برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1434 100 1

structure

/ˈstrəkt͡ʃər/ /ˈstrʌkt͡ʃə/

معنی: ترکیب، ساختمان، بناء، سازمان، ساخت، ساختار، تشکیلات دادن
معانی دیگر: بنا، عمارت، ساختن، سازه، سبک، پی ریزی کردن

بررسی کلمه structure

اسم ( noun )
(1) تعریف: a thing consisting of a number of elements joined together in a certain way.
مترادف: construction
مشابه: complex

- A human cell is a complicated structure.
[ترجمه عباس] سلول انسان ساختار پیچیده ای است(دارد)
|
[ترجمه امیر] سلول یک انسان یک ساختار پیچیده است
|
[ترجمه B] سلول انسان ساختار پیچیده ای است
|
[ترجمه ترگمان] یک سلول انسان یک ساختار پیچیده است
[ترجمه گوگل] یک سلول انسانی یک ساختار پیچیده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the way in which such a thing is joined ...

واژه structure در جمله های نمونه

1. constituent structure
ساخت سازه‌ای،ساختار سازه‌ای

2. internal structure
ساختمان درونی

3. straight-chain structure
ساختار راست زنجیر

4. the structure of an atom
ساختار یک اتم

5. a bony structure covers its legs
پاهای آن (جانور) از یک ساختار استخوانی پوشیده شده است.

6. a solid structure
سازه‌ی محکم

7. japan's social structure can never be identical with china's
ساختار اجتماعی ژاپن هرگز مانند (ساختار اجتماعی) چین نخواهد بود.

8. the cyclic structure of gasoline molecules
ساختمان حلقوی مولکول‌های بنزین

9. the external structure of a cell
ساختار بیرونی یک یاخته

10. the interior structure of a cell
ساختمان درونی یاخته

11. the intimate structure of the atom
ساختار درونی اتم

12. the intricate structure of a computer chip
ساختار ریزآراسته‌ی یک تراشه‌ی کامپیوتر

13. the organic structure of animals and plants
...

مترادف structure

ترکیب (اسم)
consolidation , conjugation , conformation , synthesis , blend , admixture , combination , composition , syntax , mixture , compound , melange , confection , structure , physique , form , feature , commixture , concoction , making , contexture , zygosis , makeup
ساختمان (اسم)
make , frame , anatomy , building , construction , structure , erection , skeleton , formation , making , mechanism , standing
بناء (اسم)
base , building , structure , mason , establishment , masonry
سازمان (اسم)
conformation , structure , infrastructure , formation , establishment , organization , regime
ساخت (اسم)
make , performance , operation , work , job , construction , structure , workmanship , manufacture , making , manufacturing , craftsmanship , production , fabrication , framing , yielding , throughput
ساختار (اسم)
structure
تشکیلات دادن (فعل)
structure , organize

معنی عبارات مرتبط با structure به فارسی

سبک یاساختمان شعر
ساختمان تن جانور
دانشمند علوم اتمی، (فیزیک) ساختمان اتمی، ساختمان اتم
ساخت کنده ای
ساخت کنترل
ساخت داده ها
(دستور زبان گشتاری) ژرف ساخت
ساخت پویا
ساخت پرونده
زیر ساخت قانون ـ فقه : زیر بنا روانشناسى : زیربنا
با ساخت عبارتی
هیئت حاکمه، دستگاه حکومتی، ساختار قدرت (در کشور یا شهر و غیره)
ساخت برنامه
ساخت ایستا
(دستور گشتاری) روساخت
...

معنی structure در دیکشنری تخصصی

structure
[شیمی] ساختار
[عمران و معماری] سازه - ساختمان - ساختار - ساخت - بنا
[کامپیوتر] ساختار
[برق و الکترونیک] ساختار ، سازه
[مهندسی گاز] ساخت ، ساختمان ، سازمان
[زمین شناسی] ساختار
[صنعت] ساختار، ساخت، بنا، تشکیلات، اسکلت، استراکچر
[نساجی] سلختمان - ساختار
[ریاضیات] ساختار
[معدن] ساخت (سنگ شناسی)
[خاک شناسی] ساختمان
[پلیمر] ساختار، سازه، ساختمان، اسکلت
[آمار] ساختار
[آب و خاک] سازه
[کامپیوتر] نمودار ساختار
[کامپیوتر] انگلیسی ساخته یافته
[شیمی] عامل ساختار
[زمین شناسی] تابع ساختار
[آمار] تابع ساختار
[خاک شناسی] ساختمان بادرجه قوی
[خاک شناسی] ساختمان بادرجه ضعیف
[خاک شناسی] شاخص ساختمان
[حسابداری] ساختار صورتهای مالی
[ریاضیات] بافه ی ساختاری
[عمران و معماری] سازه با تغییر مکان گره
...

معنی کلمه structure به انگلیسی

structure
• building; something created from a number of interconnecting parts; manner in which something is constructed
• organize, arrange, give form to
• the structure of something is the way in which it is made, built, or organized.
• a structure is something that has been formed or arranged in a particular way; used especially in discussing chemistry, physics, or geometry.
• a structure is also something that has been built or constructed.
• a system or activity that has structure is well organized and efficient.
• if you structure something, you arrange it in an organized pattern or system.
aircraft structure
• body of an aircraft, frame of an aircraft
bone structure
• framework formed by the bones of a person or organism; structure of a bone
capital structure
• distribution of equity and foreign capital of a company
control structure
• segment of code in a programming language which is responsible for changes in the operation of a program according to a certain condition
financial structure
• distribution of a business' capital and foreign capital including current assets and current liabilities
grammatical structure
• arrangement and formation of words and sentences
infra structure
• underlying foundation, basic framework
lattice structure
• woven structure, basket-weave structure
manpower structure
• personnel structure, structure of employees in a company
organization structure
• way in which an organization is managed, hierar ...

structure را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

شاهین حسینی راد
پیکربندی
فواد بهشتی
پیکربندی کردن، تشکیل دادن
arezoonosrati
ساختار ،ساختمان ،بنا ،سازه ،بافت
زهرا
ساختار_بنا
کاربر آبادیس
ساختمان (به معنای ساختار)
Data Structure ساختمان داده ها
امین
Market forces will inevitably bring about changes in the structure of the wholesale sector.
نیروهای بازار به ناچار تغییراتی در ساختار بخش عمده فروشی ایجاد می کنند.
morteza
سازه
لیلی موسوی
سر و سامان
نیما
سازه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی structure
کلمه : structure
املای فارسی : استراکچر
اشتباه تایپی : سفقعزفعقث
عکس structure : در گوگل

آیا معنی structure مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )