surface

/ˈsɜːrfəs//ˈsɜːfɪs/

معنی: بیرون، نما، سطح، تراز، رویه، سطحی، تسطیح کردن، بالا آمدن، جلا دادن
معانی دیگر: رو، برونه، پوسته، بالایه، پوشش، (جسم هندسی و غیره) وجه، ظاهر، چهر، رخ، سیما، پهنه، وابسته به سطح، کم ژرفا، ظاهری، صوری، وابسته به سطح آب، روآبی، زمینی دریایی (در برابر: هوایی یا زیرآبی)، رو آمدن یا آوردن، به سطح آوردن یا آمدن، بالا (یا بیرون) دادن، آشکار شدن، پوشاندن، روکش کردن، (با آسفالت و غیره) فرش کردن، روسازی یا روکاری کردن، رجوع شود به: airfoil، بالاامدن به سطح اب
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the exterior boundary of something.
مترادف: face, outside
متضاد: interior
مشابه: exterior, side

- The submarine finally rose above the surface of the water.
[ترجمه ترگمان] سرانجام زیردریایی از سطح آب بالا آمد
[ترجمه گوگل] زیردریایی در نهایت روی سطح آب افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the topmost layer of something.
متضاد: center, inside

- The surface of the road needs repair.
[ترجمه امین] سطح جاده نیاز دارد به تعمیر کردن
|
[ترجمه hatami] سطح جاده به تعمیر نیازدارد
|
[ترجمه Melina] سطح جاده به تعمیرات نیاز دارد
|
[ترجمه ترگمان] سطح جاده نیازمند تعمیر است
[ترجمه گوگل] سطح جاده نیاز به تعمیر دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a flat area.

- All the kitchen surfaces need cleaning.
[ترجمه ترگمان] تمام سطوح آشپزخانه به تمیز کردن نیاز دارند
[ترجمه گوگل] تمام سطوح آشپزخانه تمیز کردن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I need a hard surface to write on.
[ترجمه ترگمان] من به یک سطح سخت برای نوشتن نیاز دارم
[ترجمه گوگل] برای نوشتن روی یک سطح سخت نیاز دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the external appearance of something.
مترادف: face
مشابه: exterior, outward

- On the surface, the idea looked good.
[ترجمه ترگمان] در سطح، ایده خوب به نظر می رسید
[ترجمه گوگل] در سطح، این ایده خوبی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: of or pertaining to the surface, exterior, or outside of something.
مترادف: exterior, external, outer, outside, superficial
مشابه: outward

- These surface scratches can be repaired easily.
[ترجمه ترگمان] این خراش های سطحی می توانند به راحتی تعمیر شوند
[ترجمه گوگل] این سطوح خراش را می توان به آسانی تعمیر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: obvious; superficial.
مترادف: obvious, superficial
متضاد: underlying
مشابه: cosmetic, frivolous, insignificant, outward, petty, shallow, skin-deep, trifling, trivial

- These are merely surface issues and not critical ones.
[ترجمه ترگمان] این ها صرفا مسائل سطحی هستند و نه موارد بحرانی
[ترجمه گوگل] اینها مسائل سطحی هستند و نه مسائل مهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: sent or done by land or sea rather than by air or underground.

- surface mail
[ترجمه ترگمان] پست سطحی
[ترجمه گوگل] نامه سطح
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- surface travel
[ترجمه ترگمان] سفره ای سطحی
[ترجمه گوگل] سفر سطحی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: surfaces, surfacing, surfaced
• : تعریف: to finish (a surface) by smoothing or leveling.
مشابه: even, level, smooth

- The mill surfaces large amounts of lumber.
[ترجمه ترگمان] کارگاه چوب بری مقدار زیادی الوار داشت
[ترجمه گوگل] سطل بزرگی از چوب می باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: surfacer (n.)
(1) تعریف: to rise to the top; come up from submersion below.
مترادف: come up, reappear
متضاد: dive, submerge
مشابه: broach, emerge

- The submarine will soon surface.
[ترجمه ترگمان] زیردریایی به زودی از بین می ره
[ترجمه گوگل] زیردریایی به زودی سرازیر خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to come into the open from hiding.
مترادف: reappear
مشابه: appear, emerge

- The fugitive surfaced in Argentina.
[ترجمه ترگمان] این فراری در آرژانتین ظاهر شد
[ترجمه گوگل] قاتل در آرژانتین ظاهر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. surface forces
نیروهای زمینی دریایی

2. surface friendship
دوستی ظاهری

3. surface mail is cheaper than airmail
پست زمینی دریایی از پست هوایی ارزانتر است.

4. surface transportation
حمل و نقل زمینی دریایی

5. surface vessels
ناوهای روآبی

6. surface mail
پست زمینی و دریایی (در برابر: پست هوایی)

7. a surface mine
کان کم ژرفا،معدن سطحی

8. nodal surface
سطح گرهی

9. the surface of the earth is uneven
پوسته ی زمین ناهموار است.

10. the surface of the society seems calm
ظاهر جامعه آرام به نظر می رسد.

11. the surface of the table is unequal
سطح میز صاف نیست.

12. to surface a road
جاده را (مثلا با اسفالت) روکش کردن

13. water surface
سطح آب

14. isobaric surface
سطح همفشار

15. a flat surface
سطح صاف

16. a horizontal surface
سطح هموار

17. a plane surface
سطح صاف

18. a polished surface
سطح صیقلی (شده)

19. a reflecting surface
سطح بازتابگر

20. a spherical surface
سطح کروی

21. on the surface their friendship is strong
ظاهرا دوستی آنها مستحکم است.

22. the downy surface of a ripe peach
سطح کرک دار هلوی رسیده

23. the glossy surface of the table
سطح براق (رنگ و روغن خورده) میز

24. the harsh surface of pumice stone
سطح زمخت سنگ پا

25. the internal surface of the lung
رویه ی درونی (سطح داخلی) ریه

26. the moonlit surface of the silvery lake
سطح مهتاب پوشیده ی دریاچه ی سیمین

27. the placid surface of the lake
سطح آرام دریاچه

28. the polished surface shone in the sun
سطح جلا خورده در آفتاب برق می زد.

29. the rough surface of sandpaper
سطح خراشنده ی کاغذ سنباده

30. the slick surface of your dining table
سطح صاف و براق میز ناهارخوری شما

31. the smooth surface of the table
سطح صیقلی میز

32. the uniform surface of the wall
رویه ی یکدست دیوار

33. the wavy surface of the wall
رویه ی موجدار دیوار

34. on the surface
ظاهرا،تا آنجا که به نظر می رسد

35. scratch the surface
به طور سطحی انجام دادن

36. moonlight irradiated the surface of the lake
نور ماه سطح دریاچه را درخشان کرده بود.

37. to map the surface of the moon
سطح ماه را نقشه برداری کردن

38. to square a surface with a straight edge
سطح چیزی را با شمشه صاف کردن

39. (wordsworth) the pool's dark surface breaks into dimples
رویه ی تیره ی استخر از آبچال های کوچک پوشیده می شود.

40. a cut on the surface of the moon
شکافی در سطح کره ی ماه

41. bullets hit the road surface and sang off
(همینگوی) گلوله ها به سطح جاده می خوردند و زوزه می کشیدند.

42. it brings the tilted surface to a level
سطح مایل را افقی می کند.

43. slight ripples on the surface of the metal
موج های خفیف بر سطح فلز

44. ten meters below the surface
ده متر زیر سطح آب

45. the depressions on the surface of the moon
گودی های سطح کره ماه

46. the papillae on the surface of the tongue
برجستگی های کوچک (پستانچه های) روی سطح زبان

47. the wind troubled the surface of the lake
باد سطح دریاچه را متلاطم کرد.

48. a slight wrinkle on the surface of the ice
یک ناصافی خفیف بر سطح یخ

49. a table with a rippled surface
میز با سطح موجدار

50. a wind roughed up the surface of the lake
باد سطح دریاچه را موجدار (متلاطم) کرد.

51. cookies with sugar pebbling the surface
شیرینی هایی که روی آن شکر پاشی شده است

52. she pared off the rough surface with a sharp knife
آن سطح زبر را با یک چاقوی تیز صاف کرد (تراشید).

53. sticky hairs on the leaf's surface trap the insect
تارهای چسبناک روی برگ،حشره را گیر می اندازد.

54. the breeze and the undulating surface of the lake
نسیم و سطح مواج دریاچه

55. the configuration of the earth's surface
نمای کلی سطح کره ی زمین

56. the luster of an enameled surface
براقی یک سطح لعاب دار

57. the moon has a pitted surface
سطح ماه پر چاله چوله است.

58. a large proportion of the sea's surface
بخش وسیعی از سطح دریا

59. ice began to form on the surface of the water
سطح آب شروع به یخ زدن کرد.

60. some of the depressions on the surface of the field were filled with water
برخی از فرورفتگی های پهنه ی دشت مملو از آب بودند.

61. the cool breeze rippled the lake's surface
نسیم خنک سطح دریاچه را لرزان کرد.

62. the cork kept bobbing on the surface (of the water)
چوب پنبه مرتب در سطح آب بالا و پایین می رفت.

63. upward pressure has domed the rock surface
فشار به سوی بالا سطح صخره را گنبدسان کرده است.

64. a metal sink that has an enamelled surface
دستشویی فلزی که سطح لعابداری دارد.

65. earthquakes have uplifted part of the island's surface
زلزله ها باعث بالا رفتن بخشی از سطح جزیره شده است.

66. this kind of wood has a woolly surface
این نوع چوب سطح پرزداری دارد.

67. to skim a flat stone on the surface of a pond
سنگ مسطحی را بر روی استخر لغزاندن

68. with a flat spoon, he slicked up the surface of the dough
با یک قاشق پهن سطح خمیر را صاف کرد.

69. the wind was blowing hard and churning up the surface of the lake into swirling waves
باد به سختی می وزید و امواج گردانی بر سطح دریاچه به وجود می آورد.

70. to scrape the paint off chair and smooth its surface with sandpaper
رنگ صندلی را تراشیدن و رویه ی آن را با کاغذ سنباده صاف کردن

مترادف ها

بیرون (اسم)
similitude, surface

نما (اسم)
face, view, facing, index, air, front, exponent, visage, surface, hue, diagram, superficies

سطح (اسم)
face, level, area, plane, external, surface, superficies

تراز (اسم)
slight, level, balance, surface, flush, surface plate

رویه (اسم)
upper, tack, top, procedure, facing, cover, surface, method, scheme, metier, comportment, vamp, praxis, tenor, instep, ism

سطحی (صفت)
surface, superficial, sketchy, skin-deep, planar, shallow

تسطیح کردن (فعل)
grade, surface, flatten

بالا آمدن (فعل)
rise, uprise, surface, go up, upheave

جلا دادن (فعل)
surface, polish, varnish, burnish, furbish, japan

تخصصی

[عمران و معماری] سطح - رویه - پوشش
[برق و الکترونیک] سطح
[مهندسی گاز] سطح، رویه، سطحی
[صنعت] رویه، سطح، ظاهر
[ریاضیات] سطح
[آمار] رویه , سطح
[آب و خاک] سطح

به انگلیسی

• exterior or upper boundary of a thing, external part or layer; outward appearance
provide with a surface; make smooth or even; appear on the surface, rise up to the surface; appear
of or pertaining to a surface, external; superficial
the surface of something is the top part of it or the outside of it.
the surface of a situation is what can be seen easily rather than what is not immediately obvious.
if someone or something under water surfaces, they come up to the surface of the water.
when a piece of news or information surfaces, it becomes known and people start talking about it.
to scratch the surface: see surface.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیبیرون، نما، سطح، تراز، رویه، سطحی، تسطیح ...معانی متفرقهرو، برونه، پوسته، بالایه، پوشش، ( جسم هند ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: the exterior boundary of something. • مترادف: face, outside • ...جمله های نمونه1. surface forces نیروهای زمینی دریایی 2. surface friendship دوستی ظاهری 3. surface mail is c ...مترادفبیرون ( اسم ) similitude, surface نما ( اسم ) face, view, facing, index, air, front, exponent, ...بررسی تخصصی[عمران و معماری] سطح - رویه - پوشش [برق و الکترونیک] سطح [مهندسی گاز] سطح، رویه، سطحی [صنعت] رویه، س ...انگلیسی به انگلیسیexterior or upper boundary of a thing, external part or layer; outward appearance provide with a sur ...
معنی surface، مفهوم surface، تعریف surface، معرفی surface، surface چیست، surface یعنی چی، surface یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف s، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف s، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف s، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف s
کلمه بعدی: surface acoustic wave
اشتباه تایپی: سعقبشزث
آوا: /سرفیس/
عکس surface : در گوگل
معنی surface

پیشنهاد کاربران

تو جمله من به مهنی ( سطح یا مکانی ) اومده
لایه رویین جسمی
سطح زمین
Surface rental
اجاره زمین، حق الارض
سطح. متضادlow
قشر
قشر سلول => در پزشکی
. . . Since the App store surfaced 10 years ago
هنگامی که app store، ده سال پیش ظهور کرد. . .

ظهور کردن
فصل مشترک
On the surface
به ظاهر، ظاهراً
بروز دادن
روی دادن
( به عنوان فعل: ) پوشاندن، دربرگرفتن.
مثل:
. . . when the virus first surfaced in China . . .
که می تواند این طور ترجمه شود:
. . . زمانی که در ابتدا ویروس چین را دربرگرفت. . .
shallow
خوب جلوه دادن
پوسته . سطح
به منصه ی ظهورر رسیدن
به منصه ی ظهور رسیدن
مربوط به سطح ( زمین - آب . . . )
روبه رو شدن
مواجه شدن
بیرون آمدن، درز پیدا کردن به بیرون ( اطلاعات اخبار معمولا سری و . . . )

The recordings that surfaced of Mohammad Javad Zarif, including a blunt appraisal of the country’s internal power struggles
Associated Oress@
Outter surface
سطح بیرونی
منتشر شدن
آفتابی شدن، ظاهر شدن، حضور پیدا کردن
He doesn't surface
اون جایی آفتابی نمیشه
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما