switch

/ˈswɪt͡ʃ//swɪt͡ʃ/

معنی: ترکه، شلاق، گزینه، کلید برق، سویچ قطع برق وغیره، راه گزین، سویچ برق، تعویض، چوب زدن، راه گزیدن، سویچ زدن، جریان را عوض کردن
معانی دیگر: (به ویژه برای چوب زدن) ترکه، چوب، (برق) کلید، سویچ، دکمه، (به ویژه اگر ناگهانی باشد) انتقال، تغییر، دگرگونی، (شلاق وار) حرکت دادن، به اهتزاز درآوردن، (ناگهان) تغییر دادن، عوض کردن، کنار زدن، (سویچ یا کلید برق را) زدن، باز یا بسته کردن، (عامیانه) مبادله کردن، عوض بدل کردن، تاخت زدن، تغییر کردن، دگرگون شدن، متوجه چیزی شدن، معطوف شدن، (برخی جانوران مثلا گاو) بخش پرپشم دم، موی بلند دم، کاکل دم، منگوله ی دم، (مثلا با ترکه یا شلاق) حرکت سریع، حرکت تند و چرخشی، (راه آهن) سوزن، سوزن دوراهی، رجوع شود به: siding، (باترکه) زدن، چوبکاری کردن، (ترن) خط عوض کردن، جریان را عو­کردن، تعوی­
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a shift; change.
مترادف: change, shift
مشابه: swing

- Living in an apartment was quite a switch for us from living in a large house.
[ترجمه گوگل] زندگی در یک آپارتمان برای ما کاملاً تغییری از زندگی در یک خانه بزرگ بود
[ترجمه ترگمان] زندگی در یک آپارتمان، برای ما، از زندگی کردن در یک خانه بزرگ، کام لا عوض شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a device used to create or break an electrical circuit or to redirect an electrical current.
مشابه: terminal

- The electrician installed the new light switch.
[ترجمه M] این مهندس برق، لامپ جدید را عوض کرد
|
[ترجمه omidh] تکنسین برق یک سوییچ چراق جدید نصب کرد.
|
[ترجمه گوگل] برقکار کلید چراغ جدید را نصب کرد
[ترجمه ترگمان] The برق جدید را نصب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a device at a railroad junction for diverting trains from one track to another.
مترادف: shunt

- The train went through the switch and changed directions to head southwest.
[ترجمه گوگل] قطار از سوییچ عبور کرد و جهت حرکت را به سمت جنوب غربی تغییر داد
[ترجمه ترگمان] قطار به طرف جنوب غربی رفت و به طرف جنوب غربی حرکت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a thin branch or rod, esp. one used for whipping.
مترادف: rod, stick
مشابه: scourge

- The schoolmaster threatened the boy with a switch.
[ترجمه lsjd] مدیر مدرسه پسر را با شلاق تهدید کرد
|
[ترجمه گوگل] مدیر مدرسه پسر را با سوئیچ تهدید کرد
[ترجمه ترگمان] مدیر مدرسه با کلید آن پسر را تهدید می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: switches, switching, switched
(1) تعریف: to change; shift.
مترادف: change, shift
مشابه: move, swing, turn

- Let's switch the discussion to another topic.
[ترجمه گوگل] بیایید بحث را به موضوع دیگری تغییر دهیم
[ترجمه ترگمان] اجازه دهید بحث را به یک موضوع دیگر تغییر دهیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to exchange; trade.
مترادف: exchange, swap, trade
مشابه: barter, change, shift

- They switched their old car for a new one.
[ترجمه M] انها ماشین قدیمی شان را با یک ماشین جدید عوض کردند
|
[ترجمه گوگل] آنها ماشین قدیمی خود را با یک ماشین جدید تعویض کردند
[ترجمه ترگمان] آن ها ماشین قدیمی خود را برای یک ماشین جدید تغییر دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to turn on or off (an electrical appliance) by operating a switch (usu. fol. by off or on).
مشابه: cut

- Could you switch off the radio, please?
[ترجمه گوگل] میشه لطفا رادیو رو خاموش کنید؟
[ترجمه ترگمان] میشه لطفا رادیو رو خاموش کنی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to whip with a switch or similar object.
مترادف: lash, whip
مشابه: beat, birch, cane, scourge, strap, tan, thrash

- The runaway was switched harshly.
[ترجمه گوگل] فراری به سختی تعویض شد
[ترجمه ترگمان] دختر فراری به تندی عوض شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to change or shift course.
مشابه: about-face, change, deviate, divert, flip-flop, reverse, sheer, shift

- Her tone switched from lighthearted to very serious.
[ترجمه گوگل] لحنش از سبک دلی به خیلی جدی تغییر کرد
[ترجمه ترگمان] لحن صدایش خیلی جدی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to exchange one thing for another; trade.
مترادف: exchange, swap, trade
مشابه: tack

- If you can't see from your spot, I'll be happy to switch with you.
[ترجمه مونا] اگر تو نمیتونی از جایی که هستی ببینی خوشحال میشم جام رو با تو عوض کنم
|
[ترجمه گوگل] اگر نمی توانید از محل خود ببینید، خوشحال می شوم که با شما جابه جا شوم
[ترجمه ترگمان] اگر از جای تو نمی توانی تشخیص بدهی، خوشحال می شوم که با تو حرف بزنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. switch off the engine!
موتور را خاموش کن !

2. switch off
سویچ را بستن،خاموش کردن

3. switch on
سویچ را باز کردن،روشن کردن

4. switch over
1- (تلویزیون) کانال عوض کردن 2- عوض کردن

5. drum switch
کلید استوانه ای

6. master switch
شاه سویچ،سویچ اصلی

7. please switch to the other channel
لطفا کانال دیگر را بگیر.

8. to switch off
کلید برق را بستن (خاموش کردن)

9. to switch on
کلید برق را باز کردن (روشن کردن)

10. a policy switch
تغییر سیاست

11. a three-way switch
یک سویچ سه راهه

12. press the switch down to turn the engine on
دکمه را فشار بده تا ماشین روشن شود.

13. he flipped the switch on
او سویچ را زد.

14. to turn the switch on
سویچ را روشن کردن (باز کردن)

15. she felt for the switch and turned it on
او با دست مالی دنبال سوییچ گشت و چراغ را روشن کرد.

16. we encourage factories to switch from coal to gas
ما کارخانه ها راتشویق می کنیم که به جای زغال سنگ گاز مصرف کند.

17. mr. javadi used to beat us with a switch
آقای جوادی ما را با ترکه می زد.

18. I would like a switch you to use my years long stay.
[ترجمه گوگل]من یک سوئیچ می خواهم که شما از اقامت طولانی مدت من استفاده کنید
[ترجمه ترگمان]من دلم می خواهد که you را برای مدت طولانی به کار ببرم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. He went to switch off the music.
[ترجمه نرگس] او رفت تا موسیقی را قطع کند
|
[ترجمه گوگل]رفت تا موسیقی را خاموش کند
[ترجمه ترگمان]رفت موسیقی را خاموش کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Milk rounds are threatened as customers switch to buying from supermarkets.
[ترجمه گوگل]با روی آوردن مشتریان به خرید از سوپرمارکت ها، دور شیر تهدید می شود
[ترجمه ترگمان]دوره های شیر به عنوان تعویض مشتریان برای خرید از سوپرمارکت ها، تهدید می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. I just happened to switch over although I haven'tbeen watching the Olympics.
[ترجمه گوگل]من اتفاقاً عوض شدم، اگرچه بازی های المپیک را تماشا نکرده ام
[ترجمه ترگمان]من فقط به خاطر اینکه هنوز المپیک را تماشا نکرده ام، این کار را انجام دادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. We switch over? I'd like to sit in the sun, too.
[ترجمه سام] میشه جابجا شیم؟ من هم می خواهم در آفتاب بنشینم
|
[ترجمه گوگل]ما تغییر می دهیم؟ من هم دوست دارم زیر آفتاب بنشینم
[ترجمه ترگمان]جامون رو عوض کردیم؟ من هم دوست دارم توی آفتاب بشینم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. Are you positive you saw me switch the iron off?
[ترجمه Salamat] مطمئنی که دیدی من اتو را خاموش کردم؟
|
[ترجمه گوگل]آیا مطمئن هستید که دیدید من اتو را خاموش کردم؟
[ترجمه ترگمان]مطمئنی که دیدی من آهن رو خاموش کنم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. Switch to paying your mortgage by direct debit.
[ترجمه گوگل]به پرداخت وام مسکن خود از طریق بدهی مستقیم تغییر دهید
[ترجمه ترگمان]با بدهکاری مستقیم به پرداخت وام مسکن خود بپردازید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. Which switch do I press to turn it off?
[ترجمه گوگل]کدام سوئیچ را فشار دهم تا خاموش شود؟
[ترجمه ترگمان]کدوم دکمه رو فشار بدم که خاموشش کنم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. Oh, you're back, why don't you switch on the lights?
[ترجمه رز] اوه، تو برگشتی، چرا چراغ ها را روشن نمی کنی؟
|
[ترجمه گوگل]اوه، تو برگشتی، چرا چراغ ها را روشن نمی کنی؟
[ترجمه ترگمان]اوه، برگشتی، چرا چراغ ها رو خاموش نمی کنی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

ترکه (اسم)
switch, branch, rod, offshoot, wand, bequest, twig, sprig, heirloom, spray, bough, wattle, scion

شلاق (اسم)
lash, stick, switch, whip, whiplash, flagellum, scourge, knout, horsewhip

گزینه (اسم)
switch, selection switch, selector switch

کلید برق (اسم)
switch

سویچ قطع برق وغیره (اسم)
switch

راه گزین (اسم)
switch

سویچ برق (اسم)
switch

تعویض (اسم)
adjournment, substitute, replacement, exchange, substitution, switch, shift, turnover, quid pro quo, refill, substituend, substituent, switchover

چوب زدن (فعل)
switch, beat, bastinado, cudgel, drub, fustigate

راه گزیدن (فعل)
switch

سویچ زدن (فعل)
switch

جریان را عوض کردن (فعل)
switch

تخصصی

[حسابداری] کلید برنامه ای، کلید نرم افزاری
[سینما] سوئیچ / کلید
[عمران و معماری] کلید
[کامپیوتر] کلید، سوئیچ - 1. در الکترونیک، وسیله ای برای متوقف کردن یا تغییر مسیر جریان الکتریسیته . 2. در ارتباطات راه دور و شبکه، وسیله ای برای ایجاد اتصالات میان یک محل با محل دیگر ،و انجام نقش اپراتوری تلفن . مثلاً در یک شبکه ی کامپیوتری ،سوئیچ وسیله ای است که در موقع نیاز، موقتاً مسیرهای بسیار سریعی را میان بخشهای گوناگون ایجاد می کند. این سوئیچ مانند پل عمل می کند،اما بسیار سریعتر از آن . نگاه کنید به bridge .مقایسه کنید به router hub . - راه گزیدن، راه گزین، گزینه .
[برق و الکترونیک] سوییچ قطعه مکانیکی عمل کننده دستی برای برقراری کردن، قطع کردن یا تغییر دادن اتصالها در مدار الکتریکی یا الکترونیکی .
[فوتبال] سویچ
[نساجی] سوئیچ - کلید برق - روشن کردن دستگاه - ربودن - تغییر دادن
[ریاضیات] کلید

به انگلیسی

• exchange; transfer; slender flexible rod; hairpiece; whipping; device which opens or breaks an electric current; device that opens or closes circuits or selects paths (computers); device which diverts trains from one track to another (railroads)
whip or beat with a switch; change, shift; exchange, trade; turn on or off by means of a switch (of an electrical appliance)
a switch is a small control for an electrical device which you use to operate the device.
if you switch to something different, for example to a different task or subject of conversation, you change to it from what you were doing or saying before. verb here but can also be used as a count noun. e.g. ...a switch in policy.
if you switch two things, you replace one with the other.
if you switch off a light or other electrical device, you stop it working by pressing a switch.
if you switch off, you stop paying attention to something; an informal use.
if you switch on a light or other electrical device, you make it start working by pressing a switch.

پیشنهاد کاربران

جابه جاکردن
[علوم رایانه - شبکه ها و ارتباطات]: سوگردان
[علوم رایانه - برنامه نویسی رایانه ای]: سو گردش ( یک دستورالعمل شرطی است که بر اساس شرط این دستور، نتیجه به مسیر از قبل مشخص شده ای که با شرط مطابقت داشته باشد تغییر پیدا می کند )
[الکتریک]: سوگردان؛ کلید قطع و وصل ( وسیله ای که یک کلید را از حالت قطع به وصل یا برعکس بر می گرداند )
تعادل برقرلر کردن
Replacement
به سیستم مخابراتی سوئیچ نیز گفته می شود
معطوف شدن

کلیدبرق
از جایی برداشتن و به جای دیگری گذاشتن، جابجا کردن، تغییر دادن
Shift or change
انتقال و جابه جایی
برای تغییر موضوع تو مکالمع استفادع میشع، that's a switch😊
Noun:

جابه جایی
تغییر جا
تغییر مکان
جا عوض کردن
. . . . . . . . . . . . . . . . . ( دو فرد یا دو چیز )
switch ( noun ) = shift ( noun )
به معناهای: دگرگونی، تغییر ( جهت یا موضع )

Change
عوض کردن
جا به جا کردن
جابجا کردن
Change
این واژه تورکی است و از 👇
سو=آب
و ایچ=نوشیدن
تشکیل شده است . ، در واقع معنی سوییچ= آبنوشه

تَراییدن چیزی = سویچ کردن.
ترادگریدن/ترادگشتن
ترادگراندن چیزی.
تراگَردیدن.
تراگرداندن.
دگرگونیدن.
دگرگوناندن چیزی.
جابجاییدن چیزی.
تراکلیدن.
تراکلیداندن.
کِلیدیدن.
کلیداندن چیزی.
switch ( ورزش )
واژه مصوب: تاخت زدن
تعریف: در بسکتبال، حرکتی که در آن دو مدافع بازیکنان مهاجمی را که تحت پوشش دارند با هم عوض می کنند
switch
واژه ای ایرانی - اوروپایی ست وَ پارسیِ آن :
سوپیچ ، زوپیچ ، سِپیچ ، زِپیچ می تَوانَد باشَد:
switch : s - wirch
s - = پیشوَند هَمتَراز با : آز ( آزمودَن ) ، زُ ( زُدودَن ) ، زا ( زابِراه ) ، سِ ( سِگالیدَن ) ، شِ ( شِکَستَن ، شِکاستَن )
witch = پیچ ، دِگَرِش وات " و " به " پ"
به نِگَر می رِسَد " سوپیچ " به سوییچ اَز نِگَرِ لَبجه نَزدیک تَر باشَد وَ مینه وُ فَهمیده یِ آن :
آزگار وَ پُرکام ( کامِل ) پیچاندَن یا چَرخاندَن یا گَرداندَنِ کِلید.
" سو " را هَم می تَوان به هَمه سوی یا تَرَف گُزاراند یا تَعبیر کَرد.
گذار - به معنی انتقال از یک وضعیت به وضعیت دیگر است
تراسوییدن.
تغییر جهت دادن، تغییرِ مسیر دادن، معطوف شدن
رو آوردن
رو کردن
Switching to plant - based foods
به غذا هایی با پایه گیاهی رو اوردن
کلید
عوض کردن، تعویض

مترادف انگلیسی: exchange
کنترلر فشار Pressure Switch
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما