sleep

/sˈliːp//sliːp/

معنی: خواب، خواب رفتگی، خواب رفتن، خفتن، غنودن، خوابیدن
معانی دیگر: خسبیدن، لالاکردن، کپیدن، (مجازی) خواب غفلت، ناکنشوری، رخوت، مرگ، در بستر مرگ غنودن، به خواب ابدی فرو رفتن، شب، فاصله ای که در یک شب می توان طی کرد، خواب آلودی، خماری خواب، غافل شدن، ناآگاه بودن یا شدن، از فعالیت افتادن، ناکنشور شدن، غفلت کردن، به خواب غفلت فرو رفتن، (طبیعت) به خواب فرو رفتن، غیر فعال شدن، (عامیانه - معمولا با: with) همخوابگی کردن (با)، جماع کردن، مورد تفکر قرار دادن، روی چیزی فکر کردن، تامل کردن، جای خواب (یا گنجایش) داشتن، جادادن، (پا یا دست) خواب رفتن، رجوع شود به: hibernation، (گیاه شناسی) شبگرایی (nyctitropism هم می گویند)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: sleeps, sleeping, slept
(1) تعریف: to be in a state of bodily rest that is characterized by full or partial loss of consciousness and a slowing of bodily functions.
مترادف: slumber
متضاد: wake
مشابه: bunk, catnap, doze, hibernate, nap, repose, rest, snooze

- I slept well last night and woke up refreshed.
[ترجمه ترگمان] دیشب خوب خوابیدم و سرحال از خواب بیدار شدم
[ترجمه گوگل] شب گذشته به خوبی خوابیدم و بیدار شدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Be quiet; the baby is sleeping.
[ترجمه سودا] ساکت باشید بچه خوابیده است .
|
[ترجمه ترگمان] ساکت باش؛ بچه خوابیده
[ترجمه گوگل] ساکت باش؛ کودک خوابیده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to be very inactive or not alert.
مترادف: nap, vegetate
مشابه: slumber, stagnate

- I'm sorry; my brain was sleeping and I didn't hear what you said.
[ترجمه فاطمه] معذرت میخوام، مغز من خواب بود و من نشدیدم شما چی گفتید.
|
[ترجمه ترگمان] متاسفم؛ مغزم خواب بود و من صدای تو را نشنیدم
[ترجمه گوگل] متاسفم؛ مغز من خواب بود و من شنیدم که شما گفتید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to be in the repose of death.
مشابه: lie in state, repose

- Her body lies sleeping in the ground.
[ترجمه ترگمان] بدنش در زمین خوابیده
[ترجمه گوگل] بدنش خواب در زمین است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to rid oneself of by sleeping (usu. fol. by off or away).
مشابه: slumber

- I slept off my headache.
[ترجمه ترگمان] سرم را از سرم بیرون کردم
[ترجمه گوگل] سردردم را خاموش کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He slept away the entire day.
[ترجمه ترگمان] کل روز رو خوابیده بود
[ترجمه گوگل] او تمام روز را خوابید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to provide a sleeping place or places for.
مترادف: accommodate, bed
مشابه: billet, house, lodge

- This dormitory room sleeps six people.
[ترجمه هادی زیرک] این اتاق خوابگاه برای شش نفر جای خواب دارد.
|
[ترجمه ترگمان] این اتاق خوابگاه شش نفر میخوابه
[ترجمه گوگل] این اتاق خوابگاه شش نفر را می پوشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the state of a person or animal that is sleeping, or this state viewed as beneficial activity to restore the body.
مترادف: slumber

- He sometimes talks in his sleep.
[ترجمه ترگمان] گاه در خواب حرف می زند
[ترجمه گوگل] او گاهی اوقات در خواب خود صحبت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I'm tired all the time; I need to get more sleep.
[ترجمه ترگمان] من همیشه خسته ام، باید بیشتر بخوابم
[ترجمه گوگل] من همیشه خسته هستم؛ من باید بیشتر بخوابم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a period of sleeping.
مترادف: catnap, nap, slumber

- During the patient's sleep, the nurse read a book.
[ترجمه ترگمان] در طول خواب بیمار، پرستار یک کتاب خواند
[ترجمه گوگل] در طول خواب بیمار، پرستار کتاب خواند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I had a nice long sleep last night.
[ترجمه ترگمان] دیشب خواب خیلی خوبی داشتم
[ترجمه گوگل] شب گذشته خیلی خوب بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: any state of dormancy, hibernation, or complete inactivity.
مترادف: dormancy, hibernation, slumber

- The plants awaken after the sleep of winter.
[ترجمه ترگمان] این گیاهان پس از خواب زمستانی بیدار می شوند
[ترجمه گوگل] گیاهان پس از خواب زمستان بیدار می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: of computers, sleep mode.

جمله های نمونه

1. sleep was locking my tired eyes
خواب،چشمان خسته ی مرا به هم می فشرد.

2. sleep around
(عامیانه) با بیش از یک نفر رابطه ی جنسی داشتن

3. sleep in
(به ویژه انگلیس) دیراز خواب برخاستن،تا دیروقت خوابیدن

4. sleep off
با خوابیدن (از نگرانی یا پر خوری و غیره) راحت شدن

5. sleep out
1- در تمام مدت چیزی خواب بودن،در خواب گذراندن 2- در هوای باز خوابیدن

6. sleep over
(عامیانه) در منزل کسی دیگر خوابیدن

7. sleep through
(با وجود سر و صدا و غیره) بیدار نشدن،در تمام مدت چیزی خوابیدن

8. sleep tight
(عامیانه) خوب خوابیدن،به خواب عمیق فرو رفتن

9. deep sleep
خواب ژرف

10. fitful sleep
خواب منقطع

11. heavy sleep
خواب عمیق (سنگین)

12. light sleep
خواب سبک

13. restless sleep
خواب پر تلاطم

14. sufficient sleep settled his nerves
خواب کافی اعصاب او را آرام کرد.

15. to sleep hard
عمیقا به خواب رفتن

16. to sleep in snatches
بریده بریده خوابیدن

17. to sleep rough
در فضای باز خوابیدن

18. last sleep
مرگ،وفات

19. lose sleep over something
دلواپس چیزی بودن،از نگرانی (درباره ی چیزی) به خواب نرفتن

20. winter sleep
رجوع شود به: hybernation

21. a dreamless sleep
خواب بدون خواب دیدن

22. a fast sleep
خواب ژرف

23. a restful sleep
یک خواب راحت

24. he couldn't sleep and his feverish thoughts were concentrated on tomorrow's game
خوابش نمی برد و افکار شوریده ی او متوجه مسابقه ی فردا بود.

25. i can't sleep in this uncomfortable bed
نمی توانم توی این تختخواب ناراحت بخوابم.

26. i couldn't sleep at all last night
دیشب اصلا نتوانستم بخوابم.

27. i didn't sleep a wink last night
دیشب یک لحظه هم خوابم نبرد.

28. let me sleep on it
بگذار مدتی روی آن فکر کنم.

29. put to sleep
1- خواب کردن 2- (جانوران بیمار و غیره را بدون درد) کشتن

30. a good night's sleep renewed her strength
یک شب خواب راحت به او نیروی تازه بخشید.

31. all my ancestors sleep in this little graveyard
همه ی نیاکان من در این گورستان کوچک به خواب ابدی فرو رفته اند.

32. he went to sleep over his work
هنگام کار کردن خوابش برد.

33. let sleeping dogs sleep
بگذار سگ های خواب بخوابند (سری را که درد نمی کند دستمال مبند).

34. nicol settled into sleep
نیکول به خواب فرو رفت.

35. she had little sleep
خوابش کم بود.

36. to die, to sleep no more!
(شکسپیر) مردن و دیگر نخوابیدن !

37. to go to sleep
به خواب رفتن

38. to lull to sleep
با لالایی خواب کردن

39. we used to sleep in our fatigues
شب ها در لباس خدمت می خوابیدیم.

40. drift off to sleep
کم کم به خواب رفتن،در خواب فرورفتن،چرت زدن

41. his judgement could neither sleep nor be softened
حس قضاوت او نه از بین می رفت و نه نرمتر می گردید.

42. i went back to sleep
دوباره به خواب رفتم.

43. the golden dew of sleep
(شکسپیر) شبنم زرین خواب

44. the healing power of sleep
نیروی درمانگر خواب

45. to cry oneself to sleep
گریستن و به خواب رفتن

46. to drop off to sleep
به خواب رفتن

47. to slip off to sleep
به خواب رفتن

48. rock a baby to sleep
با تکان دادن بچه را خواب کردن

49. china's farmers awoke from a sleep that had lasted centuries
کشاورزان چین از یک خواب چند صد ساله بیدار شدند.

50. he averages six hours of sleep a night
او به طور متوسط شبی شش ساعت می خوابد.

51. her eyes were heavy with sleep
چشمانش خواب آلود بودند.

52. my feet are gone to sleep
پاهایم خواب رفته اند.

53. she hummed the baby to sleep
زیر لبی (لالایی) خواند تا بچه به خواب رفت.

54. she yawned and went to sleep
دهان دره کرد و به خواب رفت.

55. the baby sobbed himself to sleep
کودک آنقدر زاری کرد که خوابش برد.

56. the baby was lullabied to sleep
بچه با لالایی خوابش برد.

57. the baby wept herself to sleep
کودک آن قدر گریه کرد که خوابش برد.

58. the noise roused her from sleep
صدا او را از خواب بیدار کرد.

59. to sing a baby to sleep
با آواز بچه را خواباندن

60. mehri grinds her teeth in her sleep
مهری در خواب دندان قروچه می کند.

61. the child fell into a deep sleep
کودک به خواب ژرفی فرو رفت.

62. the sick child whined in her sleep
کودک بیمار در خواب ناله می کرد.

63. the vague borderland between waking and sleep
مرز مبهم مابین بیداری و خواب

64. too much work and lack of sleep had completely disoriented her
کار زیاد و بی خوابی او را کاملا گیج کرده بود.

65. . . . they told a story and sank into sleep
. . . گفتند فسانه ای و در خواب شدند

66. he stretched his leg and went to sleep
او لنگ خود را دراز کرد و به خواب رفت.

67. my grandfather used to walk in his sleep
پدر بزرگم در خواب راه می رفت.

68. suddenly she gave a cry in her sleep
ناگهان در خواب فریاد کشید.

69. the indian said "the village is two sleep away"
سرخپوست گفت: ((تا دهکده دوشب راه است))

70. the sound of sirens aroused us from sleep
صدای آژیر ما را از خواب پراند.

مترادف ها

خواب (اسم)
sleeping, fluff, sleep, nap, dream, noctambulism, noctambulation

خواب رفتگی (اسم)
paralysis, sleep

خواب رفتن (فعل)
sleep

خفتن (فعل)
sleep

غنودن (فعل)
sleep, repose, snug, nap, slumber, nuzzle

خوابیدن (فعل)
stop, bed, kip, doss, sleep, lie, go down

به انگلیسی

• unconscious state entered into by the body for the purpose of rest and rejuvenation (in humans and animals); period of rest; inactive state; repose of death; closing of leaves and petals at night
be in a state of sleep, fall asleep, slumber; enter into or be in a state that resembles sleep; be inattentive, be inactive; accommodate, provide with a place to sleep; be in the repose of death
sleep is the natural state of rest in which your eyes are closed and your mind and body are inactive and unconscious.
when you sleep, you rest in a state of sleep.
a sleep is a period of sleeping.
if a house sleeps a particular number of people, it has beds for that number.
to sleep rough: see rough.
see also slept.
if a part of your body goes to sleep, you lose the sense of feeling in it.
if a sick or injured animal is put to sleep, it is painlessly killed.
if someone sleeps around, they have many different sexual relationships within a short time; an informal expression, used showing disapproval.
if you sleep off the effects of too much food or alcohol, you recover from them by sleeping.
if you sleep through a noise or disturbance, it does not wake you up.
if two people sleep together, they have a sexual relationship; used especially when they are not married to each other.
if you sleep with someone, you have a sexual relationship with them, especially when you are not married to them.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیخواب، خواب رفتگی، خواب رفتن، خفتن، غنودن ...معانی متفرقهخسبیدن، لالاکردن، کپیدن، ( مجازی ) خواب غف ...بررسی کلمهفعل ناگذر ( intransitive verb ) حالات : sleeps, sleeping, slept • ( 1 ) تعریف: to be in a s ...جمله های نمونه1. sleep was locking my tired eyes خواب، چشمان خسته ی مرا به هم می فشرد. 2. sleep around ( عامیان ...مترادفخواب ( اسم ) sleeping, fluff, sleep, nap, dream, noctambulism, noctambulation خواب رفتگی ( اسم ) ...انگلیسی به انگلیسیunconscious state entered into by the body for the purpose of rest and rejuvenation ( in humans and a ...
معنی sleep، مفهوم sleep، تعریف sleep، معرفی sleep، sleep چیست، sleep یعنی چی، sleep یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف s، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف s، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف s، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف s
کلمه بعدی: sleep around
اشتباه تایپی: سمثثح
آوا: /سلیپ/
عکس sleep : در گوگل
معنی sleep

پیشنهاد کاربران

خوابیدن
خواب, فعل
sleep in
😴😴 بیشتر از حالت معمول و همیشگی خوابیدن
oversleep
😴😴بیشتر خوابیدن از آن مقداری که میخواستید
heavy sleeper
😴😴 کسی که خواب عمیق یا سنگینی دارد

خوابیدن. خواب.
چند اصطلاح و عبارت درباره " خواب" به انگلیسی

1. fall asleep ( یکدفعه خوابیدن – کسی خواب بردن )
She always falls asleep during lectures
موقع کنفرانس ها همیشه خوابش میبره

2. feel sleepy ( احساس خواب آلودگی کردن )
I am feeling so sleepy today
امروز خیلی خوابم میاد

3. take a nap ( چرت زدن )
I like to take a nap every day after lunch
هر روز بعد از نهار دلم میخواد یه چرتی بزنم

4. pull an all - nighter ( شب زنده داری کردن – تمام شب بیدار بودن )
I pulled an all - nighter to study for my math exam
تمام شب بیدار بودم که برای امتحان ریاضیم درس بخونم

5. stay up late ( تا دیروقت بیدار موندن )
My dad always stays up late and watches football match
بابام شب ها تا دیروقت بیدار میمونه و فوتبال میبینه

6. get up at the crack of dawn ( خروس خون بیدار شدن ، کله سحر بیدار شدن )
I used to get up at the crack of dawn every day
هر روز خروس خون از خواب بیدار میشدم ( عادتم بود هر روز خروس خون از خواب بیدار شم
Sleeping Partnership Sukuk
اوراق مضاربه
خواب😴😴
Sleep like a baby
To experience a very deep and restful sleep; to sleep soundly.
خیلی خوب خوابیدن
فعل sleep به معنای خوابیدن
معادل فارسی فعل sleep خوابیدن است. برای بیان حالت خواب یا همان بسته بودن چشم ها و عدم فعالیت ( فعالیت محدود ) سیستم عصبی و عضله ها از فعل sleep استفاده می شود. مثال:
!i slept late on sunday ( من یکشنبه دیر خوابیدم. )
!sleep well ( خوب بخوابی! )

اسم sleep به معنای خواب
معادل فارسی اسم sleep خواب است. به حالتی از استراحت جسم و ذهن که معمولا در شب ها رخ می دهد، sleep یا خواب می گویند. در حالت sleep چشم ها بسته اند و سیستم عصبی تقریبا هیچ فعالیتی ندارد. در این حالت عضله ها آسوده و هوشیاری به حالت تعلیق در می آید. sleep در فرایند بازسازی سلول های بدن نقشی حیاتی است. مثال:
. i have to get some sleep - i'm exhausted ( باید کمی بخوابم - خیلی خسته ام. )
. he fell into a deep sleep ( او به خوابی عمیق رفت. )

منبع: سایت بیاموز
غُنودن
آرامیدن
خسبیدن/خفتن
آسودن/آساییدن
نومیدن
خوابیدن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما