slick

/sˈlɪk//slɪk/

معنی: سطح صیقلی، سطح صاف، مطلق، جذاب، ماهر، صاف، نرم، یک دست، لیز، نرم و صاف کردن، یک دست کردن
معانی دیگر: صیقلی کردن، صاف و براق کردن، لیز کردن (رجوع شود به: sleek)، (عامیانه - معمولا با: up) مرتب و منظم کردن، تر و تمیز کردن، آراستن، شیک کردن، چرب، لغزان، سر، حیله آمیز، ترفند آمیز، زرنگانه، فریبنده، زبل، تردست، حیله گر، (عامیانه) دارای سبک خوب ولی محتوای کم، خوش ظاهر وبی باطن، غلط انداز، (روی آب) لکه، لکه ی چربی، (سطح جاده) لکه ی چرب ولیز، لیزگاه، (عامیانه) مجله ی پر زرق و برق (که روی کاغذ جلا دار چاپ می شود)، با مهارت، با زبردستی، تردستانه، ماهرانه، فرهیخته، با هنر، با ابتکار، (قدیمی - خودمانی) عالی، معرکه، خوشایند، گیرا، ساده
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: slicker, slickest
(1) تعریف: having a smooth, shiny, or slippery surface.
مترادف: glossy, sleek
مشابه: glassy, glazed, glossy, greasy, lacquered, lubricious, lustrous, polished, shiny, silky, skiddy, sleek, slimy, slippery, smooth

- slick, ice-covered roads
[ترجمه ترگمان] جاده های هموار و صاف و لغزنده
[ترجمه گوگل] جاده های پوشش داده شده بر روی یخ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: clever, esp. in deception.
مترادف: artful, crafty, cunning, slippery, sly, wily
مشابه: calculating, clever, cunning, devious, foxy, glib, neat, resourceful, scheming, sharp, shrewd, sneaky, sophisticated, subtle, wily

- a slick salesman
[ترجمه ترگمان] یک فروشنده زرنگ،
[ترجمه گوگل] یک فروشنده صاف
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: skillful or smooth, but without depth or substance; superficial.
مترادف: glib, glossy
مشابه: glib, oily, pretentious, scheming, shifty, smarmy, smooth, specious, suave, superficial, unctuous

- slick manners
[ترجمه ترگمان] ادب و نزاکت …
[ترجمه گوگل] شیوه های نرم و صاف
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a slick way with words
[ترجمه ترگمان] یه راه زیرکانه با کلمات
[ترجمه گوگل] یک روش صاف با کلمات
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: slickly (adv.), slickness (n.)
(1) تعریف: an area with a slippery surface, or the substance that makes it slippery.
مشابه: coat, coating, film, scum, spot

- an oil slick on the water
[ترجمه ترگمان] روغنی بر روی آب لیز می خورد
[ترجمه گوگل] روغن بر روی آب قرار دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (informal) a popular magazine printed on glossy paper.
مترادف: glossy
مشابه: glossy, magazine
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: slicks, slicking, slicked
(1) تعریف: to give a smooth or slippery surface to.
مترادف: sleek
مشابه: smooth, wax

- He slicked down his hair with oil.
[ترجمه ترگمان] موهایش را با روغن تمیز کرده بود
[ترجمه گوگل] او موهایش را با روغن پر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (informal) to improve the appearance or manners of (usu. fol. by up).
مترادف: spruce
مشابه: polish, smarten

جمله های نمونه

1. slick technical perfection
تعالی فنی ماهرانه

2. a slick alibi
بهانه ی حیله آمیز

3. a slick man of weak principles
مردی حیله گر که به اخلاقیات پایبند نیست

4. a slick style of writing
سبک نگارش روان و بی محتوا

5. the slick surface of your dining table
سطح صاف و براق میز ناهارخوری شما

6. all roads are now slick with ice
اکنون یخ همه ی جاده ها را لیز کرده است.

7. my car skidded on the slick road
اتومبیلم در جاده ی لیز سر خورد.

8. The dancers gave a very slick performance.
[ترجمه ترگمان]رقاصان عملکرد بسیار خوبی داشتند
[ترجمه گوگل]رقصندگان عملکرد بسیار نرم و لطیف داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. She's very slick, but I don't believe a word she says.
[ترجمه ترگمان]خیلی زرنگ است، اما حرفش را باور نمی کنم
[ترجمه گوگل]او بسیار صاف است، اما من باور نمی کنم یک کلمه او می گوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The oil slick seriously threatens marine life around the islands.
[ترجمه ترگمان]روغن به طور جدی زندگی دریایی را در اطراف جزایر تهدید می کند
[ترجمه گوگل]عوارض نفتی به طور جدی زندگی دریایی در اطراف جزایر را تهدید می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Hollywood's slick public relations machine has produced a new improved model of a young movie star.
[ترجمه ترگمان]ماشین روابط عمومی موفق هالیوود مدل بهبود یافته جدیدی از یک ستاره فیلم جوان را تولید کرده است
[ترجمه گوگل]دستگاه روابط عمومی عجیب و غریب هالیوود یک مدل بهبود یافته جدید از یک ستاره فیلم جوان تولید کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Slick Mo's Club plays some of the best jazz outside of the Big Easy.
[ترجمه ترگمان]\"Slick\" (Slick s)، برخی از بهترین موسیقی جاز را در خارج از \"Big\" بازی می کند
[ترجمه گوگل]باشگاه سلیم مو یکی از بهترین جاز های خارج از Big Easy را بازی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. The roads were slick with wet mud.
[ترجمه ترگمان]جاده از گل خیس لغزنده بود
[ترجمه گوگل]جاده ها با گل مرطوب جلب شده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. It's precisely that sort of slick sales - talk that I mistrust.
[ترجمه ترگمان]دقیقا همون نوع فروش slick که من بهش اعتماد ندارم
[ترجمه گوگل]این دقیقا همان نوع فروش صاف است - بحثی که من اعتماد ندارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Don't be fooled by slick politicians.
[ترجمه ترگمان]فریب سیاستمداران حقه باز را نخورید
[ترجمه گوگل]توسط سیاستمداران صاف نباشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. They were outplayed by the Colombians' slick passing and decisive finishing.
[ترجمه ترگمان]آن ها در کنار کلمبیایی بودند که از آن گذشتند و به پایان رسیدند
[ترجمه گوگل]آنها توسط گذر از عوارض کلمبیا و اتمام قاطع آن، از بین رفته بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. The roads were slick with rain.
[ترجمه ترگمان]جاده ها خیس از باران بود
[ترجمه گوگل]جاده ها با باران لرزنده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سطح صیقلی (اسم)
slick

سطح صاف (اسم)
slick, smooth

مطلق (صفت)
abstract, absolute, utter, sheer, total, full, independent, unconditional, unconditioned, slick, unlimited, categorical, implicit, downright, arbitrary, despotic, categoric, unrestrained, plenipotentiary, thetic, thetical

جذاب (صفت)
absorbing, charming, appealing, nifty, cute, slick, fetching, lovable, loveable, dashing, bonnie, bonny, copacetic, personable, well-off

ماهر (صفت)
capable, slick, great, handy, understanding, industrious, cunning, adept, skilled, expert, skillful, proficient, skilful, dexterous, adroit, deft, dextrous, light-footed, light-handed, ingenious, workmanlike, workmanly, natty, sciential, wieldy

صاف (صفت)
clean, slick, clear, explicit, plain, even, sleek, glossy, plane, flat, glabrous, smooth, silvery, flattened, limpid, serene, glace, silken, straight-line, unruffled

نرم (صفت)
slick, fine, effeminate, supple, suave, sleek, mellow, soft, tractable, downy, limp, floppy, smooth, limber, spongy, pliant, flexible, lubricious, flexuous, cottony, fluffy, tractile, treatable, plastic, glace, flabby, plumy, lissom, lissome, lithesome, lithe, flexural, sequacious, levigated, silky, irrefrangible, lambent, sericeous, silken

یک دست (صفت)
slick, similar, uniform, flat, unmixed

لیز (صفت)
slick, glib, lubricious, slippery, slippy, slithery, saponaceous, slimy

نرم و صاف کردن (فعل)
slick

یک دست کردن (فعل)
slick

تخصصی

[نساجی] صاف - لیز - صیقلی - براق

به انگلیسی

• area that is smooth or slippery; floating film of oil; magazine printed on shiny paper (informal)
make smooth and glossy, make sleek; make tidy, spruce up (informal)
slippery; shiny, glossy, smooth; clever; sly; sophisticated and superficial; great, excellent (slang)
in a smooth manner, cleverly
a slick is the same as an oil slick.
a slick book or film seems well-made and attractive, but may have little quality or sincerity; used showing disapproval.
a slick person speaks easily and is persuasive, but may not always be sincere; used showing disapproval.
a slick action, thing, or person is professionally presented or appears smart and attractive.
a slick action is done quickly and smoothly, without obvious effort.

پیشنهاد کاربران

حقه باز
حقه بازی
She's a slick opertator.
از هر انگشتش یه هنر میباره
سطحی
خوشتیپ، شیک پوش
باهوش - حرفه ای
خوشتیپ - جذاب
دغل باز - حقه باز

کار بلد و کاردرست

صاف و بدون نقش ( مته حفاری )
لیز
slick ( مهندسی محیط زیست و انرژی )
واژه مصوب: لکۀ شناور
تعریف: لایه ای از روغن یا نفت یا فاضلاب یا سایر آلاینده ها که بر سطح توده های آب شناور می شود
All those Slick, Sleazy, Phony pricks

⬛ SLICK ⬛ صفت
clever in usually a dishonest or deceptive way

⬛ SLEAZY ⬛ صفت
1. dishonest or immoral
2. dirty and in bad condition from being neglected
3. not decent or socially respectable

⬛ PHONY ⬛ صفت
1. not true, real, or genuine : intended to make someone think something that is not true
2. of a person : not honest or sincere : saying things that are meant to deceive people

⬛ PRICK ⬛ اسم
1. a very bad or unpleasant man
2. Penis
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما