برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1435 100 1

Sway

/ˈsweɪ/ /sweɪ/

معنی: نوسان، اهتزاز، تاب، تاب خوردن، در نوسان بودن، سلطهحکومت کردن، متمایل شدن بعقیدهای، این سو و ان سو جنبیدن
معانی دیگر: نوسان کردن، پس و پیش رفتن، جلو و عقب رفتن، چپ راست رفتن، راست و چپ رفتن، لمبر خوردن، لاندن، به یک سو خم شدن یا کردن، خمیدن، کژشدن یا کردن، تحت تاثیر قرار گرفتن یا قرار دادن، هناییدن، (قدیمی - شاعرانه) حکومت کردن، حکمروا بودن، سلطه داشتن، نفوذ، تاثیر، اثر، هنایش، حکمروایی، چیری، چیرگی، فرمانروایی، (کشتیرانی - معمولا با: up - دیرک یا بادبان و غیره را) افراشتن، چپ راست گردی، لانش، خم شدگی، کژی، متمایل شدن یاکردن و بعقیده ای

بررسی کلمه Sway

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: sways, swaying, swayed
(1) تعریف: to swing back and forth or from side to side; rock.
مترادف: rock
مشابه: oscillate, reel, roll, swing, totter, vacillate, waver, wobble, yaw

- She swayed in time to the music.
[ترجمه ترگمان] او به موقع به سوی موسیقی حرکت کرد
[ترجمه گوگل] او در زمان به موسیقی غرق شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to move or incline to one side or direction; veer; lean.
مشابه: lean, list, rock, slant, swerve, tilt, tip, veer, yaw

- The tree swayed in the fierce wind.
[ترجمه ترگمان] درخت در باد وحشیانه تاب می‌خورد
[ترجمه گوگل] درخت در باد شدید غرق شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to be attracted in sympathy or opinion.
مترادف: lean
مشابه: bend, incline, move

- He's swaying toward the other party's policies.
[ترجمه ترگمان] او به سمت دیگر سیاست‌های حزب حرکت می‌کند
[ترجمه گ ...

واژه Sway در جمله های نمونه

1. the sway of passion moved him to do it
تاثیر شهوات او را وادار به انجام آن کار کرد.

2. hold sway
حکمروا بودن،فرمانروا بودن،چیره بودن،سلطه داشتن،رواج داشتن

3. under the sway (of)
تحت سلطه‌ی،زیر نفوذ

4. that idea once held sway but is now forgotten
یک وقتی آن اندیشه رواج داشت ولی اکنون فراموش شده است.

5. he is eloquent and can sway voters
او فصیح است و می‌تواند رای دهندگان را تحت تاثیر قرار بدهد.

6. he wanted to extend his sway over all of this territory
او می‌خواست فرمانروایی خود را بر سرتاسر این سرزمین گسترش دهد.

7. the earthquake caused the wall to sway to the right
زلزله موجب شد که دیوار به سمت راست خمیده شود.

8. parents who kept their adult children under their sway
والدینی که فرزندان بالغ خود را تحت سلطه‌ی خود نگه می‌دارند

9. Your arguments won't sway her: she's determined to leave.
[ترجمه ترگمان]استدلال‌های شما او را تحت‌تاثیر قرار نخواهد داد؛ او مصمم است که از اینجا برود
[ترجمه گوگل]استدلال های شما او را تحمل نخواهد کرد او مصمم به ترک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف Sway

نوسان (اسم)
amplitude , oscillation , swing , sway , fluctuation , vibration , pulsation , modulation , lurch , libration , vibrancy , undulation , vibratility
اهتزاز (اسم)
waft , swing , sway , vibration , flutter , pulsation , vibratility
تاب (اسم)
swing , sway , glow , tolerance , patience , twist , insinuation , kink
تاب خوردن (فعل)
swing , sway , oscillate , twist
در نوسان بودن (فعل)
sway , tilt
سلطهحکومت کردن (فعل)
sway
متمایل شدن بعقیدهای (فعل)
sway
این سو و ان سو جنبیدن (فعل)
sway

معنی عبارات مرتبط با Sway به فارسی

دارای پشت تورفته
حکمروا بودن، فرمانروا بودن، چیره بودن، سلطه داشتن، رواج داشتن

معنی Sway در دیکشنری تخصصی

sway
[عمران و معماری] حرکت جانبی - تغییر مکان جانبی
[عمران و معماری] مکانیزم ناشی از حرکت عرضی
[عمران و معماری] لنگر ناشی از حرکت جانبی
[عمران و معماری] حرکت جانبی - تغییر مکان جانبی

معنی کلمه Sway به انگلیسی

sway
• swaying movement, moving back and forth; influence, control, authority
• move back and forth, swing to and fro; lean in a certain direction; be inclined toward, be sympathetic to; hesitate; cause to swing; influence, affect the opinion or actions of
• when people or things sway, they lean or swing slowly from one side to the other.
• if you are swayed by something that you hear or read, it influences you.
• if you are under the sway of someone or something, they have great influence over you.
• if someone or something holds sway, they have great power or influence.
hold sway
• rule, continue to influence, endure, exist

Sway را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فاضله
تحت تاثیر قرار گرفتن یا قرار دادن
Mohammad sadegh
تلو تلو خوردن
Mohammad sadegh
تلو تلو خوردن
Vahid
جنبیدن،تکان خوردن
مثلا شاخه های درخت می جنبیدند
The branches of the trees were swaying
حامد
تنکس
محدثه فرومدی
under the sway of = تحت تاثیر، به خاطر تاثیر، به خاطر وجود
Shahrzad
تکان دادن - تحت تاثیر قرار دادن
روح اله اسماعیلی سراجی
sway test: آزمایش تاب دادن اسب به وسیله کشیدن دم به طرفین
آسا
متقاعد کردن
کنترل کردن
Reyhan
متقاعد کردن و تحت تاثیر قرار دادن
Shirinbahari
متقاعد کردن. تحت تاثیر قرار دادن کسی
Unable to sway the others
میلاد علی پور
تحریک کردن، جهت دادن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی sway
کلمه : sway
املای فارسی : سوی
اشتباه تایپی : سصشغ
عکس sway : در گوگل

آیا معنی Sway مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )