shot

/ˈʃɑːt//ʃɒt/

معنی: تیر، گلوله، پرتابه، گیلاس، عکس، جرعه، منظره فیلمبرداری شده، یک گیلاس مشروب، ضربت توپ بازی، تزریق، رها شده، اصابت کرده، جوانه زده
معانی دیگر: (گلوله و غیره) شلیک، (موشک و غیره) پراندن، افکندن، پرتاب، تیراندازی، افکنش، برد، مسافت (طی شده توسط موشک و غیره)، محدوده، صدای گلوله، ساچمه، (بسکتبال و غیره) پرتاب، (فوتبال و غیره) ضربه، شوت، (عامیانه - دارو یا مواد مخدر) تزریق، سوزن، انژکسیون، دراژه، آمپول، (ورزش) وزنه (برای مردان 16 پوند و برای زنان 8 پوند)، تیرانداز ماهر (marksman هم می گویند)، کوشش، نما، صحنه، فرتور، احتمال، گمان، پیش بینی، حدس، (نوشابه ی الکلی) جرعه، قلپ، انفجار، میزان مواد لازم برای یک انفجار، وزنه دار کردن، (با افزودن وزنه) سنگین کردن، آمیخته با رنگ دیگر، رنگارنگ، دارای تار و پود ملون، الوان، رنگین کمانی، قزحسان، آمیخته با چیز دیگر، آکنده، ممزوج، درآمیخته، (عامیانه) تباه، خراب، فرسوده، از کار افتاده، زمان گذشته و اسم مفعول فعل: shoot، رسایی، فرصت
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
حالات: shot, shots
(1) تعریف: an instance of shooting with a weapon.
مشابه: discharge, fire, pop

- The police said that two shots had been fired from the gun.
[ترجمه power up] پلیس گفت که دو گلوله از تفنگ شلیک شده است
|
[ترجمه ترگمان] پلیس گفت که دو گلوله از تفنگ شلیک شده است
[ترجمه گوگل] پلیس گفت که از دو شات از این اسلحه اخراج شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the distance a gun or other weapon can be fired; range.

- The target was within rifle shot.
[ترجمه ترگمان] هدف گلوله تفنگ بود
[ترجمه گوگل] هدف درون شلیک تفنگ بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a lead pellet that is used with others to form the charge of a shotgun cartridge, or such pellets collectively.
مشابه: lead

- The soldier refilled his musket with the remaining shot.
[ترجمه امید] سرباز تفنگ خود را با گلوله های باقیمانده پر کرد
|
[ترجمه ترگمان] سرباز تفنگش را پر کرد و با تیر دیگر تفنگ را پر کرد
[ترجمه گوگل] سرباز خود را با شلیک باقی مانده دوباره پرتاب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: one who shoots.

- He's spent a lot of time doing target practice, so he's a pretty good shot.
[ترجمه ترگمان] او زمان زیادی را برای تمرین هدف گیری می گذراند، بنابراین تیرانداز خوبی است
[ترجمه گوگل] او زمان زیادی را صرف تمرین هدف کرده است، بنابراین او یک ضربه بسیار خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: in certain sports, an attempt to score by propelling a ball toward a goal or toward a competing player.

- She made some excellent shots on the last hole.
[ترجمه نیکقدم] او چند ضربه عالی زد و توپ را داخل چاله آخر انداخت
|
[ترجمه ترگمان] اون دیشب چندتا عکس عالی پیدا کرد
[ترجمه گوگل] او چند عکس عالی در آخرین سوراخ ساخته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They could have won the game if he hadn't missed that shot.
[ترجمه ترگمان] اگر تیرش خطا نرفته بود می توانستند این بازی را برنده شوند
[ترجمه گوگل] آنها می توانستند این بازی را بگیرند اگر او این شوت را از دست ندهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It looked like a great shot, but it went over the baseline.
[ترجمه ترگمان] به نظر شلیک خوبی میومد، اما خط فرا رسید
[ترجمه گوگل] این شبیه یک شات عالی بود، اما بر روی خط پایه رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: an injection with a hypodermic needle.

- These shots give protection against measles and mumps.
[ترجمه ترگمان] این عکس ها باعث حفاظت از سرخک و سرخجه می شوند
[ترجمه گوگل] این عکس ها در برابر سرخک و سرخ شدن محافظت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Older people are advised to get flu shots.
[ترجمه ترگمان] به افراد سالمند توصیه می شود که واکسن آنفولانزا بگیرند
[ترجمه گوگل] افراد سالمند توصیه می شود که عکس های آنفلوانزا دریافت کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a forceful blow or stroke.

- He exploded with anger and gave the man a shot across the face.
[ترجمه ترگمان] او با عصبانیت منفجر شد و به مرد ضربه زد
[ترجمه گوگل] او با خشم منفجر شد و مرد را یک ضربه شلاق زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: an attempt to do something.

- You failed last time, but why don't you give it another shot?
[ترجمه ترگمان] تو دفعه قبل شکست خوردی، اما چرا یه فرصت دیگه بهش نمیدی؟
[ترجمه گوگل] شما آخرین بار شکست خوردید، اما چرا شما آن را یک ضربه دیگر نمی دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: a photograph.
مترادف: photograph, snapshot

- Here is a great shot of the kids at the beach.
[ترجمه ترگمان] این عکس بسیار خوبی از کودکان در ساحل است
[ترجمه گوگل] در اینجا یک عکس بزرگ از بچه ها در ساحل است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: shots, shotting, shotted
• : تعریف: to provide or load with lead shot.
صفت ( adjective )
(1) تعریف: of cloth such as silk, woven so as to be changeable in color.
مشابه: changeable

(2) تعریف: (informal) ruined or unusable.

- My car is shot.
[ترجمه ترگمان] ماشین من تیر خورده است
[ترجمه گوگل] اتومبیل من شلیک شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
( verb )
• : تعریف: past tense and past participle of shoot.
اسم ( noun )
• : تعریف: a small amount of a strong liquor such as whiskey, vodka, or gin. In the U.S., a standard shot is generally considered to be 1.5 fluid ounces.

- The cocktails are made with a full shot of good rum.
[ترجمه ترگمان] کوکتل با یک مشت عرق نیشکر درست شده
[ترجمه گوگل] کوکتل با یک شات کامل از رم خوب ساخته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. shot put
وزنه پرانی

2. shot silk
ابریشم رنگارنگ

3. a shot in the dark
تیری در تاریکی

4. a shot was fired and suddenly ali crumpled
تیری خالی شد و ناگهان علی نقش بر زمین گردید.

5. base-line shot
توپی که از هر یک از دو گوشه ی زمین به سوی حلقه پرتاب شود

6. he shot ali point-blank
علی را از نزدیک با تیر زد.

7. he shot the ball into the goal
توپ را توی دروازه شوت کرد.

8. he shot the dishes into the sink
ظرف ها را توی ظرفشویی انداخت.

9. his shot went over the goal
ضربه ی او از بالای دروازه رد شد.

10. mahnoosh shot an inviting smile at me
مهنوش لبخند وسوسه انگیزی به من زد.

11. one shot fetched the bird down
یک تیر پرنده را به زیر آورد.

12. rustam shot the second arrow
رستم تیر دوم را رها کرد.

13. stone shot was used for guns in the sixteenth century
در قرن شانزدهم برای توپ ها از گلوله ی سنگی استفاده می کردند.

14. the shot deer's heart was still palpitating
قلب آهوی تیر خورده هنوز می تپید.

15. the shot duck got lost, but the hunting dog retrieved it (for the hunter)
مرغابی تیرخورده گم شد ولی سگ شکاری آن را (برای شکارچی) بازآورد.

16. the shot man's blood rilled down the street
خون مرد تیر خورده در شیب خیابان به صورت نخاب روان شد.

17. they shot at me but missed
به من تیرانداختند ولی به خطا رفت.

18. zary shot out a few angry words
زری چند حرف خشم آمیز زد.

19. a shot in the arm
وسیله ی قوت قلب و کمک در هنگام سختی،آمپول نیروبخش

20. parting shot
آخرین تیر (پیش از عزیمت)،نیش آخر،ضربه ی آخر

21. a bad shot which missed the mark
تیراندازی بدی که به هدف نخورد

22. a cutback shot
نمای پس گشت

23. a dead shot
تیرانداز بی خطا،تیرانداز ماهر

24. a flue shot
آمپول پیشگیری از سرماخوردگی

25. a left-handed shot
ضربه با دست چپ

26. a letter shot through with kindness
نامه ای آکنده از محبت

27. a novel shot through with satire
یک رمان ممزوج با طنز

28. a story shot with humor
(مجازی) داستانی که با شوخی و مزاح آمیخته است

29. black cloth shot with silver thread
پارچه ی سیاه با تارهای سیمین

30. he has shot two people
او دو نفر را تیر زده است.

31. his first shot at speaking japanese
اولین کوشش او در ژاپنی حرف زدن

32. his second shot went through the basket
پرتاب دوم او از حلقه رد شد.

33. the car shot forward with a jerk
اتومبیل با یک تکان به جلو پرید.

34. the hunter shot a deer
شکارچی یک آهو زد.

35. the second shot of the missile will be tomorrow
پرتاب ثانوی موشک فردا خواهد بود.

36. they first shot and then drowned him
اول تیرش زدند و سپس او را در آب خفه کردند.

37. have a shot at
(عامیانه) آزمودن،امتحان کردن،کوشیدن

38. a blue sky shot with white clouds
آسمان آبی درآمیخته با ابرهای سپید

39. a crisp tennis shot
ضربه ی جانانه در تنیس

40. he took a shot at the window with his snowball
با گلوله ی برفی پنجره را هدف قرار داد.

41. he took a shot of two sleeping lions
او از دو شیر خوابیده عکس برداشت.

42. mohsen threw the shot 25 meters
محسن وزنه را 25 متر پراند.

43. out of the shot and danger of desire
(شکسپیر) خارج از محدوده و مخاطره ی حوایج

44. the film was shot on location in the slums of tehran
آن فیلم را در خارج از استودیو در محله های فقیر نشین تهران برداشتند.

45. to put the shot
(ورزش) وزنه پرانی کردن

46. he gave me a shot for that pain
برای آن درد به من آمپول زد.

47. he is a crack shot
او تیراندازی ماهر است.

48. in wartime, deserters were shot
در زمان جنگ فراریان (یا سربازان فراری) تیرباران می شدند.

49. this war movie was shot in california
این فیلم جنگی در کالیفرنیا برداشته شده بود.

50. not by a long shot
(عامیانه) ابدا،به هیچ وجه،اصلا نه

51. from twenty feet away, he shot the ball right into the basket
از فاصله ی بیست فوتی توپ را درست توی حلقه پراند.

52. he wants to have a shot at teaching
او می خواهد معلمی را امتحان کند.

53. it's a 10 to 1 shot that he will be late
احتمال دیر آمدن او ده به یک است.

54. my shoes are pretty well shot
کفش های من حسابی کهنه شده است.

55. they fired a second rocket shot at the moon
یک موشک دیگر به سوی ماه پرتاب کردند.

56. i picked up my sextant and shot two stars
زاویه یاب خود را برداشتم و دو ستاره را فرازیابی کردم.

57. she flew into a passion and shot him
به شدت خشمگین شد و او را با تیرزد.

58. the bow twanged and the arrow shot across
(چله ی) کمان ترنگید و تیر رها شد.

59. the crowd dispersed at the first shot
با اولین تیراندازی جمعیت متفرق شد.

60. the stolen glances which the lovers shot at each other
نگاه های دزدکی که عشاق به هم می کردند.

61. he holed the ball in a single shot
(گلف) با یک ضربه گوی را زد توی سوراخ.

62. the news that the commander had been shot disheartened the soldiers
خبر تیر خوردن فرمانده سربازان را دلسرد کرد.

63. if you go,you run the risk of being shot
اگر بروی خطر تیر خوردن را به خود هموار می کنی.

64. shapury mistook the ass for a deer and shot it!
شاپوری الاغ را با آهو عوضی گرفت و آنرا با تیر زد!

65. the contortions of the man who had been shot
کج و کولگی قیافه ی مردی که تیر خورده بود

66. the kashies took to flight with the first shot
با اولین تیر،کاشی ها پا به فرار گذاشتند.

67. he joined the labor union and became a big shot
به اتحادیه ی کارگری ملحق شد و جزو کله گنده ها درآمد.

68. he went to a doctor because his nerves were shot
چون اعصابش خراب بود رفت پیش دکتر.

69. the news broke in paris that kennedy had been shot
خبر تیر خوردن کندی در پاریس انتشار یافت.

70. it was difficult to repose a man who had been shot
آرام کردن مردی که گلوله خورده بود دشوار بود.

مترادف ها

تیر (اسم)
ache, pain, bar, shot, arrow, firing, fire, shaft, prop, mercury, lug, gunshot, dart, timber, staff, stanchion, butt shaft, staple, perch, spike, mast, quintain

گلوله (اسم)
shot, shaft, gunshot, ball, bullet, pellet, cartridge, missile, pommel, blob

پرتابه (اسم)
shot, ballistic missile, missile, rocket, projectile

گیلاس (اسم)
shot, glass, cherry, demitasse

عکس (اسم)
shot, picture, echo, photo, photograph, vignette

جرعه (اسم)
shot, sip, swig, quaff, gulp, potion, godown, potation

منظره فیلمبرداری شده (اسم)
shot

یک گیلاس مشروب (اسم)
shot

ضربت توپ بازی (اسم)
shot

تزریق (اسم)
infusion, shot, transfusion, injection, intinction

رها شده (صفت)
shot, unbound, spent, off-hook, self-abandoned

اصابت کرده (صفت)
shot

جوانه زده (صفت)
shot, grown

تخصصی

[سینما] صحنه - واحد بزرگتر از فریم - نما - کوچکترین واحد یک فیلم - شات - تصویری از یک دوربین - تصویر - پلان - برداشت - مجموعه چند تا چندین هزار کادر - تصویری مداوم به وسیله یک دوربین
[فوتبال] شوت
[نساجی] خامه - پود قالی - خامه رنگی قالی
[پلیمر] چرخه، چرخه کامل در ماشین تزریق پلاستیک، وزن چرخه مقدار مورد نیاز از ماده ای است که برای پر کردن قالب نیاز می باشد.

به انگلیسی

• firing of a bullet or other projectile from a weapon; range of a firearm or other weapon; lead pellet used in shotguns; shooter; hypodermic injection; throwing of a heavy ball (sports); blow; photograph; film or video sequence; small amount of liquor
struck by a bullet or projectile; multicolored, variegated; filled with a particular quality; ruined, worn out
shot is the past tense and past participle of shoot.
if you fire a shot, you fire a gun once.
someone who is a good shot can shoot well.
in sport, a shot is the act of kicking or hitting a ball, especially in an attempt to score.
a shot is also a photograph.
a shot of a drug is an injection of it.
if you have a shot at something, you try to do it; an informal expression.
if you do something like a shot, you do it without any delay; an informal expression.
if you describe something as a shot in the arm, you mean that it provides help and encouragement, and is likely to cause an improvement.
if you describe a guess as a shot in the dark, you mean that it is a complete guess because you really have no idea what the answer is.

پیشنهاد کاربران

شلیک کردن
فرصت، موقعیت
تیرباران
بر روی پرده ی سینما رفتن
تصویر گرفتن و فیلمبرداری کردن ( سینما )
واکسن زدن
تصویر ( تصاویر فیلمبرداری شده در صنعت سینما )
کار، فعالیت
آمپول زدن
آمپول
To call the shots : صاحب اختیار بودن
اسم: noun
تلاش در جهت انجام کاری یا رسیدن به چیزی
که قبلا انجام ندادی
شات: یک شات از دوربین
شاتی از یک فیلم
داغون، خراب
خسته و فرتوت و از پا درآمده
To be shot
To be physically, mentally, and emotionally exhausted
The next day I was pretty shot.
پیک ( یه پیک مشروب )
shot
واژه ای ایرانی - اروپایی ست و هم ریشه با :
آلمانی : schiessen , Scheisse , Scheid
پارسی : شوهَر ( شوتَر ، شوسَر )
شوهَر : شوه ( شوت، شوس ) = چون مَرد دارای زامه یا زومه یا مَنی برای زایانش است و این زِپارم = sperm به شکل پرتابی به بیرون می جَهَد.
- اَر = پسوند کُننده
واژه ی دیگر هم ریشه " شید " در خورشید است و آن نوری که هور یا خور به بیرون می پَرتاند.
واژه ی شان در نِشان و سون نام باستانی خورشید به مینه فُروز و روشنایی و نور هستند.
شان = انگلیسی :shine , آلمانی : Schein
سون = انگلیسی : sun ، آلمانی : Sonne
شید : انگلیسی : shot , آلمانی : Schiess
تلاش برای چیزی که سخت هست
فرصت
My whole day was shot
کل روزم به فنارفت ( خرااب شد )
تزریق کردن
شلیک ؛ تیر انداز ؛ شوت , پرتاب ؛ پیک ؛ آمپول ؛ عکس , نما ؛ تلاش ؛ خراب

– He fired four shots at the target
– He's a pretty good shot
– His shot went over the goal
– Her shot went through the basket
– He drank a shot of whisky
– The doctor gave him a shot of morphine
– I got a wonderful shot of the landscape
– The film ends with a shot of a sunset
– I've never tried it, but I'd give it a shot
– My car is shot
shot ( ژئوفیزیک )
واژه مصوب: انفجار
تعریف: عملکرد هرنوع مادۀ منفجره که موج لرزه ای ایجاد کند
شانس، فرصت، احتمال
we can give everyone a shot at survival
میتونیم به همه فرصتی برای بقا بدیم
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما