sit

/ˈsɪt//sɪt/

معنی: جلوس کردن، قرار گرفتن، نشستن
معانی دیگر: تمرگیدن، (پرنده) قرار گرفتن، (روی تخم) خوابیدن، (قاضی یا وکیل مجلس و غیره) شاغل بودن، عضو بودن، (دادگاه یا مجلس شورا و غیره) جلسه داشتن، (برای نقاشی شدن) جلوی نقاش نشستن، (برای نقاش) مدل شدن، (انگلیس - آموزش) امتحان دادن، در آزمون شرکت کردن، غیر فعال ماندن یا بودن، ناکنشور بودن، قرار داشتن، (در محلی) بودن، (جامه) اندازه بودن، به تن ایستادن، - بودن، به طرز خاصی قرار گرفتن یا مورد تاثیر قرار دادن، (باد) جهت خاصی داشتن، نشاندن (seat هم می گویند)، جای نشستن داشتن، جا یا ظرفیت داشتن، (عامیانه) زمان نشستن، مدت انتظار (در حالت نشسته)، رجوع شود به: baby sit

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: sits, sitting, sat
(1) تعریف: to position oneself so that one is resting on the buttocks and thighs, or to be in such a position.

- She was tired from walking and needed to sit.
[ترجمه ترگمان] از راه رفتن خسته شده بود و احتیاج به نشستن داشت
[ترجمه گوگل] او از پیاده روی خسته بود و نیاز به نشستن داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We were standing, but most of the other passengers were sitting.
[ترجمه ترگمان] ما ایستاده بودیم، اما بیشتر مسافران دیگر نشسته بودند
[ترجمه گوگل] ما ایستاده بودیم، اما بیشتر مسافران دیگر نشسته بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to be placed or situated.
مشابه: lie, rest, stand

- His ranch sits on top of the hill.
[ترجمه ترگمان] مزرعه اون روی تپه میشینه
[ترجمه گوگل] مزرعه او در بالای تپه نشسته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to be at rest or not active.

(4) تعریف: to be in session, as a court or legislature.

(5) تعریف: to pose for an artist or photographer.
مشابه: pose

(6) تعریف: to look after a child while its parents are away; babysit.
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to cause to be seated (often used reflexively).

- She sat herself close to me.
[ترجمه ترگمان] او خودش را به من نزدیک کرد
[ترجمه گوگل] او خودش را نزد من گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to provide with seats.

- This room sits about fifty people.
[ترجمه ترگمان] این اتاق حدود پنجاه نفر است
[ترجمه گوگل] این اتاق حدودا پنجاه نفر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. sit down and shut up!
بتمرگ و خفه شو!

2. sit here, pop!
بابا جان،اینجا بنشین !

3. sit in your mother's place behind that desk
روی صندلی مادرت پشت آن میز بنشین.

4. sit on the river's bank and watch the traverse of life
به لب رود نشین و گذر عمر ببین

5. sit on whichever chair ali points to
روی هر صندلی که علی به آن اشاره می کند بنشین !

6. sit or i'll bust you on the head
بنشین والا می زنم تو سرت.

7. sit still so that i can take your pulse
بی حرکت بنشین تا نبضت را بگیرم.

8. sit without moving!
بدون حرکت بنشین !

9. sit yourself down and tell us what happened
قرار بگیر و بگو چه شد!

10. sit at the feet of
مرید (کسی) بودن،کوچک کسی بودن

11. sit back
1- آرام گرفتن،استراحت کردن 2- سخت نگرفتن

12. sit down
نشستن (down برای تاکید به کار می رود)

13. sit down
1- نشستن 2- خود را برای محاصره آماده کردن،کمربند را سفت کردن

14. sit in
(بیشتر با: on) شرکت کردن،حضور داشتن

15. sit on (or upon)
1- (هیئت منصفه یا کمیته و غیره) عضو بودن 2- مورد بررسی قرار دادن،شور کردن 3- (عامیانه) مسکوت گذاشتن،(مطلبی را) خفه کردن

16. sit one's hands
1- کف نزدن،تحسین نکردن 2- از اقدامات لازم فروگذار کردن،قصور کردن

17. sit out
1- تا پایان ماندن،تا آخر دوام آوردن 2- (از دیگران) بیشتر دوام آوردن یا ماندن 3- (رقص یا مسابقه و غیره) شرکت نکردن،(درکناری) نشستن

18. sit tight
1- سرجای خود نشستن 2- تنگ (یا پهلوی هم) نشستن 3- موقعیت خود را حفظ کردن،صبرکردن

19. sit up
1- (از حالت خوابیده) به حالت نشسته درآمدن،در بستر نشستن 2- صاف نشستن،ور نشستن،شق نشستن 3- (جانور) روی دو پانشستن (دستان در جلو سینه) 4- بیدار نشستن،به بستر نرفتن 5- (عامیانه) ناگهان واقف یا هشیار شدن

20. sit well with
سازگار بودن،ساختن به

21. cares sit lightly upon him
اندوه بر دل او نمی نشیند.

22. don't sit in the current, you'll catch a cold!
تو باد نشین سرما می خوری !

23. don't sit in the draft!
در کوران ننشین !،جلو باد ننشین !

24. i'll sit by you
پهلوی تو می نشینم.

25. let's sit here and visit together for a while
بیا اینجا بنشینیم و قدری با هم اختلاط کنیم.

26. please sit down
بفرمایید بنشینید.

27. please, sit down!
بفرمایید بنشینید!

28. to sit in congress
در کنگره ی امریکا عضو بودن

29. to sit on a jury
جزو هیئت منصفه ی دادگاه (دادوران) بودن

30. to sit on the board of directors
عضو هیئت مدیره بودن

31. to sit on throne
بر تخت جلوس کردن

32. he didn't sit in his usual place
او در جای همیشگی خود ننشست.

33. lady, please sit down and let me speak!
خانم،لطفا بنشینید و بگذارید حرفم را بزنم !

34. raw onion does not sit well with me
پیاز خام به من نمی سازد.

35. we had a long sit at the bus station
در ایستگاه اتوبوس خیلی به انتظار نشستیم.

36. would you like to sit down?
بفرمایید بنشینید!

37. instead of fighting, let us sit down and reason together
به جای جنگیدن بیایید بنشینیم و با هم استدلال کنیم.

38. they squbbled over who should sit by the window
سر اینکه چه کسی کنار پنجره بنشیند با هم یک به دو کردند.

39. open the window, baby, and come sit by me
عزیزم پنجره را باز کن و کنارم بنشین.

40. it is not sanitary to let flies sit on food
بهداشتی نیست که بگذاریم مگس روی خوراک بنشیند.

مترادف ها

جلوس کردن (فعل)
agree, sit

قرار گرفتن (فعل)
stand, sit, lie, stymie, perch

نشستن (فعل)
sit, perch

به انگلیسی

• rest on the legs and buttocks; take a seat; place in a seat; brood, cover eggs to warm them before hatching; be located, be situated; pose or model for an artist; fit, hang (about clothes); babysit, supervise someone's children

پیشنهاد کاربران

رسیدگی کردن در دادگاه
نشستن
صدور حکم
sit
واژه ای ایرانوویچی ( هندو اروپایی ) است:
نِشَستَن : نِ - شَ - ست - اَن
نِ = پیشوند به مینه ی به سوی پایین
شَ= پیشوند به مینه ی تمام و کمال و آزِگار
ست = st , sit
اَن = پسوند کردن و انجام دادن
نشستنی که ما در پارسی به کار می بریم به مینه ی از هالت ایستادن به سوی پایین درآمدن و در جایی تمام و کمال فرود آمدن به نامی دیگر نشستن.
پیش نهاد برای صندلی هواپیما ، قطار ( غتار، گتار، کَدار ) :
نِشینه : نِشین ه ، مانند ماله ، کوبه ، سازه. . .

دست نخورده و بی استفاده ماندن
Be a condidate for
داوطلب شدن برای چیزی
Sit on one's handsیعنی دست روی دست گذاشتن

( در عکاسی و. . . ) ژست گرفتن
Sit=نشستن
sit=داوطلب شدن برای آزمون

گذراندن آزمون
مثل sit the exam

دوستان لطفاٌ تو قسمت پیشنهاد از معانی جدید استفاده بفرمائید. مثلاٌ معنی نشستن برای واژه ی sit همه جا هست.
فعل sit به معنای نشستن
فعل sit در مفهوم نشستن حالتی را توصیف می کند که تمام وزن یک فرد روی باسن او قرار می گیرد و معمولا پشت یا کمر او بصورت قائم یا عمودی است. مثال:
. emma was sitting on a stool ( اما روی یک صندلی نشسته بود. )
!just sit still ( فقط بدون حرکت بنشین! )

فعل sit به معنای در امتحان شرکت کردن یا آزمون دادن
فعل sit در مفهوم در امتحان شرکت کردن یا آزمون دادن معمولا در انگلیسی بریتانیایی استفاده می شود و کمتر در امریکا کاربرد دارد. از این فعل با این مفهوم برای بیان شرکت در یک امتحان یا آزمون استفاده می شود. مثال:
. i had to sit an exam the next day ( من مجبور بودم روز بعدش در امتحان شرکت کنم. )

منبع: سایت بیاموز
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما