🔸 معادل فارسی:
• به هم دوختن / کنار هم چیدن ( در معنای مجازی )
• ( در موردِ اطلاعات یا ایده ها ) ترکیب کردن / پیوند دادن
• ( با بارِ منفی ) از رویِ هم چیدنِ اطلاعات برایِ ساختنِ یک نظریه یا داستانِ بی اساس
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
• "Critics argue that the administration stitches together selective intelligence to justify its military actions. "
( منتقدان استدلال می کنند که دولت، اطلاعاتِ گزینشی را به هم می دوزد تا اقداماتِ نظامیِ خود را توجیه کند. )
• "Some media outlets are accused of stitching together unrelated events to create a narrative of crisis. "
( برخی از رسانه ها به کنار هم چیدنِ رویدادهایِ غیرمرتبط برایِ ساختِ یک روایتِ بحرانی متهم شده اند. )
• "The researcher was criticized for stitching together data from different studies to support a flawed hypothesis. "
( این پژوهشگر به خاطر ترکیب کردنِ داده هایِ مطالعاتِ مختلف برایِ حمایت از یک فرضیه یِ ناقص، موردِ انتقاد قرار گرفت. )
• به هم دوختن / کنار هم چیدن ( در معنای مجازی )
• ( در موردِ اطلاعات یا ایده ها ) ترکیب کردن / پیوند دادن
• ( با بارِ منفی ) از رویِ هم چیدنِ اطلاعات برایِ ساختنِ یک نظریه یا داستانِ بی اساس
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
( منتقدان استدلال می کنند که دولت، اطلاعاتِ گزینشی را به هم می دوزد تا اقداماتِ نظامیِ خود را توجیه کند. )
( برخی از رسانه ها به کنار هم چیدنِ رویدادهایِ غیرمرتبط برایِ ساختِ یک روایتِ بحرانی متهم شده اند. )
( این پژوهشگر به خاطر ترکیب کردنِ داده هایِ مطالعاتِ مختلف برایِ حمایت از یک فرضیه یِ ناقص، موردِ انتقاد قرار گرفت. )