برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1685 100 1
شبکه مترجمین ایران

sufficient

/səˈfɪʃənt/ /səˈfɪʃnt/

معنی: شایسته، صلاحیت دار، کافی، بسنده، قانع
معانی دیگر: بسند

بررسی کلمه sufficient

صفت ( adjective )
مشتقات: sufficiently (adv.)
• : تعریف: enough; adequate.
مترادف: adequate, enough, satisfactory
متضاد: deficient, inadequate, insufficient, wanting
مشابه: acceptable, all right, ample, comfortable, competent, passable, plenty

- They didn't have sufficient evidence to convict him of the crime.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها مدرک کافی برای محکوم کردن او از جنایت نداشتند
[ترجمه گوگل] آنها شواهد کافی برای محکوم کردن او نسبت به جرم نداشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Have you packed sufficient clothing for your trip?
[ترجمه ترگمان] آیا لباس کافی برای سفر خود بسته‌بندی کرده‌اید؟
[ترجمه گوگل] آیا لباس های کافی برای سفر خود را بسته بندی کرده اید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه sufficient در جمله های نمونه

1. sufficient sleep settled his nerves
خواب کافی اعصاب او را آرام کرد.

2. unless sufficient countermeasures are taken, unemployment will continue to rise
اگر تدابیر کافی اتخاذ نشود بیکاری بیشتر خواهد شد.

3. good and sufficient bail
ضامن معتبر

4. his lack of sufficient education and experience disqualified him for this job
نداشتن تحصیلات و تجربه‌ی کافی موجب سلب صلاحیت او از این شغل گردید.

5. his thoughts lack sufficient coherence
افکار او از انسجام کافی برخوردار نیست.

6. production is not sufficient to satisfy people's requirements for drugs
تولید برای رفع نیاز مردم به دارو کافی نیست.

7. testimony that is sufficient to endamage anyone's reputation
شهادتی که برای صدمه زدن به شهرت هر کسی کافی است.

8. his income is not sufficient
در آمد او کافی نیست.

9. what the company lacks is sufficient money to invest in modern machinery
آنچه که شرکت کم دارد عبارتست از پول کافی برای سرمایه‌گذاری در ماشین آلات نوین

10. a word to the wise is sufficient
عاقل را اشارتی کافیست.

11. A few brief comments are sufficient for present pur ...

مترادف sufficient

شایسته (صفت)
able , good , qualified , apt , fit , worthy , competent , proper , sufficient , suitable , meet , apropos , befitting , intrinsic , seemly , becoming , deserving , meritorious
صلاحیت دار (صفت)
able , capable , adequate , sufficient
کافی (صفت)
adequate , sufficient , enough
بسنده (صفت)
adequate , sufficient , enough
قانع (صفت)
sufficient

معنی عبارات مرتبط با sufficient به فارسی

(منطق) شرط کافی، قضیه ی معتبر برای اثبات قضیه ی بعدی
خود بس، خودبسنده، مستغنی، بی نیاز از غیر، خوداستوار

معنی sufficient در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] بسنده
[ریاضیات] کافی، بسنده
[آمار] بسنده
[حقوق] سبب متعارف یا محتمل، دلیل قابل قبول، دلیل کافی
[زمین شناسی] شرط کافی
[ریاضیات] شرط کافی
[آمار] شرط کافی
[ریاضیات] شرط کافی قانون اعداد بزرگ
[ریاضیات] برآورد کافی
[زمین شناسی] برآورد بسنده
[آمار] برآورد بسنده
[حقوق] ادله کافی، ادله قانع کننده
[حسابداری] واحد (شرکت) فرعی
[زمین شناسی] افراز بسنده
[آمار] اِفراز بسنده
[حسابداری] شواهد و مدارک کافی و قابل اطمینان
[زمین شناسی] آماره بسنده
[ریاضیات] آماره ی کافی، آماره ی بسنده، آمار کافی
[آمار] آماره بسنده
...

معنی کلمه sufficient به انگلیسی

sufficient
• enough, adequate
• if something is sufficient for a particular purpose, there is as much of it as is necessary.
sufficient condition
• circumstance which is enough for performing an act (logic)
sufficient evidence
• proof that is substantial for the court to make a verdict
a word to the wise is sufficient
• if someone is intelligent he only needs to be told once
barely sufficient
• hardly adequate, scarcely satisfactory
self sufficient
• independent, not dependent on others, providing for one's own needs
• if a country, group, or person is self-sufficient, they are able to produce or make everything that they need.

sufficient را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پری
کافی است
leila
بسنده
استاد
دارای صلاحیت
Hamid - Gholami
مطلوب
Ashkan
کافی
fati
استاندارد
قابل قبول
فارسی را پاس بداریم.
تامین کردن
کفایت
کافی بودن
مطلوب
قابل قبول
بسنده
آرش
بسنده کردن
ندا کیانی
[Insufficient=enough, adequate کافی.قانع]
Self - sufficient خود کفا.مستقل
Insufficient ناکافی
سوران فتاحی
رضایت بخش، مطلوب
شایان
به خوبی
موسی
1. Fifty francs was not sufficient to cancel this debt.
پنجاه فرانک برای لغو این بدهی کافی نبود.
2. because I told my master, that his help would be sufficient.
چون به استادم گفتم كه كمك او كافی خواهد بود.
3. At the time this difference was sufficient to preclude the union being pursued.
در آن زمان این اختلاف برای جلوگیری از پیگیری اتحادیه کافی بود.

Sufficient= کافی،بس

sufficient(adj)= ample(adj)


معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی sufficient

کلمه : sufficient
املای فارسی : سوففیکینت
اشتباه تایپی : سعببهزهثدف
عکس sufficient : در گوگل

آیا معنی sufficient مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )