برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1648 100 1
شبکه مترجمین ایران

stuffed


System.String[]

واژه stuffed در جمله های نمونه

1. stuffed vine leaves
دلمه‌ی برگ مو

2. a stuffed bear
خرس پوست آکنده

3. he stuffed the coins into his pocket
سکه‌ها را توی جیبش ریخت.

4. he stuffed the letter through the door and rushed away
نامه را از در تو انداخت و با شتاب رفت.

5. she stuffed the rod into the hole
میله را در سوراخ تپاند.

6. a stuffed shirt
(عامیانه) آدم مغرور و خودنما

7. get stuffed
(انگلیس - خودمانی) گمشو!،برو پی‌کار خودت‌!،خدا روزیت را جای دیگر بدهد

8. a lambkin stuffed with parsley and prunes
شیشک که توی شکمش جعفری و آلو خشک گذاشته‌اند

9. dried peaches stuffed with walnuts
هلوی جوز آغند

10. she had stuffed so much clothing in the suitcase that its door wouldn't close
آنقدر لباس در چمدان چپانده بود که درش بسته نمی‌شد.

11. the children stuffed themselves with cake
بچه‌ها تا می‌توانستند کیک خوردند.

12. my nose is stuffed up
بینی من گرفته است.

13. he wanted more money but i told him to get ...

مترادف stuffed

پر شده (صفت)
stuffed

معنی عبارات مرتبط با stuffed به فارسی

(انگلیس - خودمانی) گمشو!، برو پی کار خودت !، خدا روزیت را جای دیگر بدهد

معنی کلمه stuffed به انگلیسی

stuffed
• filled with some sort of stuffing; full of food (informal)
stuffed animal
• furry toy animal, animal skin that has been filled with stuffing
stuffed cabbage
• food made from cabbage leaves filled with rice or meat
stuffed chicken
• chicken that is filled with rice or meat
stuffed fish
• food made from fish filled with another type of food
stuffed himself
• eat voraciously, ate a lot
stuffed pastry
• pastry pocket filled with some other type of food, kreplach
stuffed pepper
• food made from a pepper filled with rice or meat
stuffed shirt
• (slang) pompous and conceited person
• if you describe someone as a stuffed shirt, you mean that they are extremely formal, old-fashioned, and pompous; an informal expression.
stuffed up
• if you are stuffed-up, you have the passages of your nose blocked with mucus so that you cannot breathe properly through it.
stuffed vine leaves
• food made from grape leave filled with rice
get stuffed
• fuck off, kiss my ass

stuffed را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فرهاد سليمان‌نژاد
انباشه، لبريز، پر از، سرشار
milad
خود را باد کردن
Sunflower
شکمِ‌ پُر !
Rana mirsalehi
سیر بودن
سرداری
اصطلاح:ترکیدن از خوردن زیاد
I'm stuffed
كيانا
عذر ميخوام يه سوال استفاده از stuffs بجاي things اشتباهه؟
مثلا
Horses carry stuffs on their back
مهدی عبدی
Stuff اسم و به معنی چیز است ولی stuffed صفت و به معنی لبریز و پر است
سپهر زندوکیلی
Stuffed animal = حیوون عروسکی که داخلش پر شده باشد
Azadeh
پر شده از

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی stuffed
کلمه : stuffed
املای فارسی : ستوففد
اشتباه تایپی : سفعببثی
عکس stuffed : در گوگل

آیا معنی stuffed مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )