نکن؛ او خیلی عصبانی است
[ترجمه گوگل] از او بخواهید تا اکنون هیچ مزیتی نداشته باشد؛ او خیلی بد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a mood of anger, rage, resentment, or the like.
مترادف: anger, pique, rage, snit
مشابه: fit, irritability, passion, spleen, tantrum

- In a fit of temper, he stomped out the door.
[ترجمه ترگمان] با حالتی عصبی از در بیرون رفت
[ترجمه گوگل] در یک تناسب از خلق و خو، او درب را خاموش کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a tendency to be easily irritated or angered.
مترادف: short fuse, temperament
مشابه: excitability

- Just let him explain, and please try to control your temper!
[ترجمه ترگمان] فقط بذار توضیح بده و سعی کن خشمت رو کنترل کنی
[ترجمه گوگل] فقط اجازه دهید او توضیح دهد، و لطفا سعی کنید برای کنترل خلق و خوی خود را!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We always tried not to upset our father because he had a very bad temper.
[ترجمه ترگمان] ما همیشه سعی می کردیم که پدرمون رو ناراحت نکنیم چون اون اخلاق خیلی بدی داشت
[ترجمه گوگل] ما همیشه سعی کردیم پدرم را ناراحت نکنیم؛ زیرا خشم بسیار بدی داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: calmness or patience; composure.
مترادف: composure, equanimity, equilibrium, poise, self-possession
مشابه: calm, patience, serenity, stability

- She'd been waiting very patiently, but finally she lost her temper.
[ترجمه ترگمان] او صبورانه منتظر بود، اما بالاخره خشمش را از دست داد
[ترجمه گوگل] او منتظر بسیار صبورانه بود، اما در نهایت او خلق و خوی خود را از دست داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: the strength, hardness, or toughness of a metal, esp. steel, that results from tempering, as from heating and then cooling.
مشابه: toughness

(7) تعریف: an ingredient added to something to alter or modify its characteristics.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tempers, tempering, tempered
(1) تعریف: to adjust, moderate, or mitigate.
مترادف: mitigate, moderate, tone down
متضاد: intensify
مشابه: allay, alloy, blunt, cool, cushion, modify, mollify, mute, qualify, smooth, soft-pedal, soften

- The sergeant tempered harshness with occasional humor.
[ترجمه ترگمان] گروهبان با لحنی آمیخته به شوخی آمیخته به شوخی گفت:
[ترجمه گوگل] سربازان سختگیرانه با طنز گاه به گاه می روند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to strengthen or harden (steel, cast iron, or the like), as by heating and then cooling.
مشابه: season, toughen

(3) تعریف: to bring to a specified or desirable state by mixing in another substance, as by mixing clay with water.
مشابه: condition, season
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: temperable (adj.), temperability (n.), temperer (n.)
• : تعریف: to be or become tempered.
مترادف: season
مشابه: adapt, cool, mature, mellow, mitigate, moderate, ripen

جمله های نمونه

1. temper your criticism with reason
انتقاد خود را با عقل تعدیل کن.

2. bad temper
خلق بد

3. her temper wavered between joy and gloom
خلق او بین شادی و حزن در نوسان بود.

4. his temper began to fray
او داشت بدخلق می شد.

5. intractable temper
خلق و خوی ستیزگرای

6. sharp temper
تندخویی

7. to temper clay by moistening and kneading
گل رس را با نم زدن و مالیدن به عمل آوردن

8. to temper paints with oil
رنگ ها را با روغن آمیختن و به غلظت مطلوب رساندن

9. to temper steel by heating and sudden cooling
سخت کردن پولاد با گرم کردن و ناگهان سرد نمودن

10. to temper wine with water
شراب را با آب آمیختن

11. a hot temper
خلق و خوی آتشی

12. a rough temper
خلق و خوی تند

13. her bad temper frightened away all her suitors
خلق بد او همه ی خواستگارانش را رانده بود.

14. the general temper of his views
گرایش کلی افکار او

15. we must temper justice with mercy
می بایستی عدالت را با رحم و مروت توام کنیم.

16. control one's temper
جلوی غیظ یا خشم خود را گرفتن،بد خلقی نکردن

17. fit of temper
خشم زدگی،غیظ ناگهانی

18. keep one's temper
جلوی غیظ خود را گرفتن،بد خلقی نکردن

19. lose one's temper
از کوره در رفتن،ناگهان خشمگین شدن،متانت خود را از دست دادن

20. a display of temper
بروز بد خلقی

21. to lose one's temper
خونسردی خود را حفظ نکردن

22. to make one's temper rise
غیظ کسی را درآوردن

23. fly into a temper
از کوره در رفتن،ناگهان خشمگین شدن

24. have a short temper
زود خشم بودن،زود از جا در رفتن،بد خلق بودن

25. a man of hasty temper
مردی که زود از جا در می رود

26. his style suited the temper of the times
سبک او با ویژگی های زمانه جور در می آمد.

27. a job that suited his temper
شغلی که با منش او جور در می آمد

28. a man with a fiery temper
مردی آتشی مزاج

29. socrates' wife had a nasty temper
زن سقراط خیلی بدخلق بود.

30. her father was in a vile temper
پدرش بدجوری عصبانی شده بود.

31. old age toned down his hot temper
پیری خلق آتشین او را ملایم کرد.

32. he threw the book down and left the room in a temper
کتاب را انداخت و با غیظ از اتاق رفت.

مترادف ها

خشم (اسم)
bate, resentment, irritation, temper, anger, rage, wrath, fury, indignation, ire, ramp, rampage, tantrum, choler, furiosity, furiousness, furore, teen, heebie-jeebies

حالت (اسم)
speed, case, grain, situation, status, disposition, trim, temper, temperament, pose, condition, self, fettle, state, estate, attitude, mood, expression, posture, predicament, stance, standing

خیم (اسم)
matter, nature, character, disposition, temper, temperament, bass, burse, gleet, phlegm, mucus

مزاج (اسم)
disposition, temper, temperament, health, mood, blood, condition of health, posture, kidney, organism

سرشت (اسم)
nature, character, disposition, temper, temperament, creature

طبیعت (اسم)
nature, character, disposition, temper, temperament

خو (اسم)
nature, character, inclination, habit, disposition, temper, temperament

خوی (اسم)
addiction, nature, character, habit, custom, affection, temper, temperament, propensity, bent, sweat, perspiration, strain, squint, slobber, slabber, proclivity, saliva

طبع (اسم)
addiction, nature, character, temper, printing, publication, leaning

قلق (اسم)
temper, mood, till

ابدیده کردن (فعل)
temper

درست ساختن (فعل)
temper

درست خمیر کردن (فعل)
temper

میزان کردن (فعل)
range, tune, adjust, modulate, temper, regulate, collimate, focus, orient

مخلوط کردن (فعل)
combine, temper, admix, mingle, mix, knead, shuffle, blend, jumble, compound, hash, merge, commix, immingle, fuse, fuze, stir together, syncretize

اب دادن (فعل)
temper, water, drench, irrigate

ملایم کردن (فعل)
moderate, temper, gentle, sweeten, soften, dulcify

تخصصی

[ریاضیات] بازگشت، نرم کردن، تمیز کردن، بازپخت، آبگیری

به انگلیسی

• temperament, disposition; mood
moderate, soften, tone down; toughen, harden
your temper is the tendency you have to become angry or to stay calm.
your temper is also the way you are feeling at a particular time, especially how cheerful or angry you are.
to temper something means to make it less extreme or more acceptable; a formal use.
if you are in a temper, you are extremely angry and cannot control yourself.
if you lose your temper, you become very angry.

پیشنهاد کاربران

خلق و خوی
Bad temper:بد اخلاق
Good temper:خوش اخلاق
ill - temper
به شخصی گفته می شود که خیلی زود عصبانی می شود.
در مورد یک موقعیت مثلا یک بازی، معنای اعصاب خورد کن دارد.

اخلاق
بازپخت
خلق و خوی
1. عصبیت، تندمزاجی
2. سرشت، خلق و خو
کنترل رفتار
احساسی که در زمان خاصی داری؛ مخصوصا موقع عصبانیت
از شدت چیزی کاستن
The heat in this coastal town is tempered by cool sea breezes
Short temper زود عصبانی ، عصبی
He lose his temper او کنترل رفتاری خودش را از دست میدهد ، عصبانی می شود
خلق و خوی تند
She has a real temper.
He's got a really bad temper.
تند خویی - زود آتشی ( اسم )
کم شدت گشتن با ( فعل ) temper by

درآمیختن، پیوند زدن، به هم تنیدن
بداخلاق/خشمگین شدن

I hate it when you lose your temper like that
متنفرم از این حالتی که اینطوری بداخلاق/خشمگین میشی
Verb
1.
To harden
To strengthen
To toughen
To fortify


2.
formal
To make something less severe or extreme
To soften
To moderate


زودرنج
You're going to have to learn to control your temper
مجبور خواهید بود یاد بگیرید کنترل کنید خشم تون رو
جوشی
عصبانیت
متوقف کرد�، جلوی چیزی را گرفتن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما