string something together

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• چیزی را سر و هم کردن | به هم وصل کردن
• چیزی را به زور کنار هم چیدن | با هزار زحمت ساختن
• چیزی را منظم و منسجم کردن | ترتیب دادن
🔸 مثال ها:
He was so nervous that he couldn't string two words together.
...
[مشاهده متن کامل]

آن قدر مضطرب بود که نمی توانست دو کلمه هم درست به هم ربط بدهد.
The speaker rambled for ten minutes but couldn't string a coherent sentence together.
سخنران ده دقیقه حرف زد، اما نتوانست حتی یک جمله منسجم و درست وحسابی بگوید.
People criticize him because he can't string a simple argument together.
مردم از او انتقاد می کنند، چون حتی نمی تواند یک استدلال ساده و منسجم ارائه دهد.