برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1646 100 1
شبکه مترجمین ایران

slow

/sˈloʊ/ /sləʊ/

معنی: سست، کودن، کند، تنبل، اهسته، تدریجی، اهسته کردن یا شدن
معانی دیگر: کند ذهن، کند هوش، دیر فهم، دیر آموز، پردرنگ، پر تعویق، آهسته، کندرو، یواش، کم سرعت، بطی (در برابر: تند fast)، کم اشتیاق، کم شور، بی جنب و جوش، کم تحرک، دیرانگیز، کم فعالیت، کساد، (ساعت و زمان) عقب، کم نما، کند اثر، دیر اثر، زمانگیر، وقتگیر، دیر گذر (در برابر: زود گذر fleeting)، کسل کننده، کم سوز، آهسته کردن یاشدن، کند کردن یا شدن، از سرعت کاستن، یواش کردن یا شدن، کم کردن یا شدن، به تاخیر انداختن، عقب انداختن، بی حال، کاهل، به آهستگی، به کندی، با سرعت کم، یواش (slowly هم می گویند)

بررسی کلمه slow

صفت ( adjective )
حالات: slower, slowest
(1) تعریف: not moving or able to move rapidly or fast.
مترادف: leisurely, poky, slack, slow-motion, sluggish, unhurried
متضاد: fast, hurried, quick, rapid, smart, speedy, swift
مشابه: crawling, creeping, lazy, plodding

- Only slow traffic can cross the bridge while it's being repaired.
[ترجمه ترگمان] تنها ترافیک آهسته می‌تواند از روی پل عبور کند در حالی که تعمیر شده‌است
[ترجمه گوگل] فقط ترافیک آهسته می تواند از پل عبور کند در حالی که تعمیر می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I've always been a slow eater; everyone always finishes before me.
[ترجمه ترگمان] من همیشه در حال خوردن بودم همه همیشه قبل از من همه کار را تمام می‌کردند
[ترجمه گوگل] من همیشه یک آدم آرام بودم؛ همه همیشه قبل از من به پایان می رسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: taking a long time.
مترادف: extended, long, prolonged, protracted
متضاد: expeditious, fast, hasty, hurried, quick, rapid, speedy, swift
مشابه: interminable, lengthy, lingering, slack, tardy

- Her development as a musician was slow, ...

واژه slow در جمله های نمونه

1. slow change
تغییر تدریجی

2. slow death
مرگ تدریجی

3. slow drying is the chief drawback of this paint
دیرخشک شدن عیب عمده‌ی این رنگ است.

4. slow growing
کم رشد

5. slow music
موسیقی آهسته

6. slow progress
پیشرفت کند

7. slow pulse
نبض آهسته

8. slow sales
فروش کم

9. slow scales
ترازوی کم نما (که کمتر نشان می‌دهد)

10. slow to anger
دیر خشم

11. slow and steady wins the race
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

12. slow cooking
(خوراک) دیرپز

13. slow off the mark (or slow on the uptake)
کند فهم،دیر فهم

14. a slow audience
حضار کم‌اشتیاق

15. a slow drift toward war
حرکت تدریجی به سوی جنگ

16. a slow fire
...

مترادف slow

سست (صفت)
doddered , effeminate , flaggy , weak , feeble , torpid , asthenic , loose , frail , flimsy , slack , atonic , slow , insecure , sleazy , floppy , lax , idle , lazy , indolent , slothful , groggy , remiss , washy , wishy-washy , inactive , slumberous , slumbery , feckless , flabby , flaccid , languid , slumbrous , lethargic , shaky , rickety , rattletrap , wonky , supine , tottery
کودن (صفت)
slight , fat-witted , backward , dull , dimwitted , slow , unintelligent , lumpish , beef-brained , blate , blockish , muddle-headed , thick-witted , witless , cockeyed , crass , stockish , doddering , fat-headed , feeble-minded , half-wit , unapt
کند (صفت)
late , tardy , heavy , slack , dull , slow , lagging , blate , sluggish , blunt , lazy , loggy , logy , dilatory , unapt , unready , leaden , low-speed , snail-paced
تنبل (صفت)
tardy , slow , idle , slouchy , sluggish , bone-idle , lazy , indolent , slothful , do-nothing , inactive , slothy , soporiferous
اهسته (صفت)
light , quiet , gentle , slow , lagging , low , indistinct , languid , gradual , slow-footed , lentamente
تدریجی (صفت)
slow , gradual , piecemeal , quantized , imperceptible , step-by-step
اهسته کردن یا شدن (فعل)
slow

معنی عبارات مرتبط با slow به فارسی

اهسته وپیوسته
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود، اسب تازی دوتک روبشتاب، شتراهسته میرودشب وروز
شتاب کار را خراب میکند
(خودمانی) خشم تدریجی
ادم بیحال یا کودن، ادم قدیمی مسلک
(خوراک) دیرپز
کندرو، اهسته
اهستگی، کندروی
کندقدم
(در دینامیت های معدن وغیره) چاشنی کند سوز، فتیله ی کندسوز، کبریت کند سوز
(حرکت یا عمل) کند، کند جنبی، کند عمل، کند کار، کندرو
کندرو
کندزبان
کند فهم، دیر فهم
(فر آشپزخانه) با حرارت کم (برای پختن آهسته)
slow paced ...

معنی slow در دیکشنری تخصصی

slow
[برق و الکترونیک] کند
[برق و الکترونیک] رله کند عمل کننده ؛رله کند کار رله تأخیر زمانی که می تواند فاصله ای به اندازه چنئین ثانیه بین برق دار شدن پیچک آن و کشیده شدن آرمیچر وجود داشته باشد . این تأخیر را می توان به طور الکتریکی با قرار دادن حلقه فلزی توپر روی هسته رله به وجود آورد .
[زمین شناسی] مواد منفجره کند - حجم گازهایی که دراثرانفجار اینگونه مواد تولید می شود ،چندان زیادنیست و بدین ترتیب فشارناشی از آنها نیز زیاد نمیباشد.سرعت انفجار این مواد زیاد نیست وتحت تاثیرشعله شروع به انفجارمی کنند
[حسابداری] دارائیهای غیر جاری
[برق و الکترونیک] فیوز کند -سوز فیوزی که می تواند تا 10 برابر جریان کار عادی خود برای مدت زمان کوتاهی مقاومت کند ،مانند فیوز لازم برای مدارها،موتورها و بارهای القایی که جریان راه اندازی شدیدی می کشند .
[پلیمر] آرام سوز
[سینما] فیلم کم رنگ
[عمران و معماری] کندگیر - دیرگیر
[زمین شناسی] کندگیر ، دیر گیر
[عمران و معماری] قیر مایع دیرگیر
[سینما] تدوین کند - ...

معنی کلمه slow به انگلیسی

slow
• make slow; retard, delay; decelerate, reduce speed
• not fast, unhurried; dull-witted, not understanding quickly; gradual, prolonged; not responding quickly; not keeping the proper time (of a clock or wristwatch); not busy; boring
• slowly, at a low rate of speed
• slow means moving, acting, or happening without very much speed. adjective here but can also be used as an adverb. e.g. you're going too slow.
• if something slows or if you slow it, it starts to move or happen more slowly.
• a person who is slow takes a long time to understand something, usually because they are not very clever; an informal use.
• if an activity, place, or story is slow, it is not very busy or exciting.
• if a clock or watch is slow, it shows a time that is earlier than the correct time.
• if something slows down or if you slow it down, it starts to move or happen more slowly than before.
• if someone slows down, they become less active.
• if something slows up or if you slow it up, it starts to move or happen more slowly.
slow burn
• (informal) increasing anger, gradual building up of fury, gradual increasing of anger (contrary to an instantaneous outburst)
slow clock
• retarded clock, clock that runs too slowly, clock that shows a time that is behind the actual time
slow coach
• slow person
slow cooker
• crock pot, electric pot used for slow cooking
slow decay
• expiration, slow deterioration
slow down
• speak slower; reduce speed
slow down the rate
• decrease the pace
slow motion
• sluggish movements
• slow motion is movement w ...

slow را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فیض
بدون عجله
حدیث
کم کردن سرعت - کند کردن - کند شدن
Takzib
پیش به سوی
tinabailari
the train is very slow
قطار خیلی کند است 🔓
Amir
آرام
Amir
اهسته
راضیه موسوی خورشیدی
زمان بر
SuperSU
عقب بودن

My watch is ten minutes slow

ساعتم ده دیقه عقبه
Seyyedalith
خلوت و کساد

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی slow

کلمه : slow
املای فارسی : سلو
اشتباه تایپی : سمخص
عکس slow : در گوگل

آیا معنی slow مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )