stabilize

/ˈsteɪbəˌlaɪz//ˈsteɪbəlaɪz/

معنی: تثبیت کردن، استوار کردن، ثابت شدن، بحالت موازنه دراوردن، پایاساختن، پایاسازی
معانی دیگر: دارای ثبات کردن یا شدن، برجاکردن یا شدن، پابرجا کردن یا شدن، در واخ کردن یا شدن، پایا کردن یا شدن، استحکام بخشیدن، تحکیم کردن، ناجنبا کردن، محکم کردن یا شدن، متعادل کردن، متوازن کردن، ترازمند کردن، همتراز کردن، همسنگ کردن، در برابر تغییرات شیمیایی مقاوم کردن، واپار ناپذیر کردن، پردوام کردن، دیرپای کردن یا شدن، پابرجا شدن یاکردن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stabilizes, stabilizing, stabilized
(1) تعریف: to make firm, steady, or stable.
متضاد: destabilize
مشابه: balance, fix, settle, steady

(2) تعریف: to hold or keep at a particular level, degree, quantity, or position.
مشابه: balance
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: stabilization (n.)
• : تعریف: to become steady, firm, unwavering, or fixed.
مشابه: fix, steady

- The passengers felt much better once the ship had stabilized.
[ترجمه گوگل] پس از تثبیت کشتی، مسافران احساس بسیار بهتری داشتند
[ترجمه ترگمان] وقتی کشتی ثابت شد، مسافران احساس بهتری داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. in order to stabilize prices
به منظور تثبیت قیمت ها

2. a chemical substance to stabilize a fabric
ماده ی شیمیایی برای پردوام کردن پارچه

3. the government's actions to stabilize the country's economy
اقدامات دولت برای ثبات بخشیدن به اقتصاد کشور

4. The gyroscope in tank is used to stabilize the aim system of the gun.
[ترجمه گوگل]ژیروسکوپ در تانک برای تثبیت سیستم هدف اسلحه استفاده می شود
[ترجمه ترگمان]از ژیروسکوپ در مخزن برای تثبیت سیستم هدف اسلحه استفاده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. It is anticipated that inflation will stabilize at 3%.
[ترجمه گوگل]پیش بینی می شود که تورم در سطح 3 درصد تثبیت شود
[ترجمه ترگمان]پیش بینی می شود که تورم در ۳ درصد تثبیت شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. His blood pressure tended to stabilize.
[ترجمه گوگل]فشار خون او به تثبیت تمایل داشت
[ترجمه ترگمان]فشار خون او تثبیت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Officials hope the move will stabilize exchange rates.
[ترجمه گوگل]مقامات امیدوارند این اقدام باعث تثبیت نرخ ارز شود
[ترجمه ترگمان]مقامات امیدوارند که این حرکت نرخ ارز را تثبیت کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. But the shift may stabilize at a point that falls short of a fully developed subject culture.
[ترجمه گوگل]اما این تغییر ممکن است در نقطه ای تثبیت شود که از فرهنگ موضوعی کاملاً توسعه یافته فاصله دارد
[ترجمه ترگمان]اما این تغییر ممکن است در نقطه ای ثابت شود که کوتاه از یک فرهنگ کاملا توسعه یافته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. The private sector was to be harnessed to stabilize - if not increase - local employment.
[ترجمه گوگل]قرار بود از بخش خصوصی برای تثبیت - اگر نه افزایش - اشتغال محلی استفاده شود
[ترجمه ترگمان]بخش خصوصی باید مهار شود تا تثبیت شود - اگر کار محلی افزایش نیابد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. It would be very tricky to try to stabilize the region without the support of other countries.
[ترجمه گوگل]تلاش برای ایجاد ثبات در منطقه بدون حمایت سایر کشورها بسیار دشوار خواهد بود
[ترجمه ترگمان]تلاش برای تثبیت منطقه بدون حمایت کشورهای دیگر بسیار دشوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. The tumors regressed and then they appeared to stabilize.
[ترجمه گوگل]تومورها پسرفت کردند و سپس به نظر می رسید که ثابت می شوند
[ترجمه ترگمان]تومور پسرفت کرده و سپس به نظر می رسد که تثبیت شده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Eventually the ground seemed to stabilize and there was a long silence during which the mist curled slowly upwards.
[ترجمه گوگل]سرانجام به نظر می رسید که زمین تثبیت شده است و سکوتی طولانی برقرار شد که در طی آن مه به آرامی به سمت بالا پیچید
[ترجمه ترگمان]به نظر می رسید که بالاخره زمین ثابت شد و سکوتی طولانی برقرار شد که مه آهسته به سمت بالا جمع شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Although officials have insisted reform policies to stabilize the economy and further capitalism will remain on track, analysts are skeptical.
[ترجمه گوگل]اگرچه مقامات اصرار دارند که سیاست های اصلاحی برای تثبیت اقتصاد و سرمایه داری بیشتر در مسیر باقی بماند، تحلیلگران در این مورد تردید دارند
[ترجمه ترگمان]اگرچه مقامات اصرار دارند که سیاست های اصلاحات برای تثبیت اقتصاد و ثبات بیشتر در مسیر باقی بماند، تحلیلگران مردد هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Ancient and well-established episcopal churches tended to stabilize subsequent urban development.
[ترجمه گوگل]کلیساهای اسقفی باستانی و تثبیت شده تمایل به تثبیت توسعه شهری بعدی داشتند
[ترجمه ترگمان]کلیساهای باستانی که به خوبی تاسیس شده اند، تمایل به تثبیت توسعه شهری بعدی دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

تثبیت کردن (فعل)
avouch, stabilize, reinstate, confirm, fixate

استوار کردن (فعل)
firm, fix, stabilize, pitch

ثابت شدن (فعل)
fix, stabilize

بحالت موازنه دراوردن (فعل)
stabilize, poise

پایا ساختن (فعل)
stabilize

پایاسازی (فعل)
stabilize

تخصصی

[عمران و معماری] تثبیت - تثبیت کردن
[مهندسی گاز] تثبیت کردن، بحالت موازنه درآوردن

انگلیسی به انگلیسی

• make stable; become stable; maintain a given level (also stabilise)
if something stabilizes or is stabilized, it becomes stable.

پیشنهاد کاربران

⚫ ( زبان ما درحال گذار به واژه های درست و گاه تازه است )

⚫ واژه ی برنهاده: پایدار ساختن

⚫ نگارش به خط لاتین: Pāydār sāxtan

⚫ همه ی پیشنهادها برابرنهاده های یک یا چندیِک از اینها اند:
...
[مشاهده متن کامل]

فرهنگستان زبان و ادب، پارسی انجمن، بازدیسان پارسی، دکتر حیدری ملایری، دکتر حسابی، دکتر ادیبسلطانی

⚫ سایِن ها ( nuances ) را باهم جابجا نشناسیم.

stabilize ( v ) ( steɪbəˌlaɪz ) =to become or to make sth become firm, steady, and unlikely to change; to make sth stable, e. g. The patient's condition stabilized. stabilization ( n )
stabilize
تثبیت کردن . ثابت کردن، به حالت موازنه درآوردن، پابرجا شدن، پابرجا کردن، استوار کردن، ثابت شدن، پایا ساختن، تثبیت کردن، علوم مهندسی: به حالت موازنه در آوردن، قانون فقه: تثبیت کردن، علوم نظامی: به حال تعادل درآوردن، تثبیت مسیر
تثبیت شدن
It could threaten the peace and stability of the region : این می توانست صلح و پایداری منطقه را تهدید کند.
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : stabalize
✅️ اسم ( noun ) : stability / stabilization
✅️ صفت ( adjective ) : stable
✅️ قید ( adverb ) : stably
به پایداری و ثبات رسیدن
سرپا شدن
پایدار کردن
متعادل کردن
محافظت کردن در مقابل تغییرات، حفظ کردن
نجات دادن بیمار از خطر مرگ
ثبات بخشی، پابرجاسازی
در مورد در معنی روغن کاری کردن هم داره
تثبیت کردن
بی حرکت کردن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٦)

بپرس