suppress

/səˈpres//səˈpres/

معنی: موقوف کردن، خواباندن، فرو نشاندن، توقیف کردن، مانع شدن، منکوب کردن، پایمال کردن، سرکوب کردن، تحت فشار قرار دادن، فشاراوردن بر
معانی دیگر: خاموش کردن، واپس زدن، منع کردن، ملغی کردن، بستن، (خبر و غیره) سرپوش گذاشتن، خفه کردن، (از انتشار) جلوگیری کردن، خودداری کردن، جلوی خود را گرفتن، فروداشتن، (روانکاوی) سرکوب کردن، (عمدا) از خاطر زدودن، (ترشح غده و غیره) سد کردن، بند آوردن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: suppresses, suppressing, suppressed
مشتقات: suppressible (adj.), suppressive (adj.), suppressively (adv.), suppressor (suppresser) (n.)
(1) تعریف: to stop the activities or progress of, esp. by force.
مترادف: crush, quash, quell, stifle
متضاد: encourage, foster, incite
مشابه: check, gag, hinder, hush, put down, repress, restrain, snuff out, squash, subdue, throttle

- The government suppressed the rebellion.
[ترجمه ترگمان] دولت شورش را سرکوب کرد
[ترجمه گوگل] دولت این شورش را سرکوب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to keep back, as an emotion or urge.
مترادف: repress, restrain, smother, stifle
متضاد: express, show
مشابه: bridle, check, choke back, contain, control, govern, harness, inhibit, muffle, quench, subdue, swallow, withhold

- He couldn't suppress his grin.
[ترجمه ترگمان] او نمی توانست لبخندش را از بین ببرد
[ترجمه گوگل] او نمی توانست جلوی او را بگیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to keep from being published or disclosed.
مترادف: hush up, repress, silence, squelch
متضاد: disclose, publicize, spread
مشابه: conceal, gag, hush, muzzle, smother, stifle

- Reports of trouble were suppressed.
[ترجمه ترگمان] گزارش های مربوط به مشکلات سرکوب شد
[ترجمه گوگل] گزارش های مشکل سرکوب شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to hold back or arrest, as a blood flow or sneeze.
مترادف: arrest, curb, inhibit, restrain, stifle
مشابه: block, check, control, gulp, impede, stop

- This medicine should suppress your cough.
[ترجمه ترگمان] این دارو باید سرفه شما رو از بین ببره
[ترجمه گوگل] این دارو باید سرفه شما را سرکوب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. to suppress a cough
از سرفه خود داری کردن

2. to suppress a revolt
شورش را سرکوب کردن

3. to suppress one's tears
جلو گریه ی خود را گرفتن

4. he decided to suppress his whims and study his lessons
تصمیم گرفت هوس های خود را سرکوب کرده و درس های خود را مطالعه کند.

5. He who can suppress a moment's anger may prevent a day of sorrow.
[ترجمه ترگمان]کسی که بتواند خشم یک لحظه را سرکوب کند ممکن است از یک روز غم جلوگیری کند
[ترجمه گوگل]کسی که می تواند خشم لحظه ای را سرکوب کند ممکن است روزی از غم و اندوه را از بین ببرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. He continued to suppress the people and serve the imperialists.
[ترجمه ترگمان]او به سرکوبی مردم ادامه داد و به the خدمت کرد
[ترجمه گوگل]او همچنان به سرکوب مردم و خدمت به امپریالیست ها ادامه داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He tried to suppress a smile but felt the corner of his mouth twitch.
[ترجمه ترگمان]سعی کرد لبخند بزند، اما احساس کرد گوشه دهانش منقبض می شود
[ترجمه گوگل]او سعی کرد لبخند را سرکوب کند اما گوشه دهان او را احساس کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. It is probable that the medication will suppress the symptom without treating the condition.
[ترجمه ترگمان]این احتمال وجود دارد که این دارو، علایم بیماری را بدون درمان این بیماری سرکوب کند
[ترجمه گوگل]احتمال دارد که این دارو علائم را بدون درمان شرایط را سرکوب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. He could scarcely suppress a laugh.
[ترجمه ترگمان]به زحمت می توانست از خنده خودداری کند
[ترجمه گوگل]او به سختی می توانست خنده را سرکوب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. She couldn't suppress her anger/annoyance/delight.
[ترجمه ترگمان]او نمی توانست خشم و عصبانیت او را از بین ببرد
[ترجمه گوگل]او نمیتواند خشمش را تحمل کند / ناراحتی / لذت را سرکوب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Some drugs can suppress the appetite.
[ترجمه ترگمان]برخی داروها می توانند اشتها را سرکوب کنند
[ترجمه گوگل]برخی داروها می توانند اشتها را سرکوب کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Patsy had to clench her jaw to suppress her anger.
[ترجمه ترگمان]پتسی مجبور شد آرواره خود را گره کند تا عصبانیتش را پنهان کند
[ترجمه گوگل]پاتسی مجبور شد که فک او را خفه کند تا خشم او را سرکوب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. She tried to suppress a shiver of anticipation.
[ترجمه ترگمان]سعی کرد لرزشی از انتظار را از خود دور کند
[ترجمه گوگل]او سعی کرد تا ترس از پیش بینی را سرکوب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The autocratic government call out the army to suppress the workers'strike.
[ترجمه ترگمان]دولت استبدادی از ارتش خواست تا اعتصاب کارگران را سرکوب کند
[ترجمه گوگل]دولت مستبد از ارتش خواست تا سرکوب کارگران را سرکوب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. He was prepared to suppress rebellion by shooting down protesters.
[ترجمه ترگمان]او برای سرکوب شورش با تیراندازی به معترضان آماده شد
[ترجمه گوگل]او با تیراندازی معترضان آماده سرکوب شورش شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

موقوف کردن (فعل)
stop, abolish, suppress, finish, put an end, suspend

خواباندن (فعل)
stop, suppress, embed, appease, pacify, put to sleep, lull to sleep, cause to sleep, imbed, cause to subside, mollify, put an end to

فرو نشاندن (فعل)
curb, suppress, calm, appease, stanch, pacify, quell, quench, tranquilize, stifle, extinguish, distinguish, slack, lull, soften, oppress, mollify, repress

توقیف کردن (فعل)
grab, suppress, apprehend, arrest, book, confiscate, detain, distrain, embay, seize, intern, sequester, pull in, impound, sequestrate

مانع شدن (فعل)
stop, resist, suppress, bar, prevent, debar, balk, hinder, barricade, hamper, exclude, inhibit, rein, impede, stymie, hold back, hold up, interfere with, obstruct, obturate

منکوب کردن (فعل)
overwhelm, suppress, beat, subjugate

پایمال کردن (فعل)
overwhelm, suppress, override, inculcate, devastate, trample

سرکوب کردن (فعل)
suppress, repress

تحت فشار قرار دادن (فعل)
suppress, tension

فشاراوردن بر (فعل)
suppress

تخصصی

[کامپیوتر] موقوف کردن .
[حقوق] منع کردن، فرونشاندن، پایمال کردن

به انگلیسی

• crush, stop by force, put down; repress, hold back, stifle; silence, prevent from being disclosed; block, arrest, check (i.e. a flow of blood, etc.)
if an army or government suppresses an activity, they prevent it from continuing.
if someone suppresses a piece of information, they prevent it from becoming known.
if you suppress your feelings, you prevent yourself from expressing them.

پیشنهاد کاربران

سرپوش گذاشتن - لاپوشانی کردن - مخقفی کردن ( اطلاعات مهمی از مردم )
Bottle up
سرکوب کردن
۱. سرکوب کردن ۲. پنهان کردن ۳. مخفی کردن ۴. جلوگیری کردن، سد کردن
احتکار کردن ( مخفیانه اندوختن و ذخیره کردن )
[ریاضیات] حذف
حذف گرادیان :Suppress gradiant
متوقف
سرکوب کردن - در نطفه خفه کردن
سرکوبیدن
م. ث
نیازی نیست تا احساسات خودت را بِسَرکوبی.
Suppress himself : خودش رو سرکوب کنه، جلوی خودشو بگیره
در مورد اینترنت و رسانه می توانیم بگوئیم
*فیلتر کردن*
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما