slow

/sˈloʊ//sləʊ/

معنی: سست، کودن، کند، تنبل، اهسته، تدریجی، اهسته کردن یا شدن
معانی دیگر: کند ذهن، کند هوش، دیر فهم، دیر آموز، پردرنگ، پر تعویق، آهسته، کندرو، یواش، کم سرعت، بطی (در برابر: تند fast)، کم اشتیاق، کم شور، بی جنب و جوش، کم تحرک، دیرانگیز، کم فعالیت، کساد، (ساعت و زمان) عقب، کم نما، کند اثر، دیر اثر، زمانگیر، وقتگیر، دیر گذر (در برابر: زود گذر fleeting)، کسل کننده، کم سوز، آهسته کردن یاشدن، کند کردن یا شدن، از سرعت کاستن، یواش کردن یا شدن، کم کردن یا شدن، به تاخیر انداختن، عقب انداختن، بی حال، کاهل، به آهستگی، به کندی، با سرعت کم، یواش (slowly هم می گویند)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: slower, slowest
(1) تعریف: not moving or able to move rapidly or fast.
مترادف: leisurely, poky, slack, slow-motion, sluggish, unhurried
متضاد: fast, hurried, quick, rapid, smart, speedy, swift
مشابه: crawling, creeping, lazy, plodding

- Only slow traffic can cross the bridge while it's being repaired.
[ترجمه ترگمان] تنها ترافیک آهسته می تواند از روی پل عبور کند در حالی که تعمیر شده است
[ترجمه گوگل] فقط ترافیک آهسته می تواند از پل عبور کند در حالی که تعمیر می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I've always been a slow eater; everyone always finishes before me.
[ترجمه ترگمان] من همیشه در حال خوردن بودم همه همیشه قبل از من همه کار را تمام می کردند
[ترجمه گوگل] من همیشه یک آدم آرام بودم؛ همه همیشه قبل از من به پایان می رسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: taking a long time.
مترادف: extended, long, prolonged, protracted
متضاد: expeditious, fast, hasty, hurried, quick, rapid, speedy, swift
مشابه: interminable, lengthy, lingering, slack, tardy

- Her development as a musician was slow, but she became more expert than her brother.
[ترجمه ترگمان] پیشرفت او به عنوان یک موسیقیدان آهسته بود، اما او نسبت به برادرش more شد
[ترجمه گوگل] توسعه او به عنوان یک موسیقیدان آهسته بود، اما متخصص تر از برادرش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The climbers began their slow descent this morning.
[ترجمه ترگمان] کوهنوردان بالا رفتن شان را امروز صبح آغاز کردند
[ترجمه گوگل] کوه نوردان امروز صبح زود افتادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: dull-witted.
مترادف: dense, dimwitted, dull, lumpish, stupid, thickheaded
متضاد: agile, apt, bright, clever, nimble, quick, quick-witted, sharp
مشابه: dim, dumb, imbecile, imperceptive, obtuse, simple, thick, unintelligent, witless

- He appeared slow as a child, but it was only that he had difficulty hearing.
[ترجمه ترگمان] مثل یک بچه آهسته به نظر می رسید، اما به زحمت شنیده می شد
[ترجمه گوگل] او به عنوان یک کودک به آرامی ظاهر شد، اما تنها این بود که او دچار مشکل شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: not quickly responsive.
مترادف: dilatory, sluggish
متضاد: prompt, quick, swift
مشابه: hesitant, reluctant, unresponsive

- He is slow to become angry.
[ترجمه ترگمان] او کند است که عصبانی شود
[ترجمه گوگل] او عصبانی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: not active with business.
مترادف: quiet, slack, sluggish
متضاد: brisk, busy, hectic
مشابه: inactive, leisurely, unhurried

- Wednesday evenings are always slow at the restaurant.
[ترجمه ترگمان] چهارشنبه عصر همیشه در رستوران کنداست
[ترجمه گوگل] شب های چهارشنبه همیشه در رستوران آهسته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: not suited to rapid movement.
متضاد: fast

- We took the slow route back.
[ترجمه ترگمان] راه آهسته را پیش گرفتیم
[ترجمه گوگل] ما مسیر آهسته را پشت سر گذاشتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
• : تعریف: in a slow manner (often used in combination).
مترادف: leisurely
متضاد: fast

- These cacti are slow-growing plants.
[ترجمه ترگمان] این گیاهان کاکتوس گیاهان با رشد کند هستند
[ترجمه گوگل] این کوکتی ها گیاهان آهسته رشد هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You'd better go slow through here.
[ترجمه ترگمان] بهتر است همین جا آهسته حرکت کنید
[ترجمه گوگل] شما بهتر می توانید از اینجا عبور کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: slows, slowing, slowed
(1) تعریف: to make slow (often fol. by "down" or "up").
مترادف: arrest, decelerate, slacken
متضاد: accelerate, quicken, speed
مشابه: brake, hang up, retard, stunt

- The slippery roads slowed traffic that day.
[ترجمه ترگمان] جاده های لغزنده رفت و آمد در آن روز را کند کرد
[ترجمه گوگل] جاده های لغزنده در آن روز ترافیک را تضعیف کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The engineer slowed down the train.
[ترجمه ترگمان] مهندس از قطار پیاده شد
[ترجمه گوگل] مهندس قطار را آهسته کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Hey, slow up so we can walk together!
[ترجمه ترگمان] هی، آروم باش تا بتونیم با هم قدم بزنیم
[ترجمه گوگل] هی، کم کردن سرعت، بنابراین ما می توانیم با هم بجنگیم!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to delay, retard, or hold back.
مترادف: delay, hang up, hinder, impede, restrain, retard
متضاد: accelerate, advance, hurry, speed
مشابه: brake, check, curb, detain, limit, obstruct, restrict, stall

- Interruptions slowed her progress.
[ترجمه ترگمان] interruptions از پیشرفت او کاسته شد
[ترجمه گوگل] وقفه ها مانع پیشرفت او شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The medication slowed the spread of the cancer.
[ترجمه ترگمان] این دارو میزان شیوع سرطان را کاهش داد
[ترجمه گوگل] داروها گسترش سرطان را تسکین می داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: slowly (adv.), slowness (n.)
عبارات: slow down
• : تعریف: to become slow or slower.
مترادف: retard, slacken
متضاد: hurry, quicken
مشابه: brake, falter, slack

- The truck slowed as it climbed the hill.
[ترجمه ترگمان] کامیون به سرعت از تپه بالا رفت
[ترجمه گوگل] کامیون به تپه صعود کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. slow change
تغییر تدریجی

2. slow death
مرگ تدریجی

3. slow drying is the chief drawback of this paint
دیرخشک شدن عیب عمده ی این رنگ است.

4. slow growing
کم رشد

5. slow music
موسیقی آهسته

6. slow progress
پیشرفت کند

7. slow pulse
نبض آهسته

8. slow sales
فروش کم

9. slow scales
ترازوی کم نما (که کمتر نشان می دهد)

10. slow to anger
دیر خشم

11. slow and steady wins the race
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

12. slow cooking
(خوراک) دیرپز

13. slow off the mark (or slow on the uptake)
کند فهم،دیر فهم

14. a slow audience
حضار کم اشتیاق

15. a slow drift toward war
حرکت تدریجی به سوی جنگ

16. a slow fire
آتش کم سوز (آهسته)

17. a slow influence
تاثیر زمانگیر

18. a slow meter
کنتور کم نما

19. a slow poison
زهر کند اثر

20. a slow process
یک فرایند وقتگیر

21. a slow retort
پاسخ پر تعویق

22. a slow river
رود کم سرعت

23. a slow stroke
حرکت آهسته

24. a slow student
شاگرد دیر آموز

25. a slow summer afternoon
یک بعدازظهر دیر گذر تابستانی

26. a slow town
شهر بی جنب و جوش

27. a slow train
ترن کم سرعت

28. go slow until you feel really well again
کمتر فعالیت کن تا کاملا احساس کنی که دوباره سلامتی خود را باز یافته ای.

29. the slow degeneration of the patient's faculties
از دست رفتن تدریجی مشاعر بیمار

30. the slow drop of tears
ریزش آهسته ی اشک ها

31. the slow opening of the door
باز شدن در به آهستگی

32. their slow emergence from barbarism
تکوین آهسته ی آنها از بربریت

33. go slow
1- کم کاری کردن (به ویژه به عنوان اعتراض) 2- زیاد به خود فشار نیاوردن

34. she was slow in accepting my proposal
در پذیرش پیشنهاد من درنگ کرد.

35. the ship's slow progress
پیشرفت آهسته ی کشتی

36. things were slow around tajrish square
در حوالی میدان تجریش فعالیت زیادی به چشم نمی خورد.

37. because of the slow markets, the factory has suggested the layoff of fifty workers
به خاطر کسادی بازار،کارخانه پیشنهاد بی کارسازی 50 کارگر را داده است.

38. his hearers were slow to take his meaning
شنودگان زود به منظور او پی نبردند.

39. our ship made slow headway
کشتی ما به آهستگی جلو می رفت.

40. she walked with slow steps
با قدم های آهسته راه می رفت.

41. to do a slow burn
کم کم خشمگین شدن

42. to prod a slow moving donkey
به الاغ کندرو سک زدن

43. . . . a true wayfarer goes slow and steady
. . . رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

44. snow made the traffic slow in the city's north
برف رفت و آمد در شمال شهر را کند کرد.

45. washington is several hours slow on london
واشنگتن چندین ساعت از لندن عقب است.

46. you are driving fast, slow down!
داری تند می رانی،یواش کن !

47. business here is a little slow in summer
در اینجا تابستان ها کاسبی کساد است.

48. inside the wit of a slow neanderthal
در درون مغز یک نئاندرتال کم هوش

49. she is a bit too slow but she will latch on soon
کمی کند است ولی به زودی قلق کار را یاد خواهد گرفت.

50. she is used to the slow rhythm of rural life
او به روند آهسته ی زندگی روستایی خو گرفته است.

51. your watch is ten minutes slow
ساعت تو ده دقیقه عقب است.

52. special classes for exceptional children, particularly the slow ones
کلاس های ویژه برای کودکان استثنائی به ویژه کندذهن ها

53. he is a fast reader but i am a slow reader
او تندخوان است ولی من آهسته خوان هستم.

54. he is smart but his brother is a bit slow
او باهوش است ولی برادرش کمی کند ذهن است.

مترادف ها

سست (صفت)
doddered, effeminate, flaggy, weak, feeble, torpid, asthenic, loose, frail, flimsy, slack, atonic, slow, insecure, sleazy, floppy, lax, idle, lazy, indolent, slothful, groggy, remiss, washy, wishy-washy, inactive, slumberous, slumbery, feckless, flabby, flaccid, languid, slumbrous, lethargic, shaky, rickety, rattletrap, wonky, supine, tottery

کودن (صفت)
slight, fat-witted, backward, dull, dimwitted, slow, unintelligent, lumpish, beef-brained, blate, blockish, muddle-headed, thick-witted, witless, cockeyed, crass, stockish, doddering, fat-headed, feeble-minded, half-wit, unapt

کند (صفت)
late, tardy, heavy, slack, dull, slow, lagging, blate, sluggish, blunt, lazy, loggy, logy, dilatory, unapt, unready, leaden, low-speed, snail-paced

تنبل (صفت)
tardy, slow, idle, slouchy, sluggish, bone-idle, lazy, indolent, slothful, do-nothing, inactive, slothy, soporiferous

اهسته (صفت)
light, quiet, gentle, slow, lagging, low, indistinct, languid, gradual, slow-footed, lentamente

تدریجی (صفت)
slow, gradual, piecemeal, quantized, imperceptible, step-by-step

اهسته کردن یا شدن (فعل)
slow

تخصصی

[برق و الکترونیک] کند

به انگلیسی

• make slow; retard, delay; decelerate, reduce speed
not fast, unhurried; dull-witted, not understanding quickly; gradual, prolonged; not responding quickly; not keeping the proper time (of a clock or wristwatch); not busy; boring
slowly, at a low rate of speed
slow means moving, acting, or happening without very much speed. adjective here but can also be used as an adverb. e.g. you're going too slow.
if something slows or if you slow it, it starts to move or happen more slowly.
a person who is slow takes a long time to understand something, usually because they are not very clever; an informal use.
if an activity, place, or story is slow, it is not very busy or exciting.
if a clock or watch is slow, it shows a time that is earlier than the correct time.
if something slows down or if you slow it down, it starts to move or happen more slowly than before.
if someone slows down, they become less active.
if something slows up or if you slow it up, it starts to move or happen more slowly.

پیشنهاد کاربران

بدون عجله
کم کردن سرعت - کند کردن - کند شدن

پیش به سوی
the train is very slow
قطار خیلی کند است 🔓
آرام
اهسته
زمان بر
عقب بودن

My watch is ten minutes slow

ساعتم ده دیقه عقبه
خلوت و کساد
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما