stumping

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی
سردرگم کننده؛ گیج کننده؛ دشوار و درمانده کننده؛ چیزی که حل آن متخصصان را به دردسر می اندازد.
🔸 مثال ها
The scientists are facing a stumping question.
دانشمندان با پرسشی دشوار و سردرگم کننده روبه رو هستند.
...
[مشاهده متن کامل]

It was a stumping problem that even experienced engineers couldn't solve.
این مسئله چنان دشوار و پیچیده بود که حتی مهندسان باتجربه هم نتوانستند آن را حل کنند.
The report raises several stumping questions about the country's economy.
این گزارش چند پرسش پیچیده و سردرگم کننده درباره اقتصاد کشور مطرح می کند.

Stumping for vote :
تقلا کردن برای رای