stopped


معنی: موقوف
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. ali stopped his opponent in five rounds
علی حریف خود را در پنج راند شکست داد.

2. he stopped at the red light
او جلو چراغ قرمز توقف کرد.

3. he stopped for a moment in his talk
برای لحظه ای در صحبت کردن مکث کرد.

4. he stopped over to visit his aunt briefly
برای دیدار کوتاهی از عمه اش درنگ کرد.

5. i stopped by at the office
به اداره سر زدم.

6. i stopped by to say hello
سری زدم که عرض سلام بکنم !

7. i stopped him from spending all his money
او را از خرج تمام پولش باز داشتم.

8. i stopped the cracks in the windows with adhesive tape
با نوار چسب درز پنجره ها را گرفتم.

9. pari stopped her own ears with cotton
پری گوش های خودش را با پنبه بست.

10. she stopped cold
کاملا از حرکت بازایستاد.

11. she stopped in paris en route to rome
در راه رم در پاریس توقف کرد.

12. she stopped short and began to listen
ناگهان ایستاد و شروع کرد به گوش فرا دادن.

13. tanks stopped the entrance to the palace
تانک ها راه ورود به کاخ را گرفتند.

14. they stopped her from committing suicide
او را از خودکشی بازداشتند.

15. we stopped at a few points
در چند محل توقف کردیم.

16. her heart stopped
قلبش باز ایستاد.

17. mud has stopped the pipes
گل لوله ها را گرفته است.

18. the car stopped in front of the red light
اتومبیل جلو چراغ قرمز ایست کرد.

19. the doctor stopped the wound's bleeding
دکتر خونریزی زخم را بند آورد.

20. the motor stopped with a sigh
موتور با صدای آه مانندی از کار افتاد.

21. the police stopped the robber's car
پلیس اتومبیل دزدان را متوقف کرد.

22. the traffic stopped
ترافیک بند آمد.

23. the train stopped
ترن ایستاد

24. my nose is stopped and i have a sore throat
دماغم گرفته است و گلو درد دارم.

25. my watch has stopped working
ساعتم کار نمی کند.

26. recently she has stopped criticizing
اخیرا دست از انتقاد کشیده است.

27. the bottle-tops were stopped with wads of cotton
سر بطری ها را با گلوله هایی از پنبه بسته بودند.

28. the sink is stopped again
دستشویی دوباره گرفته است.

29. a problem that has stopped the industrial experts
مسئله ای که کارشناسان صنعتی را سردرگم کرده است

30. an hour ago it stopped raining and then it started again
یک ساعت پیش باران ایستاد و سپس دوباره شروع شد.

31. on the way, we stopped three times for fueling and rest
در راه سه بار برای سوخت گیری و استراحت توقف کردیم.

32. countries at war should be stopped from destroying and wasting one another
به کشورهایی که با هم در جنگ هستند نباید اجازه داد یکدیگر را خراب و نابود بکنند.

33. the motor went phut and stopped
موتور پت پت کرد و خاموش شد.

34. the train slowed down, shuddered, and stopped
قطار آهسته شد،به لرزه درآمد و ایستاد.

35. i have a cold and my nose is stopped up
سرماخورده ام و دماغم گرفته است.

36. the doctor cauterized the wound and the bleeding stopped
دکتر زخم را سوزاند و خونریزی آن بند آمد.

37. the driver blinked his lights twice and then stopped the car
راننده دوبار چراغ ها را خاموش و روشن نمود و سپس ماشین را متوقف کرد.

38. they are so wrapped up in their children that they have stopped socializing
آنقدر سرگرم بچه های خود هستند که دیگر با کسی معاشرت نمی کنند.

مترادف ها

موقوف (صفت)
suspended, stopped

پیشنهاد کاربران

متوقف - توقف کردن
گذشته stopبه معنای متوقف شدن . ایستادن در گذشته
متوقف کردند
They have stopped me in your mind and heart
False emotional partner
جلوی من را در ذهن و قلبتان گرفته اند
شریک احساسی کاذب
با شما کاری ندارم
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما