steady

/ˈstedi//ˈstedi/

معنی: محکم، پر پشت، ثابت، پی در پی، استوار، مداوم، متین، یک نواخت، استوار یا محکم کردن
معانی دیگر: ناجنبا، بی حرکت، بی جنبش، بی تحرک، بی تکان، لق نکردنی، پیوسته، ایستا، یکجور، بی مکث، بی وقفه، همیشگی، دائم، تغییر ناپذیر، یک روند، قرص، آرام، قوی، قابل اطمینان، ثابت قدم، موقر، منظم، به طور یکنواخت یا مداوم یا بی تکان، (کشتی) تغییر جهت ندهنده (حتی در توفان)، راست رو، بی تغییر، (ندا) آرام و مهیاباش !، خونسرد باش !، دستپاچه نشو!، (ندا) کشتی را در همین مسیر یا جهت نگهدارید!، (امریکا - عامیانه) دوست دختر یا پسر دائمی (که با کسی دیگر بیرون نمی رود)، ناجنبا کردن، بی حرکت کردن، ثابت یا ایستا کردن، یک جور کردن، استوار کردن، محکم کردن، پیوسته ویکنواخت کردن، ساکن شدن

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: steadier, steadiest
(1) تعریف: firmly fixed in position or solidly constructed; stable.
مترادف: firm, solid, stable
متضاد: rocky, unstable, unsteady
مشابه: balanced, fast, fixed, immovable, motionless, rigid, secure, set, sound, stationary, staunch, steadfast, stout, sturdy, substantial

- Do we have a steady table where we can put the microscope?
[ترجمه A.A] یک میز ثابت داریم که بتوانیم میکروسکوپ را روی آن بگذاریم؟
|
[ترجمه رابرت] یه میز محکم داریم که بتونیم میکروسکوپ رو روش بذاریم؟
|
[ترجمه گوگل] آیا میز ثابتی داریم که بتوانیم میکروسکوپ را در آن قرار دهیم؟
[ترجمه ترگمان] آیا ما یک میز ثابت داریم که در آن می توانیم میکروسکوپ را قرار دهیم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: having a continuous and regular movement, quality, or rate of development.
مترادف: constant, continuous, even, regular
متضاد: choppy, fluctuating, halting, irregular, sporadic, unsteady
مشابه: consistent, continual, fixed, habitual, incessant, inexorable, persistent, rhythmic, stable, steadfast, unbroken, unchanging, uniform, unremitting, unvarying

- They moved at a slow but steady pace.
[ترجمه A.A] آنها یواش و با سرعت ثابت حرکت کردند
|
[ترجمه Daniel] آنها آرام ولی با طمانینه حرکت کردند
|
[ترجمه رابرت] ترجمه رَوون و خودمونی : اونا آهسته اما پیوسته حرکت کردن. ( ما هم تو فارسی از اصطلاح آهسته و پیوسته استفاده می کنیم ، منظور اینم همینه )
|
[ترجمه گوگل] آنها با سرعت آهسته اما پیوسته حرکت کردند
[ترجمه ترگمان] با قدم های آهسته ولی یکنواخت حرکت کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: sober and controlled in temperament; calm.
مترادف: calm, even, sober
متضاد: excitable, flighty, temperamental
مشابه: balanced, collected, composed, cool, level, levelheaded, poised, sensible, serious, solid, stable, unflappable

- She remained steady amidst the chaos.
[ترجمه diavolo] با وجود هرج و مرج، او محکم و استوار باقی ماند.
|
[ترجمه گوگل] او در میان هرج و مرج ثابت ماند
[ترجمه ترگمان] او همچنان در میان آشوب باقی ماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: dependable; trustworthy.
مترادف: dependable, reliable, secure, sure, trustworthy
متضاد: flighty, unreliable
مشابه: constant, faithful, fast, loyal, solid, stable, stalwart, staunch, steadfast, true, unfailing

- He is the most steady player on our team.
[ترجمه M] او قوی ترین بازیکن در تیم ما هست
|
[ترجمه گوگل] او ثابت ترین بازیکن تیم ما است
[ترجمه ترگمان] او the بازیکن تیم ما است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: unshaking; firm.
مترادف: firm
متضاد: shaky, tremulous, unsteady, wobbly
مشابه: careful, deliberate, fast, methodical, resolved, solid, stable, steadfast, true, unwavering

- You need to hold the hammer with a steady hand.
[ترجمه گوگل] باید چکش را با دست ثابت نگه دارید
[ترجمه ترگمان] تو باید چکش رو با یه دست ثابت نگه داری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: unwavering in intention; resolute.
مترادف: determined, firm, resolute, unwavering
متضاد: irresolute
مشابه: devoted, fast, insistent, loyal, patient, persevering, persistent, relentless, single-minded, steadfast, stout, tenacious

- She remained steady in the pursuit of her goals.
[ترجمه گوگل] او در پیگیری اهداف خود ثابت قدم ماند
[ترجمه ترگمان] او در تعقیب اهداف خود ثابت ماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
حرف ندا ( interjection )
• : تعریف: calm yourself; control yourself.
مشابه: calm down, cool it

- Steady! We don't know all the facts yet.
[ترجمه گوگل] ثابت! ما هنوز همه حقایق را نمی دانیم
[ترجمه ترگمان] ! آروم ما هنوز همه حقایق رو نمیدونیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: steadies, steadying, steadied
• : تعریف: to make or keep steady or stable.
مترادف: fix, stabilize
متضاد: fluster, unsettle, unsteady, upset
مشابه: balance, brace, calm, collect, compose, fasten, firm, poise, secure, settle

- She was dizzy upon standing, but she managed to steady herself.
[ترجمه گوگل] وقتی ایستاد سرگیجه داشت، اما توانست خودش را ثابت نگه دارد
[ترجمه ترگمان] گیج شده بود، اما موفق شد خودش را ثابت نگه دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to become steady.
مترادف: stabilize
متضاد: falter, unsettle, waver
مشابه: balance, calm, fix, settle

- The rocking chair steadied moments after he got up.
[ترجمه گوگل] صندلی گهواره ای لحظاتی پس از بلند شدن او ثابت شد
[ترجمه ترگمان] صندلی گهواره ای در لحظاتی بعد از آن که از جایش بلند شد، تعادلش را حفظ کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
حالات: steadier, steadiest
مشتقات: steadily (adv.), steadyingly (adv.), steadiness (n.)
• : تعریف: in a steady manner; with firmness.
مترادف: firm
مشابه: deliberately, fast, securely, solidly, stably

- Hold the board steady while I cut it.
[ترجمه گوگل] در حالی که تخته را برش می زنم، آن را ثابت نگه دارید
[ترجمه ترگمان] تخته را محکم بگیر تا من آن را ببرم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. steady nerves
اعصاب آرام

2. steady does it!
آرام !،مواظب باش !،ملایم !،بی تکان !

3. a steady customer
مشتری همیشگی

4. a steady diet
رژیم خوراکی مداوم

5. a steady diet of reading and writing
برنامه ی مداوم خواندن و نوشتن

6. a steady gaze
نگاه خیره

7. a steady outpouring of research work
فوران مداوم آثار پژوهشی

8. a steady speed
سرعت یکنواخت

9. a steady wind
باد بی وقفه

10. a steady young man
یک مرد جوان مرتب و منظم.

11. the steady drip of water from the ceiling
چکیدن دایم آب از سقف

12. the steady flap of bird wings
صدای مداوم بال پرندگان

13. the steady press of enemy tanks
فشار مدام تانک های دشمن

14. go steady
(امریکا - خودمانی) به طور انحصاری با یک دوست دختر (یا پسر) معاشر بودن

15. slow and steady wins the race
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

16. warships maintained a steady rain of fire on the city
کشتی های جنگی به گلوله باران مداوم شهر پرداختند.

17. the rain was coming down steady
باران مداوما می بارید.

18. . . . a true wayfarer goes slow and steady
. . . رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

19. it is something to have a steady job these days!
این روزها داشتن یک شغل دایم چیز کمی نیست !

20. she looked at me with a steady regard
زل زل به من نگاه می کرد.

21. Our life is a movement, a tendency, a steady, ceaseless progress towards an unseen goal.
[ترجمه گوگل]زندگی ما یک حرکت است، یک گرایش، یک پیشرفت مداوم و بی وقفه به سوی یک هدف غیبی
[ترجمه ترگمان]زندگی ما جنبشی است، گرایشی یکنواخت و مداوم به سوی هدفی ناپیدا
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. A steady stream of visitors came to the house.
[ترجمه گوگل]یک جریان پیوسته از بازدیدکنندگان به خانه آمدند
[ترجمه ترگمان]چند نفر از مهمانان به خانه آمدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. He is a steady young man.
[ترجمه Sarah] او جوان قابل اعتمادی است
|
[ترجمه گوگل]او یک جوان ثابت است
[ترجمه ترگمان]جوان ثابتی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. The drummer beat out a steady rhythm while we marched.
[ترجمه گوگل]در حاليكه ما راهپيمايي مي كرديم، درامر يك ريتم ثابت مي زد
[ترجمه ترگمان]در همان حال که حرکت می کردیم، طبال با ریتم ثابتی حرکت می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. He has the advantage of a steady job.
[ترجمه گوگل]او مزیت یک شغل ثابت را دارد
[ترجمه ترگمان] اون برتری یه شغل ثابت رو داره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. The barometer has been steady for three days now.
[ترجمه گوگل]فشارسنج سه روز است که ثابت است
[ترجمه ترگمان] الان سه روز دیگه barometer ثابت مونده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. The roar of city traffic is a steady assault on one's nerves.
[ترجمه گوگل]غرش ترافیک شهری یک حمله مداوم به اعصاب است
[ترجمه ترگمان]غرش ترافیک شهر یک حمله یکنواخت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. She groped for the railing to steady her as she fell.
[ترجمه گوگل]او به دنبال نرده بود تا او را ثابت نگه دارد
[ترجمه ترگمان]کورمال کورمال به طرف نرده رفت تا او را همان طور که افتاده بود محکم نگه دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

محکم (صفت)
stable, firm, solid, dense, compact, compressed, adamantine, tough, strict, sturdy, strong, tight, tenacious, steel, secure, stout, frozen, substantial, buff, steady, well-set, meaty, pukka, pucka, two-handed

پر پشت (صفت)
dense, rich, thick, bushy, lush, exuberant, thick-set, steady

ثابت (صفت)
stable, permanent, firm, constant, lasting, true, loyal, fixed, pat, fiducial, immovable, hard and fast, changeless, invariable, inalterable, steady, resolute, indelible, staid, equable, immobile, incommutable, invariant, irremovable, thetic, thetical

پی در پی (صفت)
incessant, consecutive, successive, sequential, continual, steady, repeated, sequent

استوار (صفت)
stable, firm, constant, solid, tenacious, sound, steel, sure, secure, immovable, steady, consistent, steadfast, two-handed

مداوم (صفت)
stable, persistent, continuous, uninterrupted, steady, unremitting, continuing, ongoing, running

متین (صفت)
firm, sober, placid, steady, steadfast, demure, sedate, serene, staid, self-possessed

یک نواخت (صفت)
level, singsong, same, uniform, unisonant, unisonous, monotonous, invariable, steady, monotone, monotonic

استوار یا محکم کردن (فعل)
steady

تخصصی

[عمران و معماری] دایمی - پایدار - ماندگار - دایمی - آرام
[برق و الکترونیک] ماندگار، پایا
[مهندسی گاز] یکنواخت، مداوم، ثابت
[ریاضیات] پایا

انگلیسی به انگلیسی

• regular boyfriend, regular girlfriend
reinforce, stabilize; be stabilized
stable, set firmly in place; unfaltering, sure; constant, regular; calm, not easily flustered; reliable; firm, resolute
be careful!
something that is steady continues or develops gradually without any interruptions or sudden changes.
if an object is steady, it is firm and does not move about.
if a situation is steady, it is not likely to change quickly.
a steady look or voice is calm and controlled.
steady work is certain to continue for a long time.
a steady person is sensible and reliable.
when you steady something or when it steadies, it stops shaking or moving about.
when you steady yourself, you control and calm yourself.

پیشنهاد کاربران

حفظ تعادل
In the context of a liaison, “steady” refers to an exclusive romantic partner. It implies a committed and ongoing relationship.
در زمینه یک رابطه، "steady" به یک شریک عاشقانه انحصاری اشاره دارد. دلالت بر یک رابطه متعهد و مستمر دارد.
...
[مشاهده متن کامل]

“They’ve been steady for over a year now. ”
In a discussion about dating, someone might say, “I’m looking for a steady relationship, not just casual flings. ”
A friend might ask, “Are you still seeing that steady of yours?”

منابع• https://fluentslang.com/slang-for-liaison/
steady 5 ( ex ) ( stɛdi ) =used to tell sb to be careful, e. g. Steady! Don't fall off.
steady
steady 4 ( adj ) ( stɛdi ) =developing, growing, etc. gradually and in an even and regular way, e. g. We're making slow but steady progress. steadily ( adv ) , steadiness ( n )
steady
steady 3 ( v ) =to make sth sb calm, e. g. She took a few deep breaths to steady her nerves.
steady
steady 2 ( v ) =to stop changing and become regular again, e. g. Her heartbeat steadied. The dollar steadied against other major currencies. steady ( adv ) =in a way that doesn't change
steady
steady 1 ( v ) ( stɛdi ) =to stop sth sb or yourself from moving, shaking, or falling; to stop moving, shaking, or falling, e. g. She steadied herself against the wall.
steady
ثابت
( Sābet )
دیگر واژگانی که معنای نزدیکی دارند
Fixed: Barjā ( برجا )
Stable: Pāydār ( پایدار )
Constant: Pāyā ( پایا )
steady rhythm میشه ریتم یکنواخت
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : steady
✅️ اسم ( noun ) : steadiness / stead
✅️ صفت ( adjective ) : steady
✅️ قید ( adverb ) : steadily / steady
✅ صوت ( exclamation ) : steady
به اصطلاح امروزی: پایه
to get your balance again so that you do not fall.
سر پا کردن
سر پا کردن. وایستاندن
ایستادگی، مقاومت
به جای خود
Steady faithful ثابت قدم ،
steady ( adj ) = solid ( adj )
به معناهای : مستحکم، محکم، استوار، مقاوم/یک تکه، یکپارچه، یکدست/قابل اطمینان، قابل اعتماد، معتبر، محکمه پسند/با کیفیت، ایمن، دارای استاندارد بالا، مطمئن/بی وقفه، یکسره، یکریز، مداوم، پیوسته/ثابت، پابرجا، ماندگار/
steady ( adj ) = ثابت، پیوسته، مداوم، استوار، تزلزل ناپذیر، پایدار، یکنواخت، ثابت قدم، همیشگی، قرص، با ثبات، پی در پی، راسخ، محکم، پابرجا، ماندگار ، منظم
Definition = به روشی آرام ، تدریجی و منظم ، نه به طور ناگهانی یا غیرمنتظره اتفاق می افتد/حرکت نکردن یا تغییر ناگهانی/تحت کنترل/مورد استفاده قرار می گیرد برای توصیف کسی که می تواند اعتماد به نفس نشان دهد و قضاوت خوب و عمل به روشی منطقی داشته باشد/
...
[مشاهده متن کامل]

مترادف کلمه : constant
a steady friend = یک دوستی پایدار
examples :
1 - Progress has been slow but steady.
پیشرفت آهسته اما پیوسته بوده است.
2 - The procession moved through the streets at a steady pace.
این صفوف منظم با سرعتی ثابت در خیابان ها حرکت کرد.
3 - Orders for new ships are rising, after several years of steady decline.
پس از چندین سال کاهش مداوم ، سفارشات کشتی های جدید در حال افزایش است.
4 - I'll hold the boat steady while you climb in.
من قایق را ثابت نگه می دارم تا شما داخل آن شوید.
5 - Most rental prices have held steady this year.
اکثر قیمت های اجاره در سال جاری ثابت مانده است.
6 - Young people assume that if you are in a steady relationship, you don't have to worry about HIV.
جوانان تصور می کنند که اگر در یک رابطه پایدار هستید ، دیگر لازم نیست نگران HIV باشید.
7 - Owning your own home and having a steady job will help when applying for a loan.
داشتن خانه شخصی و داشتن یک شغل ثابت در هنگام درخواست وام کمک خواهد کرد.
8 - You need steady nerves to drive in city traffic.
برای رانندگی در ترافیک شهری به اعصاب استوار نیاز دارید.
9 - five years of steady economic growth
پنج سال رشد ثابت اقتصادی
10 - Painting these small details needs a steady hand.
نقاشی این جزئیات کوچک به یک دست ثابت نیاز دارد.
steady ( verb ) = ثابت ایستادن، یکنواخت شدن، آرام کردن، کنترل کردن ( بویژه احساسات و لرزش صدا ) ، ثابت نگه داشتن
Definition =برای جلوگیری از لرزش یا حرکت چیزی/آرام و کنترل شده ، یا کسی را وادار به این کار کند/
examples :
1 - The lift rocked slightly, steadied, and the doors opened.
بالابر اندکی تکان خورد ، ثابت شد و درها باز شد.
2 - Her heartbeat steadied.
ضربان قلب او یکنواخت ( منظم ) شد.
3 - She breathed in to steady herself.
او نفس ( عمیق ) کشید تا خودش را آرام کند.
4 - Two men were steadying the ladder.
دو مرد نردبان را ثابت نگه داشته بودند.
5 - He wobbled around on the bike and then steadied himself.
او با دوچرخه رفت و برگشت کرد و سپس خودش را ثابت نگه داشت.
6 - He steadied his rifle on the wall and fired.
او اسلحه خود را روی دیوار ثابت نگه داشت و تیراندازی کرد.
7 - Some people say that a drink will steady your nerves.
بعضی از افراد می گویند یک نوشیدنی اعصاب شما را آرام نگه می دارد.
8 - The stock market has steadied after a sharp fall in prices.
بازار سهام پس از سقوط شدید قیمت ها ثابت شده است.

یکنواخت
پشت دار
ثابت قدم معنای جامعی برای این کلمه بحساب میاد.
مترادفش هم constant ( ثابت ) است.
reliable; dependable; firm استوار و قابل اعتماد درثبات
ثابت، استوار
stable
فابریک ( مثل رفیق فابریک و صمیمی )
همین راه برو
یکنواخت، استوار
ادامه دار
fixed
مداوم، پیوسته
توسعه و رشد تدریجی و یکنواخت
پایدار

مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٣٢)

بپرس