🔸 معادل فارسی:
احساس کردن که. . . ، حس کردن که. . .
دریافتن که. . . ، متوجه شدن که. . .
( در مفهوم شهودی ) بو بردن از اینکه. . .
🔸 مثال ها:
"Sensing that something was wrong, she called her friend immediately. "
... [مشاهده متن کامل]
حس کرد که یه چیزی درست نیست، بلافاصله با دوستش تماس گرفت.
"Sensing that the meeting was going badly, he tried to change the subject. "
متوجه شد که جلسه داره بد پیش میره، سعی کرد موضوع رو عوض کنه.
"Sensing that the moment was right, she finally told him the truth. "
حس کرد که لحظه مناسبه، بالاخره حقیقت رو بهش گفت.
🔸 نکته:
Sensing that یک Participial Phrase ( عبارت وجه وصفی ) هست و همیشه در ابتدای جمله میاد تا نشون بده فاعل، چیزی رو به طور شهودی یا غیرمستقیم درک کرده — نه از روی دلیل منطقی، بلکه از روی حس و غریزه. معمولاً با فعل اصلی جمله با کاما ( , ) جدا میشه.
احساس کردن که. . . ، حس کردن که. . .
دریافتن که. . . ، متوجه شدن که. . .
( در مفهوم شهودی ) بو بردن از اینکه. . .
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
حس کرد که یه چیزی درست نیست، بلافاصله با دوستش تماس گرفت.
متوجه شد که جلسه داره بد پیش میره، سعی کرد موضوع رو عوض کنه.
حس کرد که لحظه مناسبه، بالاخره حقیقت رو بهش گفت.
🔸 نکته:
Sensing that یک Participial Phrase ( عبارت وجه وصفی ) هست و همیشه در ابتدای جمله میاد تا نشون بده فاعل، چیزی رو به طور شهودی یا غیرمستقیم درک کرده — نه از روی دلیل منطقی، بلکه از روی حس و غریزه. معمولاً با فعل اصلی جمله با کاما ( , ) جدا میشه.