stay

/steɪ//steɪ/

معنی: ایست، مانع، حائل، توقف، تکیه، نقطه اتکاء، توقفگاه، عصاء، توقف کردن، باقی ماندن، ماندن، باز داشتن، نگاه داشتن
معانی دیگر: کابل یا طناب سنگین (برای نگهداری دکل کشتی و غیره - guy هم می گویند)، مهار، سیم مهار، (با طناب یا سیم) مهار کردن، محکم کردن، (با تنظیم و تعدیل طناب ها) دکل را کج و راست کردن، مسیر کشتی را عوض کردن، (کشتی) چپ و راست رفتن، زیگزاگ رفتن، نگهدار، بند، پشتبند، شمع، پادیر، پشتاره، (از پلاستیک یا استخوان نهنگ و غیره) باریکه ی سفت که در یقه ی پیراهن یا شکم بند می گذارند، (جمع - انگلیس) شکم بند، کرست، پشتبند زدن، بند زدن، پادیر زدن، مهار کردن، حمایت کردن، پشتیبانی کردن، پشت و پناه بودن، ماندگار شدن، دوام آوردن، تاب آوردن، ادامه دادن، (در مسابقه یا رقابت و غیره) دوش به دوش حرکت کردن، برابری کردن، جلوگیری کردن، خودداری کردن، کند کردن، (حقوق) به تعویق انداختن، به بعد موکول کردن، تعویق، عقب اندازی، تاخیر، تعلیق، (گرسنگی یا تشنگی یا اشتها و غیره را) اقناع کردن، برطرف کردن، فرونشاندن، اقامت، ماندگاری، متوقف شدن یا کردن، باز ایستادن، باز ایستاندن، وایستادن، مکث کردن، (قدیمی) از کاری دست کشیدن، دست برداشتن، (قدیمی) مقابله کردن، جلو کسی ایستادن، ایستادگی کردن، (پوکر) جا نرفتن، توپ حریف را خواندن، (نادر) سرکوب کردن، (خصومت یا کشمکش را) خواباندن، آرام کردن، (قدیمی) در انتظار بودن، چشم به راه بودن، انتظار کشیدن، (عامیانه) طاقت، استقامت، پایداری، تاب و توان، مکک، سکون
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: stays, staying, stayed
(1) تعریف: to spend time in a place.
مترادف: remain
متضاد: leave
مشابه: abide, live, loaf, run, settle, tarry, wait

- She stayed at home for too long.
[ترجمه zahra] اون خانم زمان زیادی درخانه ماند
|
[ترجمه Erika] این دختر /خانم برای مدت خیلی طولانی ای در خانه ماند
|
[ترجمه دانیال] اون خانم مدت زمان زیادی در خانه ماند
|
[ترجمه محمدملک زاده] او ( خانم ) مدت زیادی را در خانه ماند
|
[ترجمه Y] او ( اشاره به اسم مؤنث ) زمان زیادی در خانه ماند
|
[ترجمه Mahdeih] اون خانم ( اشاره به مونث ) زمان زیادی در خانه ماند
|
[ترجمه شاینا] این خانم مدت زمان زیادی در خانه ماند
|
[ترجمه گوگل] او برای مدت طولانی در خانه ماند
[ترجمه ترگمان] مدت زیادی در خانه ماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to continue spending time in a place or with a group.
مترادف: abide, remain
متضاد: go, leave
مشابه: bide, continue, hang around, linger, loiter, tarry, visit

- Stay with us a few more minutes.
[ترجمه محمد] چند دقیقه ی باما بمان
|
[ترجمه دریت] چند دقیقه بیشتر با ما بمون
|
[ترجمه گوگل] چند دقیقه دیگر با ما باشید
[ترجمه ترگمان] چند دقیقه دیگه پیش ما بمون
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to reside on a temporary basis.
مترادف: sojourn
مشابه: abide, billet, camp, dwell, live, lodge, quarter, remain, reside, room, run, visit

- We stayed in town for six months.
[ترجمه S] ما شش ماه در شهر ساکن شدیم
|
[ترجمه گوگل] شش ماه در شهر ماندیم
[ترجمه ترگمان] ما ۶ ماه تو شهر موندیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to be a guest or lodger.
مترادف: lodge, room
مشابه: abide, bunk, quarter, sleep, visit

- We will stay at this hotel.
[ترجمه زهرا] مادراین هتل خواهیم ماند
|
[ترجمه گوگل] ما در این هتل اقامت خواهیم داشت
[ترجمه ترگمان] ما در این هتل اقامت خواهیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to remain in a particular condition or state.
مترادف: remain
متضاد: alter
مشابه: abide, bide, continue, dwell, endure, hold, keep, last, rest

- She stayed healthy.
[ترجمه گوگل] او سالم ماند
[ترجمه ترگمان] او سالم ماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to cause to stop or wait; halt.
مترادف: halt, stop
متضاد: advance
مشابه: arrest, block, check, delay, detain, foil, hinder, impede, kill, obstruct, stem, suspend, thwart

(2) تعریف: to detain from action; restrain.
مترادف: hold, restrain
مشابه: bind, constrain, control, curb, delay, detain, inhibit, rein in, stifle, suppress, withhold

(3) تعریف: to appease temporarily or curb.
مترادف: curb, pacify
مشابه: allay, alleviate, appease, mitigate, quell, quiet, relieve, restrain, satisfy

- She managed to stay her hunger.
[ترجمه زهرا] اوتوانسته گرسنگی خودش رانگه بدارد
|
[ترجمه گوریل انگوری] اوه گوه خوردن را ترجیح داد
|
[ترجمه گوگل] او توانست گرسنگی خود را حفظ کند
[ترجمه ترگمان] او توانسته بود از گرسنگی جان سالم به در ببرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to remain for the period of.
مشابه: loaf away

- She stayed five days at our house.
[ترجمه لالا] او پنج روز در خانه ی ما توقف کرد
|
[ترجمه گوگل] او پنج روز در خانه ما ماند
[ترجمه ترگمان] اون پنج روز تو خونه ما موند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of halting, being halted, or coming to a halt.
مترادف: halt, stop

(2) تعریف: a visit or temporary period of residence.
مترادف: sojourn, visit
مشابه: abode, residence

- Our stay in the city was short.
[ترجمه گوگل] اقامت ما در شهر کوتاه بود
[ترجمه ترگمان] اقامت ما در شهر کوتاه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a temporary suspension of a legal proceeding.
اسم ( noun )
(1) تعریف: an object used to support or steady something; brace.
مترادف: brace, support
مشابه: prop

(2) تعریف: a flat strip of metal, bone, or plastic used to stiffen part of a garment.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stays, staying, stayed
• : تعریف: to support or strengthen; give support to.
مترادف: brace, strengthen, support
مشابه: buttress, fortify, reinforce, shore up, stabilize, stake, steady, truss
اسم ( noun )
• : تعریف: a heavy rope or wire used to make a ship's masts steady.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stays, staying, stayed
• : تعریف: to support (a mast or the like) with a heavy rope or wire.

جمله های نمونه

1. stay around a little longer
قدری بیشتر بمان.

2. stay put until i come back
از جایت تکان نخور تا برگردم.

3. stay with the group, don't straggle!
با دیگران بمان،از دسته جدا نشو!

4. stay put
(عامیانه) آب از آب تکان نخوردن،کاری نکردن

5. stay the course (or stick the course)
دلسرد نشدن و کار را دنبال کردن

6. a stay of several months in england
اقامت چند ماهه در انگلیس

7. do stay tonight
حتما امشب بمان

8. his stay was of short duration
اقامت او کوتاه مدت بود.

9. temporary stay
اقامت موقت

10. the stay of execution
تعویق اعدام

11. to stay (at) home
(در) خانه ماندن

12. to stay healthy
سالم ماندن

13. to stay low
قایم شدن

14. to stay the distance in a long race
تا آخر یک مسابقه ی طولانی دوام آوردن

15. to stay the rise in prices
جلو زیاد شدن قیمت ها را گرفتن

16. to stay with a project
در کاری دوام آوردن

17. to stay up-to-date
در جریان آخرین اخبار (و غیره) بودن یا باقیماندن

18. a long stay in the hospital
ماندن طولانی در بیمارستان

19. a two-day stay in kashan
اقامت دو روزه در کاشان

20. a yearlong stay in kashan
اقامت یک ساله در کاشان

21. can't you stay for a bit?
آیا نمی توانی قدری بمانی ؟

22. she will stay to the end of june
او تا آخر ژوئن خواهد ماند.

23. some diseases stay dormant for a long time
برخی بیماری ها مدت ها در کمون باقی می ماند.

24. you can stay as long as you want
می توانی تا هر وقت بخواهی بمانی.

25. he would fain stay
او با کمال میل می ماند.

26. no rival could stay with him
هیچ رقیبی نمی توانست با او برابری کند.

27. she decided to stay in shiraz permanently
او تصمیم گرفت که در شیراز ماندگار شود.

28. she prolonged her stay by ten days
او توقف خود را ده روز طولانی تر کرد.

29. we elected to stay
ما ماندن را ترجیح دادیم.

30. zari decided to stay single for the rest of her life
زری تصمیم گرفت تا آخر عمر شوهر نکند.

31. are you going to stay there long?
آیا خیلی آنجا خواهی ماند؟

32. he was forced to stay in for a day
مجبور شد یک روز در داخل (خانه) بماند.

33. to do something to stay the bloodshed
برای جلوگیری از کشت و کشتار اقدام کردن

34. a glass of water to stay one's thirst
یک لیوان آب برای برطرف کردن تشنگی

35. a tale of his father's stay in paris
شرح اقامت پدرش در پاریس

36. during the time of his stay in kashan
در مدت اقامت او در کاشان

37. he decided to lengthen his stay in yazd
او تصمیم گرفت اقامت خود در یزد را طولانی تر کند.

38. he did not want to stay
نخواست بماند.

39. i would just as soon stay at home than go to a movie
ترجیح می دهم که به جای سینما رفتن در خانه بمانم.

40. i would rather like to stay
ترجیح می دهم (بیشتر دلم می خواهد) بمانم.

41. it paid the store to stay open evenings
برای دکان صرف داشت که شب ها باز بماند.

42. on his final day of stay in london
در واپسین روز اقامتش در لندن

43. please don't bother; we won't stay more than a few minutes
لطفا زحمت نکشید; ما چند دقیقه ای بیشتر نخواهیم ماند.

44. the second year of my stay in san diego
دومین سال اقامت من در سان دیگو

45. we cannot choose but (to) stay
چاره ای جز ماندن نداریم.

46. you have the option to stay or to go
شما می توانید بمانید یا بروید.

47. despite their insults, he managed to stay calm
علیرغم توهین های آنها او موفق شد که خونسردی خود را حفظ کند.

48. go back to your country and stay there!
به میهن خودت برگرد و آنجا بمان !

49. illness caused him to curtail his stay
بیماری موجب شد که از مدت اقامت خود بکاهد.

50. she is fat and wants to stay that way
او چاق است و میل دارد همانطور بماند.

51. she decided to forgo her vacation and stay by her uncle's bedside
او تصمیم گرفت از تعطیلات خود صرف نظر کند و در کنار بستر عمویش بماند.

52. he was aware of the impermanence of his stay in that town
او به غیر دایمی بودن اقامت خود در آن شهر واقف بود.

53. upon the expiration of the period of his stay in tehran
در پایان مدت اقامت او در تهران

مترادف ها

ایست (اسم)
stop, cessation, suspension, interval, standstill, stay, stand, halt, cease, close, period, timeout, caesura, flag stop, torpidity, stoppage

مانع (اسم)
stay, bar, hitch, let, shackle, fetter, dyke, dike, balk, hindrance, obstacle, barrier, impediment, hurdle, embargo, barricade, bamboo curtain, hedge, handicap, curtain, blockage, setback, drawback, snag, massif, crimp, lock, encumbrance, hindering, holdback, stumbling block

حائل (اسم)
stay, buffer, louver, louvre, guard, barrier, delimiter, buttress, stanchion, pall, coaming, shutter, stayer

توقف (اسم)
stop, cessation, suspension, pause, stay, stand, cease, close, syncope, flag stop, holdback, tarriance, stopple

تکیه (اسم)
stop, support, stay, emphasis, rest, reliance, prop

نقطه اتکاء (اسم)
stay, pivot, staddle, fulcrum, mainstay, sheet anchor

توقفگاه (اسم)
stay, stand

عصاء (اسم)
stay

توقف کردن (فعل)
stop, stay, stand

باقی ماندن (فعل)
stay, remain

ماندن (فعل)
settle, abide, stay, remain, be, stand, subsist, stall, lie, hang up

باز داشتن (فعل)
deter, stay, ban, forbid, interdict, bar, hold, arrest, detain, impeach, encumber, prevent, debar, dissuade, block, contain, impede, stow

نگاه داشتن (فعل)
stop, stay, tackle, hold, keep, guard, withhold, commemorate, refrain, retain, save, preserve

تخصصی

[حقوق] توقیف کردن (دادرسی)، متوقف ساختن (دادرسی)، به حالت تعلیق درآوردن، توقیف، توقف، تعلیق

به انگلیسی

• act of halting; visit, temporary residence; suspension of a legal proceeding; brace; small piece of bone or plastic used to stiffen part of a garment; heavy rope (nautical)
visit, spend time in a place; remain temporarily; lodge; remain in a specific state; stop, halt; wait; postpone, delay; restrain; appease
if you stay somewhere, you continue to be there and do not move away.
if you stay in a town, hotel, or at someone's house, you live there for a short time. verb here but can also be used as a count noun. e.g. ...during his two week stay in new york. during their stay they will also be going to melbourne.
if someone or something stays in a particular state or situation, they continue to be in it.
if you stay away from a place, you do not go there.
if you stay out of something, you do not get involved in it.
if you stay put, you remain somewhere.
if you stay in, you remain at home and do not go out.
if you stay on somewhere, you remain there.
if you stay out, you remain away from home.
if workers stay out, they remain on strike.
if you stay up, you remain out of bed at a later time than normal.

پیشنهاد کاربران

ایست ، مانع و. . . . . .
استراحت
ماندن
Be in a place
{عمران} مهار
ماندن، مثال:stay at home and relax:ماندن در خانه و استراحت کردن
i want to stay here and go swimming every day
موقت زندگی کردن در جایی
Live somewhere for a short time :اقامت کردن

تختهای بیمارستان در hospital stays
اقامت کردن در جایی ماندن
اقدام کردن
One wants to fall in love and how to stay in love
یکی میخواد برات عاشق شدن و چگونه در عشق عاشق ماندن را بیاموزه
منتظر ماندن. Be in plase
اقامت کردن ماندن
توقف، ماندن
مرسی😘
ماندن در جایی مانندstay at home
ماندن مثال stay with me با من بمون
مانع، جلو گیرى، رفتن
استراحت کردن ( در خانه )
مانع، ماندن
البته این کلمه در Reach 1 هم آمده است. 😊 💫
معنی: اقامت کردن
جمله: We should stay home because of the corona virus
Stay :اقامت کردن در یک مکان
در یکجا ماندن
ساکن یکجا شدن
Stay in touch with me
Let me know about you
I can be sure of the future with you
I am trying to form a life with the first logical and emotional opportunity
با من در ارتباط باش
از تو خبری داشته باشم
از اینده با تو اطمینان یابم
من در تلاشم برای تشکیل زندگی با اولین فرصت منطقی و هیجانی

Stay mins:example in korona vires we stay at home 🍡🍡معنی به فارسی برای إیرانی ها: ( ماندن )
🍦🍦🍦
ماندن
من ابن در سطح کانون زبان reach 1 هستم و این کلمه در کتاب ساپلیمنترى بؤک هست
Mins: example in the korona vires we stay at home🍩
ماندن

ماندن داخل خونه
باقی ماندن
stay ( حمل‏ونقل دریایی )
واژه مصوب: ماند 1
تعریف: اصطلاحی برای مشخص کردن وضعیت لنگر و زنجیر و شناور نسبت به‏ یکدیگر در هنگامی که شناور در لنگر است
اسم stay به معنای اقامت
اسم stay در اینجا به مفهوم اقامت است. stay یا اقامت به مدت زمان ماندن یا دیدار فردی از جایی ( شهر و کشور و . . . ) اشاره دارد. مثال:
?did you enjoy your stay in tokyo ( از اقامتت در توکیو لذت بردی؟ )

فعل stay به معنای ماندن و باقی ماندن
معادل فارسی فعل stay ماندن و باقی ماندن است.
- برای مدتی معین به بودن در جایی مشخص ادامه دادن، بدون هیچ حرکتی یا بدون ترک آن مکان. مثال:
to stay in bed ( در تخت ( باقی ) ماندن )
. i have a meeting at three so i can’t stay long ( من ساعت سه یک جلسه دارم بنابراین نمیتوانم زیاد بمانم. )
- بدون تغییر در حالت یا وضعیت مشخصی ماندن. مثال:
. we promised to stay friends for ever ( ما قول دادیم که تا ابد با هم دوست بمانیم. )
- به عنوان مهمان بصورت موقت در جایی زندگی کردن. مثال:
. my sister's coming to stay for a month ( خواهرم دارد می آید که یک ماه بماند. )

منبع: سایت بیاموز
Stay away from Chicago
ماندن ، اقامت ، توقف
به معنی زندگی کردن یا باقی ماندن
البته اسم فندوم استری کیدز هم استی هست
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما