square

/ˈskwer//skweə/

معنی: محوطه، میدان، عرصه، چهار گوش، مربع، مجذور، توان دوم، چارگوش، چارگوش، راست حسینی، جذر، مربع، چهار گوش، برابر، حسابی، منظم، گوشه دار، منصف، واریز کردن، وفق دادن، مربع کردن، مجذور کردن، چهارگوش کردن، بتوان دوم بردن، جور دراوردن، مستقیما
معانی دیگر: هر چیز تقریبا مربع: چهار گوشه، چهاربر، تخته، راست بر، (خیابان بندی شهر) میدان، میدانگاه، هر چیز تقریبا مکعب شکل، تاس دیس، قالب، (ریاضی) توان دوم، به توان دوم رساندن، مکعب کردن، به شکل چهارگوش درآوردن، (خط را) صاف کردن، راست کردن، صاف نگهداشتن، راست نگهداشتن، قائم کردن، تسویه کردن، برابر کردن، ترتیب دادن، مساوی شدن یا کردن، تطبیق کردن، مطابق کردن، سربه سرکردن، متوازن، تسویه شده، صریح، موکد، رک، بی شائبه، بی چون و چرا، بی بروبرگرد، (اندازه گیری سطح) مربع، پهن، (دارای پهنای بیش از درازا) مربع مانند، کت و کلفت، ستبر، تنومند، (عامیانه) کامل، سیرکننده، قانع کننده، بسنده، درست و حسابی، (امریکا - خودمانی) قدیمی مسلک، امل، کهنه پرست، دقیقا، یکراست، دارای مقطع مربع یا چهار گوش، صادق، درستکار، امین، بی شیله پیله، راستگو، منصفانه، با انصاف و مروت، صادقانه، مربع (دارای چهار گوشه و چهار پهلوی برابر)، (شطرنج یا چکرز و غیره) خانه، ساختمان های دور میدان، گونیا، خط کش راست گوشه، (سطح چیزی را) خانه خانه کردن، دارای خانه های مربع کردن، شطرنجی کردن، (قدیمی ـ خودمانی) رشوه دادن، هموار، مسطح، (کشتیرانی) عمود بر دکل، عمود، زاویه دار، مرتب، عادلانه
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a rectangle whose four sides are of equal length.
مشابه: check, quadrate

- Each of the floor tiles has the shape of a square.
[ترجمه Ssss] کاشی کف دارای شکل های مربعی است
|
[ترجمه ترگمان] هر یک از کاشی های کف زمین شکل یک مربع دارد
[ترجمه گوگل] هر کاشی کف دارای یک مربع است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: something resembling or having the form of such a rectangle.

(3) تعریف: any of the spaces on a chess or checker board.

- In chess, the king can only move to one adjoining square, but it can move in any direction.
[ترجمه ترگمان] در شطرنج، پادشاه فقط می تواند به یک میدان مجاور برود، اما می تواند به هر جهت حرکت کند
[ترجمه گوگل] در شطرنج، پادشاه تنها می تواند به یک مربع مجاور حرکت کند، اما می تواند در هر جهت حرکت کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an open-air space or plaza within a town or city.
مترادف: plaza
مشابه: common, piazza

- There is a large statue in the middle of the town square.
[ترجمه Hasti] یک مجسمه بزرگ در وسط میدان شهر وجود دارد
|
[ترجمه ترگمان] یک مجسمه بزرگ در وسط میدان شهر وجود دارد
[ترجمه گوگل] یک مجسمه بزرگ در وسط میدان شهر وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a instrument having straight edges and a right angle used to draw or test right angles.

(6) تعریف: the result of multiplying a number by itself.

- Sixteen is the square of four.
[ترجمه N.Z] شانزده، چهار متر مربع است
|
[ترجمه ترگمان] شانزده چهار متر مربع است
[ترجمه گوگل] شانزده مربع چهار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: (informal) one who is conventional, conservative, or old-fashioned.
مشابه: conservative, fuddy-duddy, mossback, traditionalist

- He's such a square; he would never go to a jazz club, much less a rock concert.
[ترجمه ترگمان] او خیلی مربعی است؛ هرگز به یک باشگاه جاز نمی رود، خیلی کم تر از یک کنسرت راک
[ترجمه گوگل] او چنین مربعی است او هرگز به یک باشگاه جاز وارد نمی شود، خیلی کمتر یک کنسرت راک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: squares, squaring, squared
(1) تعریف: to cut, reduce, or make into a square or rectangular shape.
مشابه: cube, dice

- This machine squares the tiles.
[ترجمه ترگمان] این ماشین کاشی ها را به حداقل می رساند
[ترجمه گوگل] این ماشین کاشی ها را می پوشاند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to put straight or even.
مشابه: align, level, right, straighten

- He squared the blankets on the bed.
[ترجمه ترگمان] پتو را روی تخت صاف کرد
[ترجمه گوگل] او پتو را روی تخت گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to settle.
مترادف: resolve, settle
مشابه: reconcile, rectify, right, satisfy

- They finally squared their old differences, and now they're friends again.
[ترجمه ترگمان] آن ها بالاخره تفاوت های قدیمی خود را تقسیم کردند، و حالا دوباره دوست شده بودند
[ترجمه گوگل] آنها نهایت اختلافات قدیمیشان را تقسیم کردند و حالا هم دوستان هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to bring (something) into harmony or agreement with something else.
مشابه: balance, coordinate, harmonize

- He found he could not square his conscience with what he had done, and he was consumed with guilt.
[ترجمه ترگمان] متوجه شد که نمی تواند وجدان خود را با کاری که انجام داده بود، آزاد کند، و احساس گناه می کرد
[ترجمه گوگل] او متوجه شد که نمیتواند وجدانش را با آنچه که انجام داده بود، کنار بگذارد، و او با گناه میمیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to multiply (a number) by itself.

- When you square eight, you get sixty-four.
[ترجمه ترگمان] وقتی هشت سالم شد شصت و چهار دلار می گیری
[ترجمه گوگل] هنگامی که شما هشت برابر می شوید، شصت و چهار ساله می شوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: square away
• : تعریف: to agree (usu. fol. by with).
مترادف: accord, agree, correspond
مشابه: coincide, comport, conform, jibe, tally

- His story does not square with the facts.
[ترجمه ترگمان] داستان او به حقایق بستگی ندارد
[ترجمه گوگل] داستان او با واقعیت ها نادیده گرفته می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
حالات: squarer, squarest
(1) تعریف: formed with four equal sides that enclose four right angles.

- The kitchen table is square, and the dining table is round.
[ترجمه N.Z] میز آشپز خانه مربعی است، ومیز ناهار خوری گرد است.
|
[ترجمه ترگمان] میز آشپزخانه مربعی است و میز ناهارخوری گرد است
[ترجمه گوگل] میز آشپزخانه مربع است و میز ناهار خوری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: pertaining to any unit of measure in the form of a square.

- a square yard
[ترجمه ترگمان] یک حیاط چهارگوش؛
[ترجمه گوگل] یک حیاط مربع
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: having form or dimensions that approximate those of a square.
مشابه: quadrate

(4) تعریف: forming a right angle; perpendicular.
مترادف: perpendicular, right
مشابه: straight

(5) تعریف: characterized by sturdiness.
مشابه: solid, sturdy

- a square build
[ترجمه ترگمان] یک ساختمان مربع
[ترجمه گوگل] یک مربع ساخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: honest; direct; equitable.
مترادف: equitable, fair, honest, just
متضاد: crooked, underhanded
مشابه: direct, even

- a square deal
[ترجمه ترگمان] یه معامله چهارگوش
[ترجمه گوگل] معامله مربع
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: having no further obligations; paid up.
مشابه: even-steven, quits

(8) تعریف: (informal) conventional, conservative, or old-fashioned.
متضاد: trendy
مشابه: conservative, conventional, old-fashioned, straight, uptight
قید ( adverb )
حالات: squarer, squarest
مشتقات: squarish (adj.), squareness (n.)
(1) تعریف: at right angles.

(2) تعریف: in the shape of a square or rectangle.

(3) تعریف: in a direct or straightforward manner; honestly.
مترادف: honestly, squarely, straight
مشابه: directly, right

جمله های نمونه

1. square kilometer
کیلومتر مربع

2. square rigs
بادبان های چهار گوش

3. square root
جذر،ریشه ی دوم

4. square away
1- (به ویژه در مشت زنی) گارد گرفتن،حالت دفاعی گرفتن 2- بادبان ها را جوری تنظیم کردن که کشتی در جهت باد حرکت کند

5. square off
(به ویژه در مشت زنی) حالت تدافعی یا تهاجمی به خود گرفتن،گارد گرفتن

6. square oneself
(عامیانه) اشتباه خود را جبران کردن،خسارت دادن،پوزش خواستن

7. square the circle
1- (در هندسه ی اقلیدسی غیر ممکن است) دایره را تربیع کردن 2- کار ظاهرا غیر ممکن را انجام دادن،به کار غیر ممکن پرداختن

8. square up
1- (حساب را) تسویه کردن،کاری را فیصله دادن 2- حالت مخالفت به خود گرفتن،خود را برای زد و خورد جمع و جور کردن

9. a square deal
رفتار منصفانه

10. a square has four sides
مربع چهار ضلع دارد.

11. a square jaw
فک مربع

12. a square meal
یک خوراک درست و حسابی

13. a square of cloth
یک تخته پارچه

14. a square refusal
امتناع صریح

15. a square tower
برج چهارگوش

16. push square pegs into round holes
میخ های چوبی چهارگوش را در سوراخ های گرد فروکن.

17. ten square meters
ده متر مربع

18. to square a rod
میله ای را چهارگوش کردن

19. to square a statement with the facts
اظهاری را با واقعیات مطابق کردن

20. to square a surface with a straight edge
سطح چیزی را با شمشه صاف کردن

21. to square accounts
حساب ها را تسویه کردن

22. to square one's shoulders
شانه های خود را صاف نگهداشتن

23. to square oneself with another
به حساب کسی رسیدن

24. to square the score of a game
امتیازهای دو طرف مسابقه را برابر کردن

25. trafalgar square
میدان ترافالگار

26. a round square does not subsist
دایره ی مربع به عقل نمی گنجد.

27. he was square in all his dealings
در کلیه ی معاملاتش امانت را رعایت کرد.

28. in that square the roughnecks brawled every night
در آن میدان،هر شب لات ها کشمکش و جنجال می کردند.

29. the largest square in the city
وسیع ترین میدان شهر

30. fair and square
(عامیانه) دادگرانه و درستکارانه

31. on the square
1- عمود (بر چیزی)،در حالت 90 درجه 2- (عامیانه) منصفانه،صادقانه

32. out of square
1- غیرعمود،مایل،کمتر از 90 درجه 2- (عامیانه) ناجور،ناسازگار،نامتوافق،نامنظم

33. 3 is the square root of 9
3 ریشه ی دوم 9 است.

34. a man of square shoulders
مرد چهار شانه

35. nine is the square of three
9 مجذور 3 است.

36. demonstrators converged in tajrish square
تظاهرکنندگان در میدان تجریش به هم ملحق شدند.

37. streets radiating from the square
خیابان هایی که از میدان منشعب می شوند

38. the brick house was square in outline
نمای بیرونی خانه ی آجری مستطیل بود.

39. the building faces the square
روی ساختمان به طرف میدان است.

40. to make an account square
حساب را موازنه کردن

41. you can't bore a square hole with a gimlet
با مته نمی توانی سوراخ چهارگوش ایجاد کنی.

42. back to (or at) square one
از اول،ازخان اول،دوباره از سر

43. round peg in a square hole
(آدم یا چیز) ناباب،ناجور،نامناسب

44. he drove his new car square into a tree
ماشین نو خودش را صاف زد به درخت.

45. he wanted to do the square thing
او می خواست درست عمل کند.

46. i have always treated them square
همیشه با آنها منصفانه رفتار کرده ام.

47. shouting men erupted into the square
مردانی که دادوفریاد می زدند ریختند توی میدان.

48. the traffic lights in the square constantly switched from red to amber, then green
چراغ های راهنمایی میدان مرتبا از قرمز به زرد و سپس به سبز تبدیل می شدند.

49. things were slow around tajrish square
در حوالی میدان تجریش فعالیت زیادی به چشم نمی خورد.

50. a scatter of people in the square
مردم پراکنده در میدان

51. the crowd spilled over into the square
جمعیت ریختند توی میدان.

52. the house stood cater-corner across the square
خانه به حالت اریب در یک سوی میدان شهر قرار داشت.

53. the radial pattern of hammadan's main square
طرح شعاع مانند خیابان های میدان اصلی همدان

54. a crowd (of people) gathered in the square
انبوهی از مردم در میدان گرد آمدند.

55. myriads of onlookers had gathered in the square
هزاران نفر تماشاچی در میدان گرد آمده بودند.

56. thousands of people were jostling in the square
هزاران نفر در میدان لول می خوردند.

57. a bunch of young men gadding about tajrish square
یک دسته جوان که در اطراف میدان تجریش ول می گشتند

58. there were shops on each side of the square
در هر سوی میدان مغازه بود.

59. as far as taste is concerned, he is very square
از نظر سلیقه خیلی امل است.

60. his bronze likeness stands in the middle of the square
تندیس برنزی او در وسط میدان قرار دارد.

61. the news of his death electrified the crowd in the square
خبر مرگ او مردم را در میدان برق زده کرد.

62. the din of the angry people who had gathered in the square
غوغای مردم خشمگینی که در میدان گرد آمده بودند

مترادف ها

محوطه (اسم)
close, run, lot, compound, ambit, precinct, enclosure, square, haw, garth

میدان (اسم)
amplitude, ground, place, field, plaza, ring, scope, square, battlefield, forum, band, purview

عرصه (اسم)
field, ring, square, arena, court

چهار گوش (اسم)
square, quad, quadrant, quadrangle, foursquare, quadrate

مربع (اسم)
square, quadrangle, foursquare

مجذور (اسم)
square, quadrate

توان دوم (اسم)
square

چارگوش (اسم)
square

چارگوش (صفت)
square

راست حسینی (صفت)
square, simon-pure, straight-out

جذر (صفت)
square

مربع (صفت)
square, foursquare, quadrangular

چهار گوش (صفت)
square, quadripartite, foursquare, quadrilateral, quadrate

برابر (صفت)
plain, symmetric, symmetrical, equal, equivalent, homological, square, parallel, double, paired, tantamount, equipollent

حسابی (صفت)
thorough-paced, real, square, arithmetical

منظم (صفت)
square, arranged, ordered, regular, orderly, in good order, businesslike

گوشه دار (صفت)
pointy, square, angular, cant, mordant, piquant, poignant, pungent

منصف (صفت)
just, square, fair, unprejudiced, equitable

واریز کردن (فعل)
settle, even, square

وفق دادن (فعل)
accord, adapt, reconcile, suit, tune, attune, adjust, conform, square, assimilate, jump

مربع کردن (فعل)
square

مجذور کردن (فعل)
square

چهار گوش کردن (فعل)
square

به توان دوم بردن (فعل)
square

جور دراوردن (فعل)
square

مستقیما (قید)
nearly, straight, square, instantly, directly, immediately, straightly, per se, first-hand, point-blankly

تخصصی

[عمران و معماری] چهارگوش - مربع - میدان - گونیا
[برق و الکترونیک] مجذور، مربع
[مهندسی گاز] مربع
[نساجی] مربع مجذور - توان دوم
[ریاضیات] مربعی
[آمار] مربع

به انگلیسی

• geometric figure having four equal sides; something shaped like a square; open area in a town or city, plaza; exponent of 2; tool with straight edges and a right angle; conservative person (slang)
make square; multiply a number by itself (mathematics); correspond; bring into agreement with; settle, make right (a debt, etc); straighten; bribe (slang)
having four equal sides enclosing four equal angles; shaped like a square; perpendicular; aligned; sturdy; fair, honest; settled, even; conservative (slang)
perpendicularly; fairly, honestly; in the shape of a square
a square is a shape with four sides of the same length and four corners that are all right angles.
something that is square has a shape similar to a square.
in a town or city, a square is a flat open place, often in the shape of a square.
square is used in front of units of length to form units of area such as `square metre' and `square inch'.
square is also used after units of length when you are giving the length of each side of something square.
if you square a number, you multiply it by itself. for example, 3 squared is 3 x 3, or 9. you usually write 3 squared as 3*s2.
the square of a number is another number that is produced by multiplying the first number by itself. for example, the square of 2 is 4.
if two different situations or things square with each other, they can be accepted together or seem compatible.
if you are back to square one, you have to start dealing with something from the beginning again; an informal expression.
if you square a problem or task away, you deal with it so that you can do something else; used in american english.
if you square up with someone, you pay the bills or debts that you owe them; an informal use.
if you square up to a problem, person, or situation, you accept that you have to deal with it and take action to do so.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیمحوطه، میدان، عرصه، چهار گوش، مربع، مجذو ...معانی متفرقههر چیز تقریبا مربع: چهار گوشه، چهاربر، ت ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: a rectangle whose four sides are of equal length. • مشابه: chec ...جمله های نمونه1. square kilometer کیلومتر مربع 2. square rigs بادبان های چهار گوش 3. square root جذر، ریشه ...مترادفمحوطه ( اسم ) close, run, lot, compound, ambit, precinct, enclosure, square, haw, garth میدان ( ...بررسی تخصصی[عمران و معماری] چهارگوش - مربع - میدان - گونیا [برق و الکترونیک] مجذور، مربع [مهندسی گاز] مربع [نسا ...انگلیسی به انگلیسیgeometric figure having four equal sides; something shaped like a square; open area in a town or cit ...
معنی square، مفهوم square، تعریف square، معرفی square، square چیست، square یعنی چی، square یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف s، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف s، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف s، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف s
کلمه بعدی: square accounts
اشتباه تایپی: سضعشقث
آوا: /اسکوئر/
عکس square : در گوگل
معنی square

پیشنهاد کاربران

مربع
میدان
( میلی متر، سانتی متر، متر و. . . ) مربع
مربع یا چهارگوش و میدان نیز معنی میدهد
چهارضلعی
مربع یا چهار ضلعی
برابر مساوی
فلکه
میدان ، مربع
متر مربع
Ten metersmetersmeters
Square برای کارای ریاضی به کار برده میشه
مربع_میدان
به ادم حوصله سر بر هم می گن
Don't be such a square
adjective : چهارگوش، مربع شکل
جذر
hit somebody right square in the face

It means directly in the face. It is used for emphasis, the sentence would be complete without it.
یه معنیش هم درست و حسابیه

Square meal:غذای درست حسابی
مربع/میدان
آدمی که چون خیلی چارچوب مند و خشک هست خسته کننده و حوصله سر بره
square ( something ) with something
توافق داشتن ( چیزی ) با چیز دیگر
چیزی رو به چیزی ربط دادن
به معنی فندک هم هست
مربع
A shape with four straight sides that are the same length and four right angles

تقسیم
جور در آمدن
مجذور
واسه اندازه گیری مساحت مثلا موقعی ک میگیم متر مربع. . . square meters
قدیمی مسلک، امل
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما