shikker

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• ( اسم ) مست مست، شراب خوار دائمی، میگسار
• ( صفت ) مست، حالش جا، از خود بی خود
• ( فعل ) مست کردن، شراب خوردن تا حد مستی
مثال:
"He spent the whole evening getting shikker, much to the displeasure of his parents. "
...
[مشاهده متن کامل]

تمام شب را مست بود، که باعث ناراحتی والدینش شد.
"That new boyfriend of Miriam's is nothing but a shikker. "
آن دوست پسر جدید میریام هیچی نیست جز یک میگسار ( شراب خوار دائمی ) .
"They were up till 3 AM shikkering. "
تا ساعت ۳ صبح بیدار بودند و می نوشیدند [مست می شدند]. �