set the heart to something

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• دل به کاری بستن / مصمم شدن برای انجام کاری
• ( در کاربرد عاطفی ) با تمام وجود به چیزی علاقه مند شدن
• ( در کاربرد روزمره ) عزم خود را جزم کردن برای رسیدن به هدف
🔸 مثال ها:
...
[مشاهده متن کامل]

She set her heart on becoming a doctor from a young age.
او از کودکی دل به پزشک شدن بست ( مصمم شد که پزشک شود ) .
He set his heart on buying that house.
او دل به خرید آن خانه بست ( عزمش را جزم کرد ) .
Once she sets her heart on something, nothing can stop her.
وقتی او دل به کاری ببندد، هیچ چیز نمی تواند جلویش را بگیرد.

really want something