برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1650 100 1
شبکه مترجمین ایران

Spy

/ˈspaɪ/ /spaɪ/

معنی: عامل، جاسوس، جاسوسی کردن
معانی دیگر: آبشت، انیشه، مامور مخفی، وابسته به جاسوسی، اکتشافی، انیشیدن، آبشت کردن، (از دور یا پس از کاوش) دیدن، کاشف به عمل آوردن، متوجه شدن، شناختن، اکتشاف کردن، دریابی کردن، بازشناسی کردن، پاییدن، (از دور یا مخفیانه) مواظب کسی بودن، زاغ سیاه کسی را چوب زدن، راز جویی کردن، عمل جاسوسی، گوشچی گری

بررسی کلمه Spy

اسم ( noun )
حالات: spies
(1) تعریف: a person employed by a nation's government to secretly observe and gather information about another nation's activities, plans, defenses, and the like.
مشابه: operative

- When the spy was arrested, he was in possession of top-secret documents.
[ترجمه ترگمان] وقتی که جاسوس دستگیر شد اون اسناد سری اسناد محرمانه رو در اختیار داشت
[ترجمه گوگل] زمانی که جاسوسی دستگیر شد، او دارای اسناد محرمانه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a person who secretly observes and gathers information about others, sometimes for pay.
مشابه: operative

- The mobster sent out one of his spies to keep tabs on the woman.
[ترجمه ترگمان] رئیس مافیا، یکی از جاسوس‌های اون رو فرستاد تا مراقب اون زن باشه
[ترجمه گوگل] مهاجم یکی از جاسوسان خود را فرستاد تا زنی را بر روی زن نگه دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: spies, spying, spied
(1) تعریف: to observe secretly and carefully, usu. for hostile reasons or out of s ...

واژه Spy در جمله های نمونه

1. spy out
(پس از مشاهده و بررسی) کشف کردن،کاشف به عمل آوردن

2. spy out the land
وضعیت را ارزیابی کردن،جوانب را سنجیدن

3. a spy plane
هواپیمای جاسوسی (آبشتی)

4. the spy was in the pay of a foreign country
جاسوس مزدور یک کشور خارجی بود.

5. the spy was unmasked by his wife
هویت واقعی آن جاسوس توسط زنش فاش شد.

6. a german spy
جاسوس آلمانی

7. i tailed the spy to the restaurant
من جاسوس را محرمانه تا رستوران تعقیب کردم.

8. there is a spy in our midst
در میان ما جاسوس وجود دارد.

9. they stripped the spy of all his medals and privileges
جاسوس را از کلیه‌ی مدال‌ها و امتیازات خود محروم کردند.

10. akbar always wants to spy into other people's private affairs
اکبر همیشه می‌خواهد از کارهای خصوصی دیگران سر در بیاورد.

11. the police followed the spy everywhere
پلیس همه‌جا در تعقیب آن جاسوس بود.

12. he was branded as a spy
به او تهمت جاسوسی زدند.

13. her theory that our neighbor was a spy
...

مترادف Spy

عامل (اسم)
operative , agent , factor , operator , doer , assignee , procurator , spy , propellant , operant , propellent
جاسوس (اسم)
intelligencer , beagle , spy , snoop , tailer , informer , undercover agent , stoolie
جاسوسی کردن (فعل)
spy , stag , espy , fink , nark , pickeer

معنی عبارات مرتبط با Spy به فارسی

تلسکپ یادوربین کوچک
روزنه، دیدگاه، سورا
(پس از مشاهده و بررسی) کشف کردن، کاشف به عمل آوردن
وضعیت را ارزیابی کردن، جوانب را سنجیدن

معنی کلمه Spy به انگلیسی

spy
• person who is employed by a government to gather information on other countries, secret agent; person who secretly investigates and gathers information about other people
• work for a government as a spy, provide secret information about another country; secretly investigate and gather information about other people; see, look, observe; examine
• a spy is a person whose job is to find out secret information about another country or organization.
• someone who spies for a country or organization tries to find out secret information about another country or organization.
• if you spy on someone, you watch them secretly.
• if you spy something, you notice it; a literary use.
• see also spying.
spy for the enemy
• provide secret information to the enemy
spy movie
• cinematic movie in which most of the action deals with espionage
spy network
• espionage network
spy out the land
• scout the country, visit and scope the area
spy satellite
• satellite used for espionage

Spy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مصطفی
شناسایی کردن
نسیم
جاسوس
آرزو شاین
مظنون شدن
مجید پوشش دوست
مامور مخفی
Fatima
متوجه شدن، مشاهده کردن
ژ.ب
سرک کشیدن (تو کار دیگران)
انیذ
جاسوسی
ناصر
دید زدن
Gabby
متوجه حضور کسی یا چیزی شدن
Notice somebody \something
Amir
پی بردن
متوجه شدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی spy

کلمه : spy
املای فارسی : اسپی
اشتباه تایپی : سحغ
عکس spy : در گوگل

آیا معنی Spy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )