sensation

/senˈseɪʃn̩//senˈseɪʃn̩/

معنی: تاثیر، ظاهر، احساس، شور، حس
معانی دیگر: سترسا، پولاب، سوهش، سهش، غلغله، هیجان، جوش و خروش، شور و هیجان
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. a sensation of cold
احساس سرما

2. the sensation of hearing
حس شنوایی

3. an internal sensation
احساس نهان (درونی)

4. i experienced no sensation in my left foot
در پای چپم هیچ چیزی را حس نمی کردم.

5. his new play has created a sensation in new- york
نمایش جدید او در نیویورک غلغله به پا کرده است.

6. I had a sensation of falling, as if in a dream.
[ترجمه گوگل]احساس افتادن داشتم، انگار در خواب
[ترجمه ترگمان]احساسی از افتادن داشتم، انگار که در رویا دیده بودم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He felt a tingling sensation down his side.
[ترجمه گوگل]احساس سوزن سوزن شدن در پهلویش کرد
[ترجمه ترگمان]احساس سوزش شدیدی در پهلویش احساس کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Floating can be a very pleasant sensation.
[ترجمه گوگل]شناور بودن می تواند احساس بسیار خوشایندی باشد
[ترجمه ترگمان] شناور بودن میتونه احساس خوشایندی باشه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. I had no sensation of pain whatsoever.
[ترجمه گوگل]هیچ احساس درد نداشتم
[ترجمه ترگمان]هیچ گونه احساس درد نداشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. He gave way to pure sensation.
[ترجمه گوگل]او جای خود را به احساس ناب داد
[ترجمه ترگمان]احساسی ناب به او دست داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. News of his arrest caused a sensation.
[ترجمه پرویز] خبر دستگیری او باعث جنجال شد
|
[ترجمه گوگل]خبر دستگیری او سروصدا به پا کرد
[ترجمه ترگمان]خبر دستگیری او باعث ایجاد احساسی شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. I had the eerie sensation that I was not alone.
[ترجمه گوگل]احساس وحشتناکی داشتم که تنها نیستم
[ترجمه ترگمان]احساس عجیبی داشتم که تنها نیستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. He had the eerie sensation of being watched.
[ترجمه گوگل]او احساس وحشتناکی از تماشا شدن داشت
[ترجمه ترگمان]احساس عجیبی داشت که او را تحت نظر دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. A sensation of burning or tingling may be experienced in the hands.
[ترجمه گوگل]احساس سوزش یا گزگز ممکن است در دست ها تجربه شود
[ترجمه ترگمان]احساس سوزش و یا خارش در دست ها ممکن است تجربه شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. When I arrived, I had the sensation that she had been expecting me.
[ترجمه گوگل]وقتی رسیدم، این احساس را داشتم که او منتظر من بود
[ترجمه ترگمان]وقتی رسیدم، احساس کردم که او منتظر من است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. The books have been a publishing sensation on both sides of the Atlantic.
[ترجمه گوگل]این کتاب‌ها در هر دو سوی اقیانوس اطلس یک حس انتشار داشته‌اند
[ترجمه ترگمان]این کتاب ها در هر دو طرف اقیانوس اطلس احساس انتشار داشته اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. The disease causes a loss of sensation in the fingers.
[ترجمه گوگل]این بیماری باعث از بین رفتن حس در انگشتان می شود
[ترجمه ترگمان]این بیماری موجب از دست رفتن احساس در انگشتان می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. It was a strange sensation - I felt I'd been there before.
[ترجمه گوگل]احساس عجیبی بود - احساس می کردم قبلاً آنجا بودم
[ترجمه ترگمان]احساس عجیبی داشتم - فکر می کردم قبلا هم آنجا بوده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

تاثیر (اسم)
influx, action, influence, impression, efficacy, affection, sensation

ظاهر (اسم)
figure, appearance, look, outward, exterior, form, sensation

احساس (اسم)
sense, impression, sentiment, apperception, perception, feeling, sensation, gusto, percipience, sensing

شور (اسم)
deliberation, emotion, excitement, frenzy, passion, rapture, sensation, craze, phrensy

حس (اسم)
energy, sense, feeling, sensation, presentiment

به انگلیسی

• perception, function of the senses; physical feeling; emotion, mental feeling; excitement
sensation is your ability to feel things physically, especially through your sense of touch.
a sensation is a physical feeling.
you can use sensation to refer to the general feeling caused by a particular experience.
if an event or situation is a sensation, it causes great excitement or interest.

پیشنهاد کاربران

شور و شوق
حسگری ( داریوش آشوری ) ، ادراک حسی
یک حس فیزیکی
تاثیر
در مقابل emotion
sensation: حس، احساس. مثل حس درد
emotion: عاطفه. مثل خشم
Sensation هم به معنای احساس هست هم به معنای ( ( یک شبه معروف شدن ) ) =feeling /to become famous overnight
sensation در مقابل perception یعنی ادراک حسی در برابر ادراک ذهنی. یا خلاصه حس در برابر فکر و تصور
sensations = حواس
پیشدرک، پیشدرکی
پیشدرک، لحظه کوتاه قبل از درک ، هنوز درک ( perception ) نشده
[شخص]
شهره؛ پدیده
برند نوعی چیپس درانگلستان
🔴 someone or something that causes a lot of excitement and interest
کسی که به شدت جنجالی، پر سر و صدا، شناخته شده، زبانزد و معروفه
مثال :
◀️ Jirah, Daughter of boxing sensation Floyd Mayweather Jr
sensation ( روان‏شناسی )
واژه مصوب: حس یافت
تعریف: فرایند یا تجربۀ درک ازطریق حواس
sensation = احساس ( از نوع فیزیکی )
feeling = احساس ( از نوع عاطفی )
اثرات
هیجان خواهی
هیجان طلبی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما