برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1470 100 1

stiff

/ˈstɪf/ /stɪf/

معنی: سفت، شق، پر مایه، چوب شده
معانی دیگر: سخت، خمش ناپذیر، سخته، سخت جنب، کند، گیردار، (طناب یا زه یا عضله و غیره) کشیده، تنگ، (عضله) کوفته، گرفته، ضرب دیده، دارای درد عضله (در اثر کار یا سرما و غیره)، نا روان، غیر جاری، غیرسیال، غلیظ، مایه دار، (باد یا جریان آب و غیره) شدید، قوی، (مشروب) دارای الکل زیاد، تند، محکم، خشن، پر خشونت، (زیاده) مبادی آداب، رسمی، سفت و سخت، خشک، (آدم) سرسخت، لجوج، سمج، سرسختانه، لجوجانه، (عامیانه) گزاف، اجحاف آمیز، (عامیانه) کاملا، بسیار، (امریکا - خودمانی) جسد، نعش، (امریکا) مرد، (خودمانی )گوشبری کردن، (به ویژه با عدم پرداخت) کلاه سر کسی گذاشتن، مغبون کردن، دشوار، (خودمانی) مست، کله پاچه، رجوع شود به: hobo، (رستوران و غیره) کسی که انعام نمی دهد یا کم می دهد، خسیس، ناخن خشک، (رستوران و غیره) انعام ندادن، شاگردانه ندادن، مستقیم، مغلق، سفت کردن، شق کردن

بررسی کلمه stiff

صفت ( adjective )
حالات: stiffer, stiffest
(1) تعریف: not easy to bend or flex; rigid.
مترادف: firm, inflexible, rigid
متضاد: flexible, limber, limp, plastic, supple
مشابه: crisp, hard, starchy

- stiff cardboard
[ترجمه ترگمان] مقوایی خشک
[ترجمه گوگل] مقوا سخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: not moving or operating freely or easily.
مترادف: unyielding
متضاد: agile, limber, loose, supple
مشابه: resistant, rheumatic, rigid, stubborn, taut, tense

- a stiff winch
[ترجمه ترگمان] یک جرثقیل سفت،
[ترجمه گوگل] یک وینچ سفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- stiff ankles
[ترجمه ترگمان] قوزک پا سیخ شده بود
[ترجمه گوگل] مچ پا سفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: strong t ...

واژه stiff در جمله های نمونه

1. stiff competition
رقابت شدید

2. stiff manners
رفتار زیاده رسمی

3. stiff punishment
مجازات سخت

4. a stiff dose of medicine
یک مقدار داروی قوی

5. a stiff drink
مشروب قوی

6. a stiff price
قیمت گزاف

7. a stiff punch to the chin
یک مشت محکم به چانه

8. a stiff rod
میله‌ی خم نشو

9. a stiff smile
یک لبخند خشک

10. a stiff wind
باد تند

11. bored stiff
کاملا ملالت زده

12. a working stiff
مرد کارمند (در حال کار)

13. keep a stiff upper lip
(عامیانه) علی‌رغم مشکلات جرات یا پشتکار خود را حفظ کردن،به‌روی خود نیاوردن

14. scare somebody stiff
(عامیانه) از ترس زهره ترک کردن

15. a book with stiff covers
یک کتاب با جلد سخت.

16. i was sc ...

مترادف stiff

سفت (صفت)
firm , able-bodied , stiff , horny , hard , rigid , fast , solid , dense , tough , tight , tenacious , thick , ironclad , stark , burly , brawny , beefy , chopping , tense , taut , wiry , hard-boiled , muscle-bound
شق (صفت)
stiff , tough , wooden , stout , taut , inelastic
پر مایه (صفت)
stiff , wise , replete , strong , considerable
چوب شده (صفت)
stiff

معنی عبارات مرتبط با stiff به فارسی

با مشت جلو آورده (حریف را) از خود دور کردن، arm straight : جاخالی دادن
سرسخت، سرکش، خودسر، لجوج
خشکی گردن، گردن خشک
لجوج، لجباز، سر سخت، کله شق، گردن کلفت
(عامیانه) از ترس زهره ترک کردن

معنی stiff در دیکشنری تخصصی

stiff
[عمران و معماری] سخت - شق - صلب - سفت
[زمین شناسی] چغرمه ، سفت ، سخت
[نساجی] پارچه آهاردار - سفت - شق
[ریاضیات] سخت
[پلیمر] سفت، شق
[عمران و معماری] رس سخت
[نساجی] لیف خشک - لیف سفت - لیف زبر و خشن

معنی کلمه stiff به انگلیسی

stiff
• (slang) corpse, dead body; overly formal or priggish person; fellow, regular person; drunk
• difficult to bend, rigid; stubborn; strong; awkward; hard, difficult; thick; high, expensive
• in a rigid state; thoroughly, completely
• something that is stiff is severe, difficult, or harsh.
• stiff can also mean firm and not bending easily.
• if a drawer or door is stiff, it does not move as easily as it should.
• if you are stiff, your muscles or joints ache when you move.
• stiff behaviour is rather formal and not relaxed.
• a stiff drink contains a large amount of alcohol.
• a stiff breeze is one which is blowing quite strongly.
• if you are bored stiff, worried stiff, or scared stiff, you are extremely bored, worried, or scared; an informal use.
• if you say that someone has a stiff upper lip, you mean that they do not show their emotions easily, especially when they are sad or frightened; an informal expression.
stiff collar
• rigid collar, hard part of a shirt surrounding the neck
stiff in the back
• strong, steadfast, mighty
stiff neck
• stubborn; obstinate
stiff necked
• stubborn
• someone who is stiff-necked is proud and stubborn; used showing disapproval.
bored stiff
• bored until the verge of craziness, extremely tedious
was bored stiff
• had nothing to do, was extremely bored

stiff را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mahya_gooli
بدون تحرک
سخت شده از سرما
حسین هواسی
سفت و سخت
for example:stiff band
پیوند سفت و سخت=محکم چسبیدن
222
شدید و سخت
Siamak
گرفتگی و کوفتگی عضلات
امین
We use stiff cardboard in all our packaging.
ما در تمام بسته بندی ها از مقوا سفت استفاده می کنیم.
Nima
معنی جنازه یا آدم حوصله سربر هم می ده.

Stiff is defined as a dead body or a person who is very boring or lacking in humor or wit.
Pouria
(در مورد رفتار ) = خشک و رسمی
متین خدایی
خشک، چوب شده
Shirinbahari
رسمی و غیر دوستانه
Their goodbyes were stiff and formal
حمیدرضا
انعام ندادن
کم انعام دادن
مهرو خرم
نعوظ هم معنی میده
hamid
سفت - شق
الهام حمیدی
the drawer is stiff
کشو گیر کرده
Reza
سخت
Stiff exam
آزمون دشوار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی stiff
کلمه : stiff
املای فارسی : ستیفف
اشتباه تایپی : سفهبب
عکس stiff : در گوگل

آیا معنی stiff مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )
شبکه مترجمین ایران