tell

/ˈtel//tel/

معنی: نقل کردن، گفتن، تشخیص دادن، فاش کردن، بیان کردن، تعریف کردن
معانی دیگر: برشمردن، ذکر کردن، شرح دادن، افشا کردن، بر ملا کردن، آشکار کردن، اطلاعات دادن، آگاه کردن، اعلام کردن، گزارش دادن، بروز دادن، ندا دادن، تمیز دادن، فهمیدن، دانستن، (با: on یا of) چغلی کردن، افشاگری کردن، خبر دادن، لو دادن، سخن چینی کردن، خبرکشی کردن، اثر کردن، (عربی - باستان شناسی در خاورمیانه) تل، تپه، فرق گذاردن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tells, telling, told
(1) تعریف: to express verbally; relate in spoken or written words.
مترادف: impart, relate
مشابه: bid, communicate, express, narrate, recount, repeat, report, speak, spin, verbalize, write

- In her book, the author tells the story of a young orphaned girl.
[ترجمه نوشین] نویسنده در کتابش داستان یا دختر فقیر را نقل میکند
|
[ترجمه گوگل] نویسنده در کتاب خود داستان یک دختر جوان یتیم را روایت می کند
[ترجمه ترگمان] در کتاب او، نویسنده داستان یک دختر یتیم جوان را بازگو می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He had told a lie, and now he regretted it.
[ترجمه گوگل] دروغ گفته بود و حالا پشیمان شده بود
[ترجمه ترگمان] دروغ گفته بود و حالا پشیمان بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Please tell what happened that day.
[ترجمه ترنم] چسس
|
[ترجمه Helia] لطفا بگو ان روز چه اتفاقی افتاد
|
[ترجمه گوگل] لطفاً بگویید آن روز چه اتفاقی افتاده است
[ترجمه ترگمان] لطفا بگو اون روز چه اتفاقی افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to inform or reveal to (someone) through speaking or writing.
مترادف: apprise, inform
مشابه: advise, notify

- He told me about the accident.
[ترجمه گوگل] او از تصادف به من گفت
[ترجمه ترگمان] اون در مورد تصادف بهم گفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They told us of their life before the war.
[ترجمه a] آنها درباره زندگی خود قبل از حنگ به ما گفتن
|
[ترجمه گوگل] از زندگی قبل از جنگ برای ما گفتند
[ترجمه ترگمان] اونا قبل از جنگ به ما گفتن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I already know about that because she told me yesterday.
[ترجمه گوگل] من قبلاً در مورد آن می دانم زیرا او دیروز به من گفت
[ترجمه ترگمان] من قبلا در این مورد میدونم چون دیروز بهم گفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She told me that she regretted what happened.
[ترجمه گوگل] او به من گفت که از اتفاقی که افتاده پشیمان است
[ترجمه ترگمان] اون به من گفت که از اتفاقی که افتاده پشیمون شده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I was told that we would be meeting here at one o'clock.
[ترجمه گوگل] به من گفتند که ساعت یک اینجا قرار می‌گیریم
[ترجمه ترگمان] به من گفته شده بود که ما در ساعت یک جلسه خواهیم داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Could you tell me how to use this gadget?
[ترجمه گوگل] ممکن است به من بگویید چگونه از این گجت استفاده کنم؟
[ترجمه ترگمان] میتونی بهم بگی چطور از این ابزار استفاده کنم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Could you tell me where they went?
[ترجمه گوگل] میشه بگید کجا رفتند؟
[ترجمه ترگمان] میتونی بهم بگی کجا رفتن؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Please tell me if you find any mistakes.
[ترجمه گوگل] لطفا اگر اشتباهی پیدا کردید به من بگویید
[ترجمه ترگمان] لطفا بهم بگو که اشتباهاتی پیدا کردی یا نه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make known; divulge.
مترادف: announce, disclose, divulge, reveal
مشابه: give away, impart, leak, repeat, report

- He'll never tell the secret.
[ترجمه گوگل] او هرگز راز را نمی گوید
[ترجمه ترگمان] او هرگز این راز را نخواهد گفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You'll have to tell me the truth now.
[ترجمه گوگل] الان باید حقیقت رو به من بگی
[ترجمه ترگمان] باید حقیقت رو به من بگی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to command or direct.
مترادف: command, demand, direct, instruct, order
مشابه: bid, charge, dictate, require

- She told the children to behave nicely at their grandmother's.
[ترجمه گوگل] او به بچه ها گفت که در خانه مادربزرگشان خوب رفتار کنند
[ترجمه ترگمان] او به بچه ها گفت که در خانه مادربزرگ خیلی خوب رفتار کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I told the movers to put the piano in the living room.
[ترجمه گوگل] به متصدیان گفتم که پیانو را در اتاق نشیمن بگذارند
[ترجمه ترگمان] به کارگران گفتم که پیانو را در اتاق نشیمن بگذارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He told her not to drive home in the snowstorm.
[ترجمه گوگل] او به او گفت که در طوفان برف به خانه نرو
[ترجمه ترگمان] به او گفت که در برف رانندگی نکند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You don't have the authority to tell me what to do.
[ترجمه گوگل] شما صلاحیت ندارید به من بگویید چه کار کنم
[ترجمه ترگمان] تو حق نداری به من بگی چیکار کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to distinguish.
مترادف: discern, distinguish
مشابه: differentiate, discriminate, know, see

- He can't tell the difference between butter and margarine.
[ترجمه گوگل] او نمی تواند تفاوت بین کره و مارگارین را تشخیص دهد
[ترجمه ترگمان] او نمی تواند تفاوت بین کره و مارگارین را تعریف کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Can you tell if this meat is still fresh?
[ترجمه گوگل] آیا می توانید بگویید که آیا این گوشت هنوز تازه است؟
[ترجمه ترگمان] میتونی بگی این گوشت هنوز تازه ست یا نه؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to give an account, description, or report.
مترادف: narrate, report
مشابه: recite, speak

- He told of his travels in South America.
[ترجمه گوگل] او از سفرهایش به آمریکای جنوبی گفت
[ترجمه ترگمان] او به سفره ای خود در آمریکای جنوبی گفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to give evidence.
مترادف: speak

- Her success tells of her hard work.
[ترجمه گوگل] موفقیت او حکایت از سخت کوشی او دارد
[ترجمه ترگمان] موفقیت او از کار سخت او حکایت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to reveal a secret or private matter.
مترادف: confide, talk, unbosom
مشابه: confess, inform, leak, rat

- I know the secret, but I'm not telling.
[ترجمه گوگل] راز را می دانم، اما نمی گویم
[ترجمه ترگمان] این راز را می دانم، اما چیزی نمی گویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to have some pronounced effect or impact (fol. by "on").

- Stress tells on her ability to concentrate.
[ترجمه گوگل] استرس حاکی از توانایی او در تمرکز است
[ترجمه ترگمان] استرس به توانایی اش برای تمرکز می گوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. tell her to wait
به او بگو صبر کند.

2. tell him if you want to
اگر می خواهی به او بگو.

3. tell him not to mess with me again!
به او بگو دیگر سر به سرم نگذارد!

4. tell it straight
رک گفتن

5. tell me your name
نامت را به من بگو.

6. tell that ape not to bother the baby!
به آن نره غول بگو بچه را اذیت نکند!

7. tell them a story
برایشان یک قصه بگو.

8. tell apart
از هم تمیز دادن

9. tell me another!
(عامیانه) حرفت را باور نمی کنم !،دست از این حرف ها بردار!

10. tell off
1- بر شمردن (و از جمع کل جدا کردن) 2- (عامیانه) شدیدا موآخذه کردن 3- جداکردن،انتخاب کردن

11. tell on
1- اثر کردن بر (معمولا اثر منفی)،اثر داشتن 2- لو دادن،چغلی کردن،خبر کشی کردن

12. tell someone's fortune
فال کسی را گرفتن،طالع کسی را دیدن

13. tell tales about somebody
غیبت کسی را کردن،پشت سر کسی حرف زدن

14. tell that to the marines!
(عامیانه) حرف هایت را باور نمی کنم !،کم دروغ بگو!

15. tell the time (or tell time)
ساعت را خواندن،وقت روز را دانستن

16. tell the truth and shame the devil
حتی اگر به ضررت تمام می شود راست بگو

17. tell the world
آشکارا به همه اعلام کردن،به جهانیان گفتن

18. always tell the truth
همیشه راست بگو.

19. fossils tell much about the past
سنگواره ها درباره ی گذشته اطلاعات فراوان می دهند.

20. i tell you now what we have heretofore kept secret from you
آنچه را که تاکنون از تو مخفی داشته ایم اکنون به تو بازگو می کنم.

21. i'll tell 'em
به اونا خواهم گفت.

22. i'll tell you everything and keep back nothing
همه چیز را به شما خواهم گفت و هیچ چیز را پنهان نخواهم کرد.

23. pray tell me
استدعا می کنم به من بگویید.

24. to tell a lie
دروغ گفتن

25. to tell a secret
رازی را افشا کردن

26. to tell a story
قصه گفتن

27. to tell one thing from another
یک چیز را از چیز دیگر باز شناختن (تمیز دادن)

28. to tell one's beads
دانه های تسبیح را برشمردن

29. to tell right from wrong
نیکی را از بدی تشخیص دادن

30. to tell the truth
حقیقت را گفتن

31. to tell the truth, the whole truth, and nothing but the truth
گفتن حقیقت،همه ی حقیقت و هیچ چیز جز حقیقت

32. to tell you the truth i am not so interested
راستش را بخواهی چندان علاقه مند نیستم.

33. hear tell
(محلی) خبردار شدن،خبر یافتن،آگاه شدن

34. i'll tell you what
(عامیانه) بگذار ببینم،بهتر است که،از من بشنو

35. never tell tales out of school
امور و اسرار محل کار خودت را پیش دیگران مطرح نکن،دهان لق نباش

36. to tell (you) the truth
راستش را بخواهی (بخواهید)،راستی

37. to tell you the truth
راستش را بخواهی،به راستی

38. can you tell the difference between these two rugs?
فرق میان این دو قالیچه را تشخیص می دهی ؟

39. dancers who tell stories through bodily gestures
رقصندگانی که با حرکات بدن،داستان بیان می کنند.

40. don't shuffle, tell us where it is!
طفره نرو،بگو کجاست !

41. he can't tell one tree from another
او نمی تواند یک درخت را از دیگری تشخیص بدهد.

42. i can't tell those twins apart
آن دوقلوها را نمی توانم از هم تشخیص بدهم.

43. i couldn't tell her face in the early morning dimness
در نور کم پگاه چهره ی او را تشخیص نمی دادم.

44. you mustn't tell anyone about this
شما نباید در این باره به کسی بگویید.

45. live to tell the tale
از خطر جان به در بردن و برای دیگران گزارش دادن

46. say (or tell or count) one's beads
با تسبیح دعا کردن

47. do what i tell you!
آنچه را که به تو می گویم بکن !

48. he omitted to tell when he was going
او تاریخ رفتن خود را نگفت.

49. he still can't tell his right hand from the left
او هنوز دست راست و چپ خود را نمی شناسد.

50. he wanted to tell the news to the whole world
او می خواست آن خبر را به همه ی جهانیان اعلام کند.

51. how can you tell if this painting is a masterpiece?
از کجا می توانی بفهمی که این نقاشی شاهکار است ؟

52. if anyone calls tell them i am sleeping
اگر کسی تلفن زد (به او) بگو من خوابیده ام.

53. oh yes, i'll tell him
بله درست است،به او خواهم گفت.

54. one can not tell the future
آینده را نمی توان دانست.

55. to kiss and tell
بوسیدن و بروز دادن

56. what did you tell them?
به آنها چه گفتی ؟

57. a child can not tell right from wrong
بچه فرق میان درست و غلط را نمی داند.

58. go, otherwise i will tell your father!
برو والا به پدرت می گویم !

59. he was trying to tell the good story he had heard overnight
او سعی می کرد که داستان خوبی را که شب پیش شنیده بود بازگو کند.

60. i am going to tell you a story
داستانی برایت خواهم گفت.

61. i beseech you to tell me
استدعا می کنم به من بگویید.

62. i can afford to tell you bluntly that . . .
می توانم رک به شما بگویم که . . .

63. i have sworn to tell the truth
سوگند خورده ام که حقیقت را بگویم.

64. i need somebody to tell me what is what
نیاز دارم که کسی مرا راهنمایی کند.

65. i was aching to tell her the news
بی صبرانه می خواستم خبر را به او بدهم.

66. i'd die before i'd tell
ترجیح می دهم که بمیرم ولی نگویم.

67. if you see her, tell her
اگر او را دیدی به او بگو.

68. in case he asks, tell him we don't have a car
اگر پرسید بگو ماشین نداریم.

69. it is wrong to tell lies
دروغ گفتن درست نیست.

مترادف ها

نقل کردن (فعل)
account, convey, quote, relate, transcribe, tell

گفتن (فعل)
utter, declare, relate, tell, inform, say, adduce, tongue, mouth, observe, cite, intimate, bubble, rehearse

تشخیص دادن (فعل)
tell, recognize, find, judge, prognosticate, assess, distinguish, diagnose, discern, descry, individualize, espy

فاش کردن (فعل)
utter, give away, tell, unfold, reveal, disclose, manifest, descry, babble, divulge, betray, squeal, tattle, peach, uncloak

بیان کردن (فعل)
give, express, tell, represent, say, frame, impart, bubble

تعریف کردن (فعل)
praise, tell, define, describe, emblazon, unreel, re-count

انگلیسی به انگلیسی

• family name; william tell, hero and patriot of swiss folklore during the early 14th century famous for his skill as an archer; (in poker game) noticeable change in the conduct of a player that gives clues to said player's hand
relate; know; discover, discern; command
if someone tells you something, they give you information, usually in words.
if you tell someone to do something, you order, instruct, or advise them to do it.
if something tells you something, it reveals a fact to you or indicates what you should do.
if you can tell what is happening or what is true, you are able to judge correctly what is happening or what is true.
if an unpleasant or tiring experience begins to tell, it begins to have a serious effect.
if you say `time will tell', you mean that the truth about something will not be known until some time in the future.
see also telling.
if you can tell similar people or things apart, you are able to recognize the differences between them.
if you tell someone off, you speak to them angrily or seriously because they have done something wrong.

پیشنهاد کاربران

tell: نقل می کنند
Myths are the stories people tell: سطوره ها داستان هایی هستند که مردم نقل می کنند.
I need hardly say/tell/remind etc = British English used when you think people should already know what you are going to say
( داستان ) تعریف کردن، روایت کردن، نقل کردن
نفس گشادن . [ ن َ ف َ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) کلام کردن . ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) . سخن گفتن .
ایراد کردن
بن افکندن سخن ؛ عنوان کردن. گفتن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) :
بر رستم آمد بگفت آن سخن
...
[مشاهده متن کامل]

که افکند پور سپهدار بن.
فردوسی.
به عرض رسانیدن ( رساندن ) ؛ گفتن و بیان کردن شخص کوچکتر به بزرگتر. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
- به معرض عرض رسانیدن ( رساندن ) ؛ به نظر شاه یا امیر رساند. ( فرهنگ فارسی معین ) .
ادا کردن
عرض کردن ؛ به سمع بزرگی یا صاحب مقامی رسانیدن مطلبی را. رجوع به عرض کردن در ردیف خود شود.
گوییدن. [ دَ ] ( مص ) به معنی گفتن و نطق کردن باشد. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ج 2 ص 325 ) .
عنوان کردن
تقریر افتادن. [ ت َ اُ دَ ] ( مص مرکب ) گفتن. بیان کردن : اینقدر از فضایل این پادشاه تقریر افتاد. ( کلیله و دمنه ) . اینقدر از فضایل ملک که تالی و تابع دین است تقریر افتاد. ( کلیله و دمنه ) . این حکمتی چند موجز از خصایص ملک ودولت. . . تقریر افتاد. ( کلیله و دمنه ) . || مقرر گردیدن : وزارت بر ابوالحسن. . . عتبی تقریر افتاد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 46 ) .

**** روایت
در متون ادبی، "روایت" معنی می شود.
In her book, the author tells the story of a young orphaned girl.
نویسنده در کتاب خود داستان یک دختر جوان یتیم را روایت می کند
پیشگویی کردن، ادعا کردن
وانمود کردن
فعل tell به معنی گفتن
معادل فعل tell در فارسی گفتن است. tell یا گفتن به معنای بیان فکر، ایده، حقیقت و داستان و هر چیز دیگر توسط لغات است. مثال:
. i told him ( that ) i was coming to see you ( من به او گفتم ( که ) به ملاقات تو میایم. )
...
[مشاهده متن کامل]

?please can you tell us a story ( میتوانید لطفا برای ما یک داستان بگویید؟ )
منبع: سایت بیاموز

I tell you, you are my baglava
I ate baklava yesterday
You talk about a boy like you
I had a bad craving for baglava today
You are the insane one you should be
شیره باطن درون باقلوا
تپه باستانی. تپه ای که طبیعی نیست. حاصل فرسایش سکونتگاههای باستانی است که در زمانهای متعدد روی هم ساخته شدند.
فهمیدن، تشخیص دادن، درک کردن
گفتن، بیان کردن
the most commonly meaning of this word is "to talk".
another meaning is "to understand and to know".
for example:
"I can usually tell when someone is lying to me. " = "I can easily understand when someone is lying to me.
گفتن
I won't tell anyone what happened 👨🏻‍💻
من به هیچ کس اتفاقی را که افتاد نمی گویم
به معنی گفتن ، تشخیص دادن ، تعریف کردن، برملا کردن ، آشکار کردن ، آگاه کردن، اعلام کردن، گزارش کردن ، نقل کردن و. . . است
Tell me =say me
من مشکل آینه وقتی میخوام نقل قول کنم وقتی we میاد نمیدونم چجوری باید با told بنویسم. مثلا در جمله ی . we are going on a school trip" teacher said" وقتی قراره تبدیل بشه به 1 جمله با told، اینطوری میشه؟:
"Teacher told us that we were going on a school trip"
Givemea and l'll tellyou what look like
Tell the difference =
To perceive
( the difference between one person or thing and another )
- ( فرق / تفاوت میان . . . . )
را دیدن، فهمیدن، درک کردن، تشخیص دادن، پی بردن

گفتن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٩)

بپرس