spiral

/ˈspaɪrəl//ˈspaɪərəl/

معنی: مارپیچ، پیچاپیچ، حلزونی، بشکل مارپیچ، مارپیچی، بشکل مارپیچ دراوردن، بطور مارپیچ حرکت کردن
معانی دیگر: پیچه، لیسکی، توفند، پیچا، مسیر مارپیچ، پیچراه، افزایش یا کاهش فزاینده، مارپیچ رفتن، مارپیچ وار حرکت کردن، پیچ خوردن و بالا (یا پایین) رفتن، هر چیز مارپیچ شکل: فنر، حلقه، چنبره، برش یا بخشی از مارپیچ

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a curve that begins from and continues to form a circle around a fixed point and that constantly increases or decreases in distance from it, in either a flat or a three-dimensional plane; coil or helix.
مشابه: convolution

- The cinnamon rolls were shaped like a spiral.
[ترجمه Zahra] رول های دارچین شبیه مارپیچ شکل گرفته اند.
|
[ترجمه گوگل] رول های دارچینی به شکل مارپیچ بود
[ترجمه ترگمان] The به شکل یک مارپیچی شکل می گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: something shaped like or moving in such a figure.
مشابه: swirl, twist

(3) تعریف: an accelerating increase or decrease in two interdependent economic factors, such as wages and prices.
صفت ( adjective )
• : تعریف: curved or circling in the form of a spiral.

- There is a spiral path to the center of the garden.
[ترجمه گوگل] یک مسیر مارپیچ به مرکز باغ وجود دارد
[ترجمه ترگمان] یک مسیر مارپیچی به مرکز باغ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: spirals, spiraling, spiraled
• : تعریف: to form a spiral.
مشابه: twist, wind

- The seashell spirals, making a beautiful curved shape.
[ترجمه گوگل] صدف دریایی مارپیچی می شود و شکل منحنی زیبایی ایجاد می کند
[ترجمه ترگمان] spirals صدفی، شکل منحنی زیبایی دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The staircase spiraled from the third floor to the first floor.
[ترجمه گوگل] راه پله از طبقه سوم به طبقه اول می رسید
[ترجمه ترگمان] پلکان از طبقه سوم به طبقه اول حرکت می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
مشتقات: spirally (adv.)
• : تعریف: to cause to form a spiral or move in a spiral course.

- The quarterback spiraled the ball.
[ترجمه گوگل] مدافع مارپیچی توپ را به حرکت درآورد
[ترجمه ترگمان] بازیکن خط حمله به سمت توپ حرکت می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. spiral of archimedes
مارپیچ ارشمیدس

2. spiral galaxy
کهکشان مارپیچی

3. a spiral curve occurring in a series of planes
منحنی مارپیچ بالارو (helix هم می گویند)

4. a spiral staircase
پلکان مارپیچ

5. a spiral stairway with a well that extends through four stories
یک پلکان مارپیچ که فضای خالی وسط آن چهار طبقه ارتفاع دارد.

6. a spiral watch-spring
فنر مارپیچ ساعت

7. single-plane spiral
مارپیچ مسطح،مارپیچ تخت

8. the descending spiral of a falling leaf
مسیر مارپیچ برگ در حال افتادن

9. the inflationary spiral
فزونی روزافزون تورم

10. the wage-price spiral
افزایش فزاینده ی دستمزدها و قیمت ها

11. The plane began to spiral earthwards.
[ترجمه گوگل]هواپیما شروع به چرخیدن به سمت زمین کرد
[ترجمه ترگمان]هواپیما شروع به مارپیچ رفتن کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. She was caught in a downward spiral of drink and drugs.
[ترجمه گوگل]او در مارپیچ رو به پایین نوشیدنی و مواد مخدر گرفتار شد
[ترجمه ترگمان]اون توی یه مارپیچی از نوشیدنی و مواد گیر افتاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Our economy is in an inflationary spiral of wage and price increases .
[ترجمه گوگل]اقتصاد ما در یک مارپیچ تورمی افزایش دستمزد و قیمت است
[ترجمه ترگمان]اقتصاد ما به شکل مارپیچ تورم و افزایش قیمت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. House prices will continue to spiral downwards.
[ترجمه گوگل]قیمت مسکن به روند نزولی خود ادامه خواهد داد
[ترجمه ترگمان]قیمت خانه به شکل مارپیچ پایین خواهد رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. She was trapped in a downward spiral of personal unhappiness.
[ترجمه گوگل]او در یک مارپیچ رو به پایین از ناراحتی شخصی به دام افتاده بود
[ترجمه ترگمان]او در یک مارپیچی از بدبختی شخصی گیر افتاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

مارپیچ (اسم)
spiral, coil, helix, spire

پیچاپیچ (صفت)
vortiginous, spiral, winding, convoluted, tortuous, flexuous, meandrous

حلزونی (صفت)
spiral

بشکل مارپیچ (صفت)
spiral

مارپیچی (صفت)
vortiginous, acyclic, spiral, winding, whorled, sinuous, anfractuous

بشکل مارپیچ دراوردن (فعل)
spiral

بطور مارپیچ حرکت کردن (فعل)
spiral

تخصصی

[عمران و معماری] مارپیچی - مارپیچ - اسپیرال
[برق و الکترونیک] مارپیچ، حلزونی
[مهندسی گاز] مارپیچی، بشکل مارپیچ، حلزونی
[نساجی] مارپیچ - حلزونی
[ریاضیات] پیچ، پیچی، مارپیچ مسطح، حلزونی، مارپیچ
[پلیمر] حلزونی، مارپیچ

انگلیسی به انگلیسی

• curve that twists around a fixed center point; three dimensional curve turning around an axis, helix; something having a spiral-like curve; progressive upward or downward movement
wind, coil, twist around an axis, form into a spiral, move in a looping or winding fashion; progressively increase or decrease
of or pertaining to a spiral; twisting around a fixed center point; helical; having a spiral binding (as of a book)
a spiral is a curved shape which winds round and round, with each curve above or outside the previous one. count noun here but can also be used as an attributive adjective. e.g. ...a spiral staircase.
if something spirals, it moves up or down in a spiral curve.
if an amount or level spirals, it rises quickly.
if an amount or level spirals downwards, it falls quickly.
if you say that there is a spiral of something, you mean that it is increasing and it would be difficult to stop it.

پیشنهاد کاربران

دور باطل
1. مارپیچی. مارپیچ. حلزونی 2. مارپیچ 3. پیچ خوردن. تاب خوردن. پیچ و تاب خوردن 4. ( قیمت. دستمزد و غیره ) دائم در حال افزایش بودن. رو به فزونی گذاشتن
مثال:
Unicorn is a mythical horse - like creature with one spiraling horn growing from its forehead
...
[مشاهده متن کامل]

یونیکورن یک موجود اسب مانند افسانه ای با یک شاخ حلزونی است که در پیشانی اش رشد کرده است.

spiral of silenceغلبه ی سکوت
spiral ( n ) ( spaɪrəl ) =a shape or design, consisting of a continuous curved line that winds around a central point, e. g. The birds circled in a slow spiral above the house
spiral
سرریزکردن
به قهقرا رفتن
بدتر شدن یا از کنترل خارج شدن
spiral: مارپیچی
a line in the form of a curve that winds around a central point, moving further away from the centre all the time
وقتی این فعل راجع به حالت خلقی یا فکر بیان می شود بیشتر معنی گرفتار شدن و غرق شدن در آن افکار و حالات منفی را می رساند.
گرفتار افکار افسردگی شدم spiraling depressive thoughts
واژه �پیچیزه ای� که فرهنگستان گفته واقعاً زیباست
spiral out of control =get out of control
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : spiral
✅️ اسم ( noun ) : spiral
✅️ صفت ( adjective ) : spiral
✅️ قید ( adverb ) : spirally
به این شکل میگن spiral
spiral
افزایش پیوسته و قابل توجه
گرداب
افزاینده
در اسکن میشه حلزونی
Spiral scan
اسکن حلزونی
spiral ( زیست‏شناسی )
واژه مصوب: پیچیزه‏ای
تعریف: مربوط به پیچیزه
هزار تو
افزایش ناگهانی و خارج از کنترل هزینه یا بدهی
Construction costs spiraled from $27 billion to $60 billion in 2006
تو در تو
spiral notebook : دفتر سیمی
فرایند پیوسته و تدیجی به سمت بهتر یا بدتر شدن.
The company is in a downward spiral
مارپیچ
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٤)

بپرس