set in place

پیشنهاد کاربران

🔸 نکته:
• این عبارت معمولاً با مفعول و گاهی با قیدهای زمانی همراه می شود.
• هم معنی های آن عبارتند از:
• "Establish" ( تأسیس کردن )
• "Implement" ( اجرا کردن )
• "Install" ( نصب کردن / مستقر کردن )
🔸 معادل فارسی:
• مستقر کردن / راه اندازی کردن ( یک سیستم یا رویه )
• پیاده سازی کردن ( یک طرح یا سیاست )
• مستقر شدن / تثبیت شدن ( در یک موقعیت )
🔸 مثال ها:
• "The government set new safety regulations in place. "
...
[مشاهده متن کامل]

دولت مقررات ایمنی جدید را پیاده سازی کرد.
• "They set a crisis management team in place. "
آنها یک تیم مدیریت بحران را مستقر کردند.
• "The new system was set in place to improve efficiency. "
سیستم جدید برای افزایش کارایی راه اندازی شد.

= set in place
نهادینه کردن
اعمال کردن
پیاده کردن
وضع کردن
مترادف: establish و put in place
صحنه آرایی
شروع کردن، راه انداختن، تنظیم کردن