take one's foot off the gas

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• آهسته کردن / از سرعت کم کردن
• کم تر فشار آوردن / ریلکس کردن
• عقب نشینی کردن از یک تلاش فشرده
• ( در معنای مجازی ) دست از فشار بی وقفه برداشتن
🔸 مثال ها:
• "The company took its foot off the gas after the peak season ended. "
...
[مشاهده متن کامل]

شرکت بعد از پایان فصل اوج، از سرعت کار خود کم کرد.
• "I need to take my foot off the gas and enjoy life a bit more. "
باید کمی کم تر فشار بیارم و بیشتر از زندگی لذت ببرم.
• "He was so aggressive in the negotiation that his boss told him to take his foot off the gas. "
او در مذاکره آنقدر تهاجمی بود که رئیسش به او گفت از شدت موضع گیری کم کند.
• "If you keep running at this pace, you'll burn out. Take your foot off the gas once in a while. "
اگر با این سرعت ادامه دهی، فرسوده می شوی. گاهی از سرعتت کم کن.